یادداشت های یک دانه شن

یادداشت های یک دانه شن


طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

به نام تو
خدایا همه منو تنها گذاشتن. دیگه دوستی ندارم. بیا با هم دوست باشیم تا آخر عمر...
  • شن

به نام تو

درد یعنی همان آقای ملکی بگوید سنت دیگه بالا رفته ها به فکر باش...

  • شن

به نام خدا این پست پس از حذف مجددا منتشر شد.

بعد از او ...

یکی از روزهای اسفند 1393 بود، نه، نه شروع یک قصه غم انگیز عاشقانه، یک قصه خیلی غم انگیز عاشقانه نباید با قید زمان باشد، قید مکانی شاید شروع بهتری باشد: من درست روبه روی در ورودی دفتر دادگاه نشسته بودم، کارمندکی بودم که سه ماهی از حضورم در آن دفتر قدیمی کثیف می گذشت. تا آن روز، قبل ندیدن "او" از میز و صندلی ام و موقعیت مکانیم در دفتر دادگاه دل خوشی نداشتم. میزها طوری چیده شده بودند که فقط من آن هم به مدد عرض کمم (به خاطر 46 کیلو بودنم) از بین آنها رد می شدم و همکاران دیگرم نمی توانستند پشت میز من بیایند.

نه، نه این هم نشد. قید مکان هم نمی تواند شروع عاشقانه ای باشد.

من نشسته بودم و جهان نشسته بود، جهان من مدت زیادی نبود که بعد از دویدن های نفس گیر در سکون نشسته بود و بی خیال تمام آدم ها چشم هایش را بسته بود و به خیالش آرام بود. اما به خیالش آرام بود. نمی دانست چه خواهد شد.

من نشسته بودم، از در دفتر دادگاه درست رو به روی جایی که من و جهانم در سکون و سکوتی بی هدف نشسته بودیم، برادرش و او (که بعدها نامش و بعدتر نام کوچکش را بارها صدا زدم) وارد شدند. و من چه می دانستم چه خواهد شد و من چه می دانستم چه خواهم کرد...

یک آقای قدبلند (خیلی قدبلند) عینکی، با کت و شلوار بسیار نو و کیف دستی (که بعدها فهمیدم کیف همه وکیل ها همین شکلی است) بعد از برادرش آمد تو. آمد درست نشست در دنیای من. همان جایی که سکون بود و سکوت بود و اصلا قرار نبود خبری از این چیزا باشد (چه برسد به اینکه ...). همان بار اول که دیدیمش ته دلم لرزید اما خودم را به نفهمیدن زدم. به روی خودم هم نیاوردم، اجازه ندادم لب باز کند.

کارآموز وکالت بود، فوق لیسانسش را گرفته بود و آمده بود برای کارآموزی. بعدها خودش برایم گفت که چهار ترمی مکانیک خوانده اما از ترس بیکاری و بی پولی بعدش، قیدش را زده و حقوق خوانده. بعدترها هم برایم گفت که چرا با وجود پدر خیلی پولدارش، از بیکاری و بی پولی می ترسیده. همه این ها را همان روزی که اشک می ریخت برایم گفت.

به لرزیدن در اولین نگاه اعتقاد دارید؟ چیزی شبیه آن در یکی از روزهای اسفند 93 درست رو به روی در دفتر دادگاه عمومی فلان شهر برای من اتفاق افتاد.



  • شن

به نام خدا


علی اکبرهای قبل تر را اگر خوانده و به یاد داشته باشید تا آنجایش نوشتم که رسیدم به محرم...رسیدم به اینکه قرار شد آقای ملکی زیر زبان تو را بکشد، نه بگذار درست تر بگویم قرار شد پرده دلت را کنار بزند و سرک بکشد به آن انتها. گفته بود اگر دلش پیش کسی نباشد تو را مثل یک رای می نویسم و میدم دستش... طفلکی آقای ملکی. وقتی فهمیده بود تو را نشان کرده ام خندیده بود و بعدها گفت که با خودش گفته چه انتخاب خوبی بودی و بعدترها به گوشم رسید که قبل از من هم به گوشش رسانده اند که آقای مشیری انگار چیزی در اتاق خانم پورفلانی گم کرده که همیشه اینجاست و گفته بودند که انگاری دل آقای مشیری با خانم پورفلانی است.

آقای ملکی همان رئیس دادگاهمان رفت تبریز و قرار شده بعد از عاشورا برگردد. قرار شد برگردد و من این ده روز را فرصت داشتم که دردانه های زمین و آسمان را سفارش کنم که سفارشم را کنند. تو هیچ وقت نفهمیدی و نمی فهمی همان شبی که جلوی تکیه هیئت فاطمیه ایستاده بودی، آن دختر سیاه پوش چادر به سر که چادرش را روی سرش کشید و دوید داخل زنانه من بودم. تو هیچ نفهمیدی و نمی فهمی که دختری که با خودش قرار گذاشته هیچ وقت در مجلس عزای امام حسین جز خودش چیزی نخواهد چقدر زجر کشیده که حالا بزند زیر قولش و شرم زده نام تو را ببرد. تو هیچ وقت این چیزها و خیلی چیزهای دیگر را نفهمیدی. تو هیچ وقت نفهمیدی آن شبی که داشتم می رفتم مشهد و زنگ زدم برای خداحافظی و تو با عجله فیش غذای نذری خودت را به من رساندی چه حالی شدم...خدایی علی اکبر خودت را یک لحظه جای من بگذار. یک لحظه بنشین خالی از همه دنیا، فکر کن... فکر کن اگر دختری بودی که تازه بعد از 27 سال دلداده کسی می شدی و حالا راهی مشهدی که "او" را بخواهی و برای اولین بار فیش غذای امام رضا را همان "او" قبل رفتنت برایت می آورد چه فکری می کردی؟ خیالت پر نمی کشید که ...

خیال من پر کشید علی اکبر... خیال من به خیلی جاها پر کشید... حتی همین الانم خیالم پر کشید به همان شب. همان شبی که میان کوچه ها هی دنبال آدرس خانه ما می گشتی که فیش غذا را به من برسانی. همان شب 8 شب... همان شب... خیالم رفت به اینکه آخ چه می شد می شدی هدیه آقا به من... چقدر خوب و قشنگ و شیرین می شد که تو را از آقا می گرفتم... تو هیچ وقت خیلی چیزا را نخواهی فهمید... خیلی از اشک ها را... خیلی از هق هق ها را... خیلی از تحقیرشدن ها را... خیلی از متلک شنیدن ها را... تو هیچ وقت نفهمیدی آقای ملکی بعد از نه تو به من چه چیزها که به من نگفت...

آقای ملکی از تبریز برگشت. نامه من بین قرآن نبود نمی دانم کجا بود. گمانم با خودش برده بودش تبریز. خیالم را را حت کرده بود که احدی نخواهد دانست این راز سر به مهر را و من خیالم راحت بود که رازم را هیچ کس نخواهد دانست.

هنوز آن روز را خوب یادم هست. آن روز دادگاه خلوت بود. شنیدم که آقای ملکی به مجید، سرباز ترک سوسول دادگاه که تنها کسی بود که دستپاچگی من را فهمید، سپرده بود وقتی آقای مشیری آمد به او خبر دهند. تو معمولاً پنج شنبه ها می آمدی بر خلاف حالا که پنج شنبه ها اصلاً نمی آیی و می روی تهران خانه نامزدت.

چی شد؟ آخر داستان را لو دادم؟ خیلی ناشی هستم؟ نه نترسید این آخر داستان نیست. این داستان آخر ندارد. این داستان تا روزی که چشم هایم را ببندم ادامه دارد. حتی بعد از آن هم ادامه دارد. فقط آن زمانی به انتها می رسد که تو بایستی مقابل من و خدا و باقیش را ... نمی دانم...

پنج شنبه آمدی دادگاه و طبق معمول اتاق من و بعدم آقای ملکی صدایت زد. آن موقع ها در اتاق من که به اتاق ریاست باز می شد یک در چوبی بود که صدا از آن کم و بیش رد می شد. آن وقت ها یه ساعت دیواری هم به اتاق من بود که صدایش آن روز خیلی اذیتم کرد. آن روز چند نفر از کارمندان رفته بودند مرخصی. انگار همه چیز دست به دست هم داده بودند تا من آن کلمات را واضح و بعد بریده بریده و شکسته بشنوم علی اکبر...

آقای ملکی در اتاق را به بهانه فلان پرونده بست و بعد از ده دقیقه شروع کرد. انصافاً کارش را بلد بود. من هم اگر بودم شک نمی کردم که دختری پشت در چوبی اتاق ایستاده باشد و همه جانش گوش شده باشد که ببیند از دهان تو چه در می آید.

سخت بود علی اکبر...سخت بود که با همه جانت ببینی و بشنوی که آرزوهایت از دست می روند. سخت بود علی اکبر... خیلی سخت...

بعدترها اگر قسمت شد برات تعریف می کنم که وقتی در اتاقم را بسته بودم و صدای تیک تیک ساعت نمی گذاشت صدایت را واضح بشنوم خواستم که بروم و باطری ساعت را در بیاورم اما نرفتم ترسیدم همین صدای شکسته و بریده بریده تو را از دست دهم. آن روز همه حرف ها را نشنیدم، ولی همان چیزهایی که شنیدم برای شکستن و تمام شدنم کافی بود... کلماتی که هنوز هم گاهی موقع گریه با خودم مرور می کنم...کلماتی که هنوز هم دنبال چرایش می گردم...

-آقای مشیری تو قصد ازدواج نداری؟ ازدواج خیلی خوبه ها. ببین من تا وقتی ازدواج نکرده بود می گفتم هیچ وقت ازدواج نمی کنم ولی الان میگم چه اشتباهی کردم، چقدر روزای زندگیمو از دست دادم. خانممو به من معرفی کردن. خیلی رسم خوبیه من خودم میگم آدم اگر دختر و پسر خوب میشناسه باید به هم معرفی کنه و واسطه ازدواج بشه. تو کی می خوای ازدواج کنی؟ سنت دیگه داره میره بالا دیر میشه. نمی خوای ازدواج کنی پسر؟

-راستش حاج آقا چند ماهیه تو فکرش هستم.

و ذهن من می گفت که شاید کلام بعدی من باشم ولی قلبم گواهی بد می داد...

-من خیلی وقته دارم فکر می کنم تو و خانم پورفلانی خیلی به هم میاین. خانم پورفلانی خانم خیلی خوبیه.

-حاج آقا راستش تو یزد که بودم یه بار یه خانمی رو معرفی کردن اونم خانواده اش مشکل داشتن جدا شده بودن، گفتم نه نمی خوام وارد خانواده اینجوری بشم.

دیگر از اینجا به بعدش را نشنیدم. دستم را که بردم به دستگیره در که در را باز کنم و از اتاق بیرون بروم که سرباز در را باز کرد و اشک هایم را دید. گمانم سربازمان فهمید اشکایم به تو و بستن در اتاق و آنچه در اتاق آقای ملکی می گذرد ربط داشت... چقدر سختم بود از شنبه اش با سرباز چشم در چشم شوم...

من دست به دهان گرفته بودم و در اجرای احکام نشسته بود که کسی صدایم را نشنود. نفهمیدم کی رفتی. ولی ملکی صلاح ندید تا شنبه منتظر بمانم. بنده خدا نمی ندانست پشت در گوش ایستاده بودم. بعدها گفتم که پشت در گوش ایستاده بودم و او گفته بود برو دنبال کسی که تو رو بخواد نه اینکه تو بخوایش... ملکی صدایم زد و گفت من با اقای مشیری حرف زدم. به نظرم کسی رو جز تو انتخاب کرده دیگه به نظرم صلاح نیست این قضیه رو پیگیری کنی. اگر کسی رو زیر سر نداشت من هر کاری برات می کردم که اون چیزی بشه که تو می خوای ولی دل اونو نمی تونم کاریش کنم.

نامه من را از لای قرآن درآورد و به دستم داد...

 


  • شن