یادداشت های یک دانه شن

۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

دستتو که گرفتم و بدو بدو که بردمت رو پشت بوم خونه ی آقاجونم که کبوتر سفیده ی دایی علی رو نشونت بدم که تازه تخم گذاشته بود، هیچ فکر نمی کردم که مادرت پی مون باشه و وقتی ببیندم، یکی بخوابونه تو گوشم که چرا تو رو آوردم سه تا کوچه بالاتر. دستتو که از دستم کشید، دیدم که چشات یه جوری شدن. من دستم روی سرخی صورتم بود و نمی دونستم چرا زور می زنم که جلوی تو نزنم زیر گریه و تو گوشه ی چادر مادرتو چسبیده بودی و هی سرتو بر می گردوندی عقب و با بغض نگاهم می کردی. نه من می دونستم بغض دخترونه چیه، نه تو می دونستی غرور پسرونه چیه. مگه چند سالمون بود اون موقع توی 6 ساله و من 10 ساله. من یه دفعه دیگه هم جلوت کتک خوردم. یادته اون روز که تو کوچه جمشید کچله دست برد که گوشه ی چادرتو بکشه، من که همیشه از مدرسه تا خونه یواشکی دنبالت می اومدم و هواتو داشتم، سر رسیدم و باهاش گلاویز شدم و اونقدر ازش کتک خوردم که افتادم تو جوب و از میون خونی که رو صورتمو گرفته بود دیدم که چشات یه جوری شدن...اون موقع هم من می دونستم بغض دخترونه چیه هم تو می دونستی غرور پسرونه چیه. شب عروسیت که مادرت دستتو به زور گذاشته بود تو دست جمشید کچله، من که از سرکوچه ی شما تا خونه ی آقا جونم با گریه دویده بودم، رفته بودم رو پشت بوم و به خودم فحش می دادم که اون روز که آورده بودمت کبوتر سفیده رو نشونت بدم، اگر بعد از اینکه مادرت زد تو گوشم و به زور بردت و من دیدم که چشات یه جوری شدن، تخم کبوتر سفیده رو نمی شکوندم حالا جای جمشید کچله من گوشه ی چادرتو چسیبده بودم.

۲۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۲ ، ۱۶:۳۰
شن

میگم اصغر به نظرت این دفعه میشه؟

- والا چه می دونم، این حسین از اولم همینطوری بود، فقط بلد بود آدمو بذاره سر کار.

- حوصله مونو سر برد دیگه، میگم برم از حاجی رسولی بپرسم، اون می دونه ها.

- چه رویی داری تو، بدونه هم نمیاد به من و تو بگه که. یادته اون دفعه که قضیه مرتضی رو گفت چه الم شنگه ای به پا شد. ولی حتمی یه خبری هست، بچه ها داشتند آب و جارو می کردن.

- چقدرم سیخونک بهش وصل کردن، بابا ولش کنین دیگه، یکی نیست بره بهشون بگه، خودش دلش می خواد بیاد دیگه شما چرا فضولی می کنین.

- ای بابا اصغر، دارن صدام می زنن. حاجی رسولیه.

- خودت برو من اینجا وایسادم.

***

- آآآ بیا که امشب عروسیه، گرفتم نامه شو.

- جون من راس میگی؟ دادن مجوزشو؟

- مرگ تو راس میگم. بیا نیگا کن.

- ساعتش کیه؟

- همین امشب ساعت 7.

- چند دقه دیگه بیشتر نمونده که، بدو آماده شو.

***

- به حسین آقای گل، چه خوشگل شدی، بالاخره اومدی، دلمون برات تنگ شده بود مرد.

- حاجی رسولی من مخلصتم ولی آخه شماها این همه وقت چیکار می کردین این بالا، خودتون جستین، دیگه نگفتین یه حسین داریم بریم به دادش برسیم.

- شرمنده حسین جان، حالا خوش اومدی، بیا بریم که بچه ها منتظرن.

***

پرستار، از اتاق بیرون می دود، چند ثانیه بعد با دکتر می آید، عملیات احیاء انجام می شود، دستگاه بوق ممتدی می کشد. پرستار پارچه سفید را روی صورت بیمار می کشد. دکتر به پرستار تاریخ و ساعت مرگ را اعلام می کند 87/2/21 ساعت 19

روی تابلو مربوط به مشخصات مریض نوشته شده بود:

نام بیمار: حسین

نام خانوادگی: کمالی

بیماری: جانباز قطع نخاع

تاریخ بستری: 65/10/9

 

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۲ ، ۱۸:۵۵
شن

دلم می خواهد بنشینم و یک نامه بنویسیم برای حاج کاظم آژانس شیشه ای... 

نامه را به زودی خواهم نوشت...

بعد هم بگویم حاج کاظم بدون چفیه ات نمی شود نفس کشید در این هوای مسموم. پلاک برای خودت، چفیه را برایم پس بفرست...

امضاء فاطمه


اینجا کسی از علی (ع) نوشته.

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۲ ، ۰۰:۲۳
شن