یادداشت های یک دانه شن

یادداشت های یک دانه شن


طبقه بندی موضوعی

به صحرا شدم عشق باریده بود

دوشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۲، ۰۶:۵۵ ب.ظ

میگم اصغر به نظرت این دفعه میشه؟

- والا چه می دونم، این حسین از اولم همینطوری بود، فقط بلد بود آدمو بذاره سر کار.

- حوصله مونو سر برد دیگه، میگم برم از حاجی رسولی بپرسم، اون می دونه ها.

- چه رویی داری تو، بدونه هم نمیاد به من و تو بگه که. یادته اون دفعه که قضیه مرتضی رو گفت چه الم شنگه ای به پا شد. ولی حتمی یه خبری هست، بچه ها داشتند آب و جارو می کردن.

- چقدرم سیخونک بهش وصل کردن، بابا ولش کنین دیگه، یکی نیست بره بهشون بگه، خودش دلش می خواد بیاد دیگه شما چرا فضولی می کنین.

- ای بابا اصغر، دارن صدام می زنن. حاجی رسولیه.

- خودت برو من اینجا وایسادم.

***

- آآآ بیا که امشب عروسیه، گرفتم نامه شو.

- جون من راس میگی؟ دادن مجوزشو؟

- مرگ تو راس میگم. بیا نیگا کن.

- ساعتش کیه؟

- همین امشب ساعت 7.

- چند دقه دیگه بیشتر نمونده که، بدو آماده شو.

***

- به حسین آقای گل، چه خوشگل شدی، بالاخره اومدی، دلمون برات تنگ شده بود مرد.

- حاجی رسولی من مخلصتم ولی آخه شماها این همه وقت چیکار می کردین این بالا، خودتون جستین، دیگه نگفتین یه حسین داریم بریم به دادش برسیم.

- شرمنده حسین جان، حالا خوش اومدی، بیا بریم که بچه ها منتظرن.

***

پرستار، از اتاق بیرون می دود، چند ثانیه بعد با دکتر می آید، عملیات احیاء انجام می شود، دستگاه بوق ممتدی می کشد. پرستار پارچه سفید را روی صورت بیمار می کشد. دکتر به پرستار تاریخ و ساعت مرگ را اعلام می کند 87/2/21 ساعت 19

روی تابلو مربوط به مشخصات مریض نوشته شده بود:

نام بیمار: حسین

نام خانوادگی: کمالی

بیماری: جانباز قطع نخاع

تاریخ بستری: 65/10/9

 

  • شن

نظرات  (۹)

  • عارف عبداله‌زاده
  • 21ِ اردیبهشت...
    پاسخ:
    و وصال...
  • محرم نینوا
  • واقعا قشنگ بود
    پاسخ:
    تشکر از نگاه شما.
  • عارف عبداله‌زاده
  • راستی منم با نظر آقا رضای پیران موافقم؛ به خصوص در مورد اسم این پست!
    پاسخ:
    نظر شما و ایشون صحیح و سازنده است. یک اسم پیشنهاد بدین.
    با سلام و تشکر از حضورتون
    به مناسبت شب 21 ام با داغ شقایق در خدمتم
    التماس دعا
    پاسخ:
    سلام
    سر میزنیم.
  • یک بنده ی خدا
  • خدا قوت خوب بود
    پاسخ:
    تشکر.
  • آهسته عاشق می شوم
  • چقدر از دوری می ترسیدم و حالا دور... دور... دور...

    عزیز دلم، مهربان من، کی شکوفه ی زمستان دلم می شوم؟؟؟
    .
    .
    .
    http://ziyafatname.blogfa.com/post/594
    .
    .
    .
    اللهم عجل لولیک الفرج[گل]

    پاسخ:
    آخ که چقدر حرف قشنگی زدی...دور شدم دور دور دور...

    الهی آمین
    سلام.زیبا بود.اما کمی ابهام و گنگ بودن مطلب زیادی شده بود.مثل یه سردرگمی پیچیده.اما خوب بود
    پاسخ:
    سلام
    بله حق با شماست. با عجله نوشته شده بود و عجله در نوشتن همین نتایج رو هم در پیش داره دیگه.
    بسی زیبا بود ...
    پاسخ:
    تشکر
    خداحافظ رفیق ...
    معرکست تمام دیالوگ ها ..ادم به فکر فرو میره ..
    چه راحت میرن اون ور ..
    خدایا به دادما برس ...
    پاسخ:
    برگرفته از همون فیلم بود با موسیقی مسحور کننده اش.
    این داستان خیلی ضعف داشت متشکر از تعریف شما.
    بله یکی به داد ما برسه...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">