یادداشت های یک دانه شن

یادداشت های یک دانه شن


طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

به نام خدا

اومده بود مرخصی بگیره، آقا مهدی یه نگاهی بهش کرد و گفت:
«میخوای بری ازدواج کنی؟»

گفت: «بله میخوام برم خواستگاری.»

– «خب بیا خواهر منو بگیر!»

– «جدی میگی آقا مهدی؟!»

– «آره، به خانواده ت بگو برن ببینن اگر پسندیدن بیا مرخصی بگیر برو!»

اون بنده خدا هم خوشحال دویده بود مخابرات تماس گرفته بود!

به خانواده ش گفته بود: «فرمانده ی لشکرمون گفته بیا خواهر منو بگیر، زود برید خواستگاریش خبرشو به من بدید!»

بچه های مخابرات مرده بودن از خنده!

پرسیده بود: «چرا می خندید؟ خودش گفت بیا خواستگاری خواهر من!»

گفته بودن: «بنده خدا آقا مهدی سه تا خواهر داره، دوتاشون ازدواج کردن ، یکیشونم یکی دوماهشه!»

از کتاب: ستاره ی دنباله دار

  • شن
به نام خدا

دانشگاه علم و صنعت کوفتی گیر به غیبت های مکررم داده و این ترم هم یکی از درس هایم حذف شد. محل کارم هم گیر به مرخصی های مکررم داده.این روزها دارم به انصراف از دانشگاه فکر می کنم...

کسی هست بگوید چه کنم؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
رضاً برضاک یا اله العاصیــــــــــــــــــــن
  • شن