یادداشت های یک دانه شن

یادداشت های یک دانه شن


طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است


مگر خودت نگفتی از مادر بر ما مهربان تری حضرت دوست؟

از دوستت خبر داری رفیق قدیمی؟


  • شن

به نام خدا

نامه ای که به آقای ملکی نوشته بودم و همان فیش غذای نذری که آقای علی اکبر داده بودند را گذاشته بودم لای قرآن ابتدای سوره مریم. امشب که قرآن را باز کردم هر دو را برداشتم...

دیگر جایشان آنجا نبود...

قرآنم سبک شد...

دلم سبک شد...

  • شن

به نام خدا

یک رویایی بود که همیشه در بهترین جای قلبم نگهش داشته بودم. یک بار هم اینجا حرفش را زدم. آقای علی اکبر که پایش باز شد وسط زندگی مان کم کم أن رویا گوشه گیر شد و دلش شکست و رفت برای خودش زندگی کند.

چند روزی است که دوباره دلم برایش تنگ شده...

خیلی هم تنگ شده...آنقدر که دعای این روزها و مخصوصا شب هایم شده...

خیلی دوست داشتم همسرم یک پزشک بود. از اینهایی که سرشان درد می کند نه ببخشید دلشان درد می گیرد از اینکه زخم و درد مردم را ببینند. از اینهایی که زندگیشان را جمع می کنند و می روند روستای محروم کشورم و درد مردم را درمان می کنند. او دردمردم را دوا می کرد و منم زخم های کوچک زندگیشان را هر جور که می توانستم درمان می کردم. مثلا می گشتم و یک گروه از این هایی که درد آبادانی دارند پیدا می کردم و برای مردم نجیب سرزمینم مسجد و مدرسه و درمانگاه می ساختیم. برق و آب و پل و ... کاش می شد...

همیشه دوست داشتم به این شکل زندگی کنم. زندگیم به این شکل معنا پیدا مس کرد. حالا که احتمالش خیلی کم به آرزویم برسم مدام این مصرع را با خودم می خوانم که هر چیز که در جستن آنی آنی.

آهای آقای پزشکی که مثل منی خواهش می کنم پیدا شو. پیدا شو و بیا اینجا را بخوان. بخوان و ببین یک خلی مثل خودت بدش می آید از اینکه هر روز بنشیند پشت میز و هی حرفای مفت بشنود و ساعت 2 برود خانه. بعد بیا ازدواج کنیم و یا علی بگوییم و این چند روز باقی مانده از عمر را برویم دنبال رویاهامان.

تو رو خدا پیدا شو...

  • شن