یادداشت های یک دانه شن

یادداشت های یک دانه شن


طبقه بندی موضوعی

به نام خدا

یک روز در همان دفتر دادگاه که تنگ و تاریک بود و پر از پوشه و پرونده نشسته بودم که آقا و خانمی آمدند و مشخص بود که ارباب رجوع نیستند. خانمی که همکار جدیدمان بود آمدنش باعث شد اتاق کناری را که تو، زمان کارآموزیت در آن می نشستی و برای مردم شکایت و دادخواست و لایحه می نوشتی بدهند به ما دو تا. سیاست کاری رئیس بود که خانم ها بروند توی یک اتاق. هر چه بود کار خوبی بود. همکار جدید بعد از شش ماه انتقالی گرفت و رفت و من، تنها ساکن آن اتاق شدم. درست می نشستم جایی که تو چهار ماه می نشستی. همان جایی که وقتی دیر می کردی می آمدم و سرک می کشیدم... آخ علی اکبر... چه کردی مرد؟

یک روز که شبیه روزها، آخرهای سال بود و هنوز ساکن این اتاق نشده بودم با برادرت آمدی دادگاه. من توی همین اتاق از پنجره، آمدنت را دیدم، رفتم و در را بستم که ببینم سراغی از من می گیری یا نه. پشت در گوش ایستادم (و نمی دانستم چه چند ماه بعد یک روز پنج شنبه پشت همین در گوش می ایستم و فرو می پاشم). پشت در گوش ایستادم، رفتی توی اتاق و سراغم را گرفتی، گفتند هست همین دور و برهاست، سرباز پشت در ایستاده بود، شنیدم که سعی می کنی لحن صدایت عادی باشد (ولی نبود علی اکبر... نبود، به خدای بالای سر، به خدای همین اشک های ریخته شده که نبود)، پرسیدی: "خانم پورفلانی کجاست؟ ندیدیش؟" که سرباز دیده بود و گفت اینجاست. بی انصاف لحن صدایت را از پشت اشتباه فهمیدم، دستپاچه شدنت را هم اشتباه دیدم؟

بعدترها که یکی از مردهای همکارم با حسرت پرسید آقای مشیری هیچ وقت به تو چیزی نگفت؟ و من با شرم گفته بودم نه، و او بعدش گفته بود: "تو جای خواهر کوچکتر منی این حرف رو بهت میزنم ناراحت نشی ها ولی من از چند نفر شنیدم آقای مشیری از تو خوشش میاد. من خودمم به رفتار و حرکاتش مشکوک شده بودم چندبار می خواستم بهش بگم اگر قصدی داری زودتر بگو هی نرو تو اتاق این دختر وایسی به حرف زدن، رئیس خوشش نمیاد پشت سرتون حرف میزنن درست نیست". و من فرو ریخته بودم دلم می خواست همان لحظه هر چه گذشته بود را برایش بگویم و بعد با صدای بلند گریه کنم... ولی نگفتم و گریه نکردم. به جایش گفتم: "من و اون در ظاهر شبیه همیم و لی خیلی فرق داریم. بقیه اشتباه برداشت کردند". همکارم گفته بود: "تو مگه از دل اون خبر داری؟ تو که تو دل اون نبودی". راست می گفت علی اکبر... من هیچ وقت توی دل تو نبودم. هیچ وقت از دل تو خبر نداشتم...

داشتم می گفتم. وکیل شده بودی. رفت و آمد می کردی و من هر روز دل تنگ ترت می شدم. پیام های گاه و بیگاهت دلم را خوش می کرد. شعر فرستادنت، گاهی درد و دل کردنت، به همین چیزهای ساده دل خوش بودم. کارهای دفترت را که سر و سامان دادی رفت و آمدت به دادگاه بیشتر شد. آمدنت توی اتاق من و مکث های طولانی ات، خنده هایت و حرف هایت، شاید همین ها بود که دیگران را به اشتباه انداخت. به خدا که اگر همین ته مانده ی دوست داشتنت نبود محکم می نوشتم که دیگران را به اشتباه ننداخت، دیگران درست فکر می کردند، من هم درست فکر می کردم، تو به من فکر می کردی، تو حسی داشتی. آخ که چقدر دلم از دستت پره علی اکبر... آخ که چقدر بد کردی علی اکبر... خیلی بد کردی. تو نبودی که بدانی آن روز پنح شنبه من پشت در چه کشیدم، وقتی که ملکی (رئیس دادگاه) داشت می گفت... آخ که چقدر...

یک روز آمدی نشستی رو به روی من روی همان صندلی (که ملکی گفت از اتاق من برش دارند) زندگیت را، سختی هایت را، دردهایت را تعریف کردی و بغض کردی و هر کس آن روز می آمد اتاق من، متوجه سنگینی فضای اتاق می شد و می رفت بیرون، حتی سرباز که سریع پرونده ها را می گذاشت و می رفت بیرون. بد کردی علی اکبر. بد کردی که هنوز بعد دو سال خوابت را می بینم و صبح که چشم باز می کنم گریه می کنم. بد کردی علی اکبر، بد کردی ولی خوش باش. نشد و نتوانستم زبان به نفرینت باز کنم، حتی وقتی ملکی قصه را فهمید و به سرباز گفت که دیگر از در دادگاه راهت ندهند. همان وقت به خواهش افتادم که من بخشیدمش اما ملکی گفت: "جواب نامردی اونو من می دم به تو ربطی نداره". چقدر پریشان شد نوشته هایم. راستی کجایی الان؟ روی پل طبیعتی که من به خودم قول داده بودم یک روز دستت را روی این پل بگیرم؟ ببین چه کردی و رفتی...

آقای ملکی -رئیس دادگاهی که همه می گفتند من عزیزدردانه اش هستم- خیلی قبل تر ها گفته بود که: "چرا ازدواج نمی کنی؟ نکنه دلت پیش کسیه؟ هر کیو مناسب می بینی بیا به من بگو". می گفت: "تو صبیه دادگاهی باید تا اینجا هستم شوهرت بدم و با خیال راحت برم". ملکی از خیلی وقت قبل می خواست مادرم را برای آشتی دادن پدر و مادرم ببیند تا شاید واسطه خیر شود که پدر و مادرم بعد از 8 سال آشتی کنند. مادرم می دانست دلم پیش علی اکبر است. از همان روزهای اول می دانست. روزی که ملکی مادرم را دعوت کرد دادگاه، بعد از حرف های خودشان ملکی پرسیده بود چرا شوهر نمی کند و مادرم بی آنکه نامی از تو ببرد گفته بود دلش پیش کسی است. همین حرف کافی بود تا شک ملکی به یقین تبدیل شود و فردای آن روز پدرانه بپرسد که دلم با کسی یا نه و شرم من باعث شده حقیقت را نگویم. نتوانستم زبان باز کنم ولی دست نوشتن داشتم.

یک شب مانده بود به اول محرم. دلم را تکه تکه کردم و راز سنگینش را نوشتم. یک نسخه از نامه را پیش خودم لای قرآن نگه داشتم و نسخه دوم را توی پاکت گذاشتم و دادم دست سرباز و سپردمش که فقط بدهد دست خود ملکی و بعد قلبم از جا کنده شد که چه کردی دختر... حالم شبیه حال آدمی بود که به قتلی اعتراف کرده باشد. همان قدر سبک، همان قدر بهت زده. شنیده ام آدم هایی را که به قتل اعتراف می کنند می برند در یک اتاق خلوت که هیچ کس نباشد، هیچ صدایی نباشد، می گذارند تا پند ساعتی با خودشان تنها باشند، چند ساعتی برگردند به عقب، به آرزوهای کودکی شان، به بوی آغوش مادرانشان، آنقدر می گذارند تنها باشند تا صدای گریه شان بلند شود و صدای گریه شان که بلند شد...

من اما فرصت گریه نداشتم، نامه ای که برای ملکی نوشته بودم حدود 30 خط می شد. چون نامه تایپ شده بود پس هیچ زمان تلف شده ای برای اینکه نتواند خطم را بخواند در نظر نمی گیریم، خواندن 30 خط هم برای یک قاضی بیش از ده دقیقه که زمان نمی برد! پس بین دادن نامه به آقای ملکی تا زمانی که به سرباز گفت مرا صدا بزند 20 دقیقه طول کشید. پس آقای ملکی این 10 دقیقه اضافه را چه می کرده؟ به من فکر می کرده شاید، به کودکی من، به آرزوهای کودکی من... راستی مگر آقای ملکی آرزوهای کودکی من را می دانست؟... در این 20 دقیقه، از تصور صورت آقای ملکی که در حال خواندن نوشته های من است که حالا خط چندم است، که حالا چه فکری می کند، که حالا عصبانی شده حتماً، که حالا اصلاً فهمید منظورم را، که حالا اصلاً فهمید چه کسی را می گویم (آخر من هیچ نامی از تو در نامه نبرده بودم و با خودم گفتم اگر فهمید مقصود دلم چه کسی است یعنی کار درستی کرده ام)، تمام دست هایم می لرزید، یک آن به ذهنم رسید که از اداره بروم اما تمام بدنم می لرزید و نمی توانستم تکان بخورم. این 20 دقیقه مثل زمانی که می خواهند حکم یک متهم به قتل را برایم بخوانند برایم گذشت. (اما اشتباه می کردم، این 20 دقیقه نسبت به آن زمانی که چند روز بعد پشت در اتاقم گوش ایستادم، زمان سختی نبود...). سرباز آمد و گفت آقای ملکی کار دارد با شما می گوید همین الان اتاق من باشید. بغض کرده بودم، پاهایم کشیده می شد روی زمین. آن وقت ها در فعلی اتاق من که الان به اتاق آقای ملکی باز می شود، هم نان بی استفاده بود و همه از در اصلی اتاق رئیس رفت و آمد می کردند. از اتاق بیرون رفتم و با سر پایین و نفس بند آمده وارد اتاق رئیس شدم. یک آن صورت خندان ملکی را دیدم! در کسر از هزارم ثانیه این فکر به ذهنم رسید که شاید اصلاً نامه را نخوانده باشد. چشم گرداندم که پاکت را روی میز ببینم که...که پاکت باز شده روی میز بود و نامه ام لای قرآن کوچک روی میز ملکی. آن وقت در کسری از همان هزارم ثانیه با سر پایین جلوی آقای ملکی ایستادم. آقای ملکی خیلی آرام خیلی محترم با لبخندی گفت: "که اینطور، خیلی هم به هم میاید شما دو تا، چرا به فکر خودم نرسیده بود زودتر تو رو بهش پیشنهاد بدم، خیلی هم مناسب هم هستید، خیلی انتخاب خوبی کردی، اصلنم فکر نکن که پیش من یه دختر بی حیا شدی، نه! از نظر من هر کسی حق داره تو این دنیا هر کیو می خواد دوست داشته باشه. من هر کاری بتونم می کنم اگر کسی تو زندگیش نباشه مثل یه رای می نویسم و میدم دستش که باید اجرا کنه. این رازتم برای همیشه پیش من می مونه خیالت راحت." تنها چیزی که می توانستم بگویم این بود که: "بی زحمت نامه ام را بدهید ببرم که دستش را گذاشت روی قرآن و گفت این پیش من می مونه".

گفتم که اول محرم بود...اول محرم علی اکبر. محرم امام حسین...

آقای ملکی گفت می روم تبریز و بر می گردم و بعد از عاشورا با علی اکبر صحبت می کنم. من این 10 روز را فرصت داشتم، فرصت داشتم همه را به دست بیاورم، دل آسمانی ها را...دل همه سه ساله ها را و دل بزرگترهایشان را...

شبی که تنها رفتم هیات دم در مردانه ایستاده بودی و این آخرین باری بود که در آن هیات دیدمت. سال بعد دیگر نیامدی، دلیلش را که خودت می دانی ها؟

یک روز بعد از عاشورا آقای ملکی از تبریز برگشت...

 

  • شن

اگر بگویم همان لحظه که دیدمت شدی تمام زندگیم دروغ بدی گفته ام. می گویم کی شد که فهمیدم تو ارزش جنگیدن داری. آن لحظه اول فقط به این فکر کردم که امکان ندارد... و لحظه ای بعد

 سر من بود که دوباره پایین بود و انگار که کسی را ندیده ام دوباره مشغول صفحه مانیتور شدم.

با برادرت که بعدها فهمیدم از خانواده 5 نفری تان برایت باقی مانده آمده بودی. بعدترها فهمیدم که تمام این سال ها که من در این شهر زندگی می کردم تو هم همین جا بودی درست زیر گوشم و چند کوچه آن طرف تر. حتی فهمیدم بیشتر وسایل خانه مان را از مغازه پدرت که حالا شده بود مغازه تو و برادرت خریده ایم. حتی آن سماور غول پیکر که برای هیئت امام حسین استفاده می کردیم. اما در همه این 27 سال من و 28 سال تو حتی یک بار هم نشده بود که ببینمت. حتی فهمیدم خیلی هم سرشناسی و به نام پدرت می شناسنت. به طوری که بعدترها وقتی می خواستم آدرس و نشانی ات را به آنهایی که دنبال وکیل می گردند بدهم می گفتند پسر اصغر م. (بگذار نام و نشانت را بگویم، احتمالش زیر صفر است که یک روز بیای و اینجا را بخوانی و همه چیز را بفهمی. بگذار نام و نشانت را بگویم بگذار این قصه بی یک کلمه پس و پیش روایت شود. نترس دست هیچ کس به رویاهای تو نمی رسد به رویاهای من هم نمی رسد...). اینکه در این شهر به اندازه یک کف دست تا آن روز سر را هم قرار نگرفته بودیم نمی دانم مثل خیلی چیزهای دیگر که نمی دانم. اما از یک جایی به بعد می دانستم چیز سختی را می خواهم. نمی دانم این دانستن از کجا می آمد اما صدایی می گفت درد تو به مغز استخوانم خواهد رسید. می دانی اولین بار که تو را به نام کوچکت صدا زدند با خودم گفتم چه نام خوبی برایت انتخاب کرده اند. آدم یاد علی اکبر امام حسین می افتاد با آن قد و بالایت. اوایل گمان می کردم به چشم من اینقدر بلند بالا آمده بودی بعدها فهمیدم به چشم همه همین طوری جز اندکی. ولی این جمالت نبود که دلم را شکسته بود، ها؟ چرا نگفتم لرزانده بود؟ کار من از لرزاندن گذشته بود، دل من درست همان روزهایی که روی زندگی بدون ازدواج برنامه ریزی کرده بودم کسی را دیده بود که می ارزید زیر همه خواستن هایش بزند. حتی بعدترها کاری کرد که ...

روزها می گذشت و من خودم را به بی خیالی می زدم اما نمی شد. در هفته باید چند روز می آمدی دادگاه برای کارآموزی. روز مشخصی نداشتی اما حتماً دو روز در هفته را می آمدی. هفته ای شد که نیامدی و من هی چشم دوختم به ساعتی که خودت روی دیوار صافش کرده بودی. ساعت انقدر بالا نصب شده بود که دست هیچ مردی جز تو بهش نرسید و تو همان روزهای اول متوجه کج بودنش شدی و صافش کردی. صدایم درآمد. از آقای همکارم که نسبت فامیلی دوری با شما داشت پرسیدم آقای مشیری کجاست که این هفته نیامد. گفت رفتی یزد پی کارهای دانشگاهت. خیالم راحت شد که بر می گردی. اویال کارم بود و نمی دانستمم یک مدت کارآموزیت می شروع شده و چقدر طول می کشد. فقط می دانستم که روزهایی که نمی آیی دلم می گیرد و هی منتظرت هستم. باید می دانستم در معرفی نامه ات چه نوشته اند، چاره ای نبود جز باز کردن اتوماسیون رئیس و پیدا کردن نامه تو و فهمیدن اینکه تا 16 مرداد می آیی. اما بعد از 16 مرداد چی. بعدش چه می شد. گفتم 16 مرداد می شود و می رود و من هم فراموش می کنم... اما علی اکبر هیچ وقت نفهمیدی 16 مرداد شد و کارآموزیت تمام شد و رفتی و بی تابی من شروع شد. چند روز بعد رفتنت رفتم مشهد. گفتم آنقدر مظلوم نمایی می کنم جلوی امام رضا که دلش به حالم بسوزد و شرق و غرب عالم را دستور دهد که تو را به من دهند. اشک ریختم اشک ریختم اشک ریختم برای داشتن تو...اما چیزی ته دلم می گفت نمی شود، حسی که بعد از دعای پشت پنجره فولاد داشتم بیشتر دلجویی امام رضا بود تا بشارت داشتن تو...و حس هایی که همیشه درست هستند...

از مشهد برگشتم، با امیدی که می دانستم بی فایده است. مدتی گذشت تو نبودی و من جای خالی ات را بین همه روزها می دیدم. تویی که آنقدر عزیز همه شده بودی که حتی سرباز دم در به نام کوچت صدایت می زد.

یک روز برگشتی، خوشحال بودی چون تابلوی دفترت را بالا برده بودی و شده بودی وکیل. پسر کوچک اصغر م. معروف حالا شده بود وکیل.

----------------------

ادامه دارد...

  • شن
هو المحبوب

چقدر دیدن و نداشتن تو سخت است...

چقدر خواستن تو خوب است...

چقدر رنگ ها با تو دلنشین ترند...
.......................................................................................................

برای تو که شاید روزگاری اینجا رو بخوانی...
  • شن

به نام خدا


آدمیزاد خیلی عجیبه...


خیلی کارا می کنه که حتی خودشم فکرشو نمی کرد...


آدمیزاد خیلی غریبه...

  • شن

به نام خدا

بعد از او ...

یکی از روزهای اسفند 1393 بود، نه، نه شروع یک قصه غم انگیز عاشقانه، یک قصه خیلی غم انگیز عاشقانه نباید با قید زمان باشد، قید مکانی شاید شروع بهتری باشد: من درست روبه روی در ورودی دفتر دادگاه نشسته بودم، کارمندکی بودم که سه ماهی از حضورم در آن دفتر قدیمی کثیف می گذشت. تا آن روز، قبل ندیدن "او" از میز و صندلی ام و موقعیت مکانیم در دفتر دادگاه دل خوشی نداشتم. میزها طوری چیده شده بودند که فقط من آن هم به مدد عرض کمم (به خاطر 46 کیلو بودنم) از بین آنها رد می شدم و همکاران دیگرم نمی توانستند پشت میز من بیایند.

نه، نه این هم نشد. قید مکان هم نمی تواند شروع عاشقانه ای باشد.

من نشسته بودم و جهان نشسته بود، جهان من مدت زیادی نبود که بعد از دویدن های نفس گیر در سکون نشسته بود و بی خیال تمام آدم ها چشم هایش را بسته بود و به خیالش آرام بود. اما به خیالش آرام بود. نمی دانست چه خواهد شد.

من نشسته بودم، از در دفتر دادگاه درست رو به روی جایی که من و جهانم در سکون و سکوتی بی هدف نشسته بودیم، برادرش و او (که بعدها نامش و بعدتر نام کوچکش را بارها صدا زدم) وارد شدند. و من چه می دانستم چه خواهد شد و من چه می دانستم چه خواهم کرد...

یک آقای قدبلند (خیلی قدبلند) عینکی، با کت و شلوار بسیار نو و کیف دستی (که بعدها فهمیدم کیف همه وکیل ها همین شکلی است) بعد از برادرش آمد تو. آمد درست نشست در دنیای من. همان جایی که سکون بود و سکوت بود و اصلا قرار نبود خبری از این چیزا باشد (چه برسد به اینکه ...). همان بار اول که دیدیمش ته دلم لرزید اما خودم را به نفهمیدن زدم. به روی خودم هم نیاوردم، اجازه ندادم لب باز کند.

کارآموز وکالت بود، فوق لیسانسش را گرفته بود و آمده بود برای کارآموزی. بعدها خودش برایم گفت که چهار ترمی مکانیک خوانده اما از ترس بیکاری و بی پولی بعدش، قیدش را زده و حقوق خوانده. بعدترها هم برایم گفت که چرا با وجود پدر خیلی پولدارش، از بیکاری و بی پولی می ترسیده. همه این ها را همان روزی که اشک می ریخت برایم گفت.

به لرزیدن در اولین نگاه اعتقاد دارید؟ چیزی شبیه آن در یکی از روزهای اسفند 93 درست رو به روی در دفتر دادگاه عمومی فلان شهر برای من اتفاق افتاد.

ادامه دارد...

  • شن

به نام خدا

شما هم مثل من اعتقاد دارید که آنهایی که هنوز وبلاگ می نویسند آدم های یک جوری ای هستند؟

  • شن

به نام خدا


اینکه رئیسمون که میشه قاضی دادگاه و میشه رئیس کل حوزه قضایی شهرمون منو صدا زده و میگه باید امسال ازدواج کنی و بگرد یکیو پیدا کن و بیا به خودم بگو میگم از هر جا هست خرکشش! کنن بیارنش اینجا و مثل یه رای می نویسم میدم دستش و باید اجرا کنه که با تو ازدواج کنه! چه معنی میده؟!!!

بعدم که چشای گرد شده ی منو دیده بگه تو مثل دختر منی و دیگه داره دیر میشه و تو حیفی.

شما چی فکر می کنید فکر کردید من بعد اینکه از اتاق رئیس اومدم بیرون چی کار کردم، نشستم گریه کردم؟ نه بابا نشستم فکر کردم ببینیم کیو بگم که رئیسم خرکشش کنه بیاردش!!!

به جان خودم

اما

از اون روز تا حالا هر چی فکر می کنم هیشکیو پیدا نمی کنم.

همشم واقعی بود.

  • شن

به نام خدا


اینهایی که تلگرام نارنجی را (علاوه بر تلگرام آبی) روی گوشی شان نصب می کنند فقط برای اینکه پیام های شخص خاصی را بخوانند و آن طرف نهفمد خیلی مغرور هستند آنقدر که حاضرند در انزوا بمانند و خودشان را زجر بدهند اما هیچ کس تنهایی شان را نفهمد.

حالا این را هم در نظر داشته باشید که عده ای هم هستند که تلگرام نارنجی را روی گوشی شان نصب می کنند فقط برای اینکه پیام هایی مخاطب هایشان (اعم از خاص و عام) را بخوانند و جواب بدهند به دلیل اینکه پایان نامه دارند.

و از شما په پنهان من جز دسته ی ......................... هستم.

شن نوشت: اینکه برادرتان برایتان نهار بخرد به خاطر اینکه تمرین های ریاضی 1 اش را حل کنید در کل خوبه یا ید؟!!!

  • شن

به نام خدا


به دفاع شهریور نرسیدم، تا آخر مهر اگر دفاع کنم با احساب نیم نمره ای که از دست می دهم، سر جمع می کند یک کارشناسی ارشد + یک خداحافظی در مهر ماه.

دلم نمی خواست از دانشگاه در شهریور جدا شوم. دلم پاییز می خواست، دلم جدا شدن از دانشگاه را در پاییز می خواست.

  • شن
به نام خدا

یک روز می نشینم و برای همه تنهاییم گریه می کنم اما...
اما تا آن روز باید صبور باشم.
  • شن

به نام او

آقای م.خ را حدود هفت سال پیش در یکی از اعیاد مذهبی در گلزار شهدا دیدم. نمی دانم ایشان من را اولین بار کجا و چه موقع دیدند اما مطمئنم آشنایی ایشان با من به یکی دو سال قبل بر نمی گردد و سابقه ای طولانی تر از این دارد. تا جایی که می دانم ایشان در آن زمان هم کار داشتند و هم موقعیت مالی متوسط. به واسطه ی شرکت در مراسم مذهبی و ابراز ارادت به امام جمعه شهر و داشتن کارت بسیجی فعال، بدون آزمون و مانعی شغلی دست و پا کردند و شدند دفتردار امام جمعه. در این هفت سال که پدر و مادرم از هم جدا شدند و من به واسطه ی این جدایی موقعیت مالی خوبم را از دست دادم به طرز مشکوکی خواستگارانم نیز کاهش پیدا کردند نه این که شما فکر کنید دوست و آشنا و اقوام ما آنقدر بی شعور هستند که به دنبال موقعیت مالی من در خانه را می زدند نه! این فقط یک رابطه ی علی و معلولی است که من کشف کرده ام.

خب داشتم می گفتم، تعداد خواستگاران من در این پنج سال اخیر به شدت کاهش یافته بود تا اینکه...

تا اینکه من دو سال قبل در آزمون دادگستری قبول شدم و برچسب کارمند دولت شدن خورد روی دستم. در شهر کوچک ما قبل از اینکه خودم بفهمم در کلیه آزمون ها و مصاحبه ها پذیرفته شده و باید خودم را به دادگستری معرفی کنم، این خبر را از دوست و آشنا شنیده بودم و این عین واقعیت است. خبر را که خودم شنیدم بند و بساطم را جمع کردم و از خوابگاه به شهرم عزیمت کردم. دادگستری جایی نبود که دوست داشته باشم و شرکت کردن در آزمونش هم فقط یک اتفاق بود. اما قبول شده بودم و آن زمان هم به شدت در مشکلات مالی غرق شده بودم به طوری که حتی برای رفت و آمد از خوابگاه به خانه دچار مشکل بودم و اعتراف می کنم بی خبر از همه جا با خودم فکر کردم که خب مدتی اینجا مشغول می شوم و بعد که وضع مالی بهتر شد به دنیال کار بهتر می روم. چند هفته ای از مشغول شدنم در دادگستری نمی گذشت که یکی از همکارانم که اتفاقاً آقا هم بود با من و من کردن و عذرخواهی کردن با اینکه می دانست من مجردم پرسید که نامزدی چیزی دارم یا نه؟ منم که نه نامزدی داشتم نه چیزی! گفتم که خیر، در شهر نگاری نبوده که فعلاً دل از ما ببرد یا برعکس ما از او دل برده باشیم. ما را برای فامیل یکی از دوستانش لقمه گرفته بود. نمی دانم از حجب و حیای ما خوشش آمده بود یا رقم فیش حقوقی ما را دیده بود. طرف معلم بود و تهرانی و قضیه تمام شد. این ماجرا گذشت. چند وقت بعد یکی از دوستان که ما را می شناخت و در جریان زندگی ما قرار داشت واسطه ی خیر شد و آقایی را معرفی کرد، کارمند بانک بود و فوق دیپلم. در میانه ی صحبت هایش و در پاسخ این سوال من که اشکالی نداره من برم سرکار؟ فرمودند من بدم نمیاد زنم کمک خرجم باشه. فقط به احترام معرف بلند نشدم و بیرونش نکردم. مردک احمق انقدر هوش نداشت که لااقل اول من را خر کند و بله را بگیرد و بعد به فکر استفاده از فیش حقوقی من بیافتد. این دو مورد را استثنا فرض کرده و گفتم آدم های باشعوری هم پیدا می شوند. تا اینکه سرور همه این ها آقای م.خ سر و کله اش پیدا شد. آقای م.خ را از زمانی که پدر و مادرم به طور رسمی جدا نشده بودند می شناختم. در مراسم مذهبی گلزار شهدا دیده بودمش. از این بچه بسیجی هایی بود که به واسطه کارت بسیجش بی آزمون و بی تلاش شده بود دفتردار امام جمعه و صاحب شغل شده بود. یک روز همکار آقای یکی از اتاق ها صدایم زد که خانم فلانی تلفن شما را می خواهد، غافل از اینکه تلفن ما را نمی خواهد، فیش حقوقی ما را می خواهد، ما هم بی خبر از همه جا رفته و جواب دادیم. یک خانم بی تربیت پشت خط بود و بدون اینکه خودش را معرفی کند شماره منزل ما را گرفت. نمی دانم در این شهر به این کوچکی چقدر برایش سخت بود که بگردد و شماره ما را پیدا کند و از خود من شماره نگیرد. خلاصه شماره را دادم اما با خودم گفتم این مادرشوهر به این بی تربیتی را هرگز نمی خواهم. داشت از پشت تلفن من را می خورد. چیزی که فکرم را سخت درگیر و داغ کرده بود این بود که چرا در این هفت سال، الان یادش افتاده من دختر خوبیم، او که چند سال پیش موقعیت ازدواج داشت، من را هم می شناخت، خانواده من را هم. خدا رحم کرد و با یک دودوتا چهارتای کوچک و مینی (mini) تحقیقات راهش ندادیم. بعد از جواب رد دادن اتفاقی متوجه شدم که آقای م.خ عزیز و محترم تشرف برده اند خواستگاری دوست بنده که ایشان هم از قضا و به طور اتفاقی کارمند هستند. آن لحظه که این را شنیدم می خواستم گریه کنم. خاک بر سر آن مرد بی غیرتی که چشمش دنبال حقوق یک زن باشد. خاک بر سر همه آن پسرهای بی غیرت و بی همتی که دنبال همسر کارمند هستند فقط به خاطر کارمند بودنش.

مرا متهم نکنید به جوگیر بودن، مرا متهم نکنید به تهمت زدن. این یک واقعیت است که داشتن موقعیت مالی مناسب و از همه مهم تر داشتن یک مقرری ماهانه یکی از فاکتورهایی است که خیلی از پسرها به آن توجه می کنند و انتخاب های مسخره شان را بر اساس آن قرار می دهند و این به نظرم نهایت کثیف بودن و نامردی است.

همه این ها باعث شد تا در جواب خدیجه که گفت پسر همسایه شان دیپلم دارد و خیلی پسر خوب و با تقوایی است و شغل آزاد دارد، نه نگویم. آقای محمد خبر ندارد من دانشجوی ارشد و کارمند دولت با فلان قدر حقوقم. خدیجه چیزی نگفته بهشان. من هم نمی گویم تا ببینم این پسر خوب چند مرده حلاج است. حالا متظریم تا اسباب کشی تمام بشود و به آقای محمد خان بگوییم تشرف بیاورند.

هیچ وقت تصور نمی کردم تا 28 سالگی ازدواج نکرده باشم، از هر طرف که نگاه کنیم تنها ماندن و ازدواج نکردن در این زمانه مشکلات زیادی دارد. از حرف مردم بگیر تا نداشتن امنیت. اما چیزی که حقیقت محض است این است که هر چیزی امتحانی از سمت خداست. این که من تا این سن تنها بمانم و مشکلات تنها ماندن را تا اینجا تحمل کنم و بعد از این هم ندانم که چقدر دیگر این تنهایی ادامه پیدا می کند، امتحانی است که هم من در آن آبدیده تر می شوم هم شاید کمکی (یه کمی) یاد بگیرم به رضای خدا راضی باشم.

و من الله توفیق

  • شن

به نام خدا

آدمیزاده دیگه...

بعصی وقتا دلش میخواد یکی بهش بگه:

 بسه دیگه چقدر کار می کنی،

دلم برات تنگ شده بود،

کی میای خونه، منتظرتم،

کی اذیتت کرده؟

مگه نگفتم هر کی اذیتت کرد به من بگو،

آدمیزاده دیگه، آرزوهاشو ببین. آدمیزاده دیگه شیر خام خورده.




  • شن

به نام خدا

فردا می روم که در آخرین جلسه آخرین کلاس آخرین ترم ارشدم شرکت کنم و ارایه هم دارم البته.

از شما چه پنهان هبچ فکر نمی کردم بتوانم تحصیلم را تا اینجا برسانم.

خدایا شکرت.

  • شن

هو العلیم

گاهی بعضی چیزها هیچ دلیلی ندارند، یعنی هیچ دلیل مهمی ندارند. فقط اتفاق می افتند، بی سر و صدا، بی اذیت و آزار، بی جلب توجه. ننوشتن من هم از همین چیزهایی است که دلیل نداشت. دلیل مهمی نداشت، شاید فکر کنید دلیلش وایبر واینستاگرام و تلگرام و کلهم شبکه های اجتماعی و انفرادی! بود اما دلیلش این نبود، دلیلش روزمرگی هم نبود، حتی درس و دانشگاه و کمبود وقت هم نبود، دلیلش ساده بود، خیلی ساده. چیزهایی در دنیای واقعی من اتفاق افتاد که ترس نوشتنشان را داشتم، بله می ترسیدم از نوشتن واقعیت هایم. می ترسیدم از واقعیت هایم بنویسم، می ترسیدم از واقعیت های پیش آمده بنویسم. می ترسیدم چون کارهایی کرده بودم که با منی که از خودم برایتان ساخته بود خیلی فرق داشت. می ترسیدم خود واقعی ام که از زمان آخرین نوشته ام تا کنون در من زندگی می کند، برایتان آشکار کنم. می ترسیدم...

حالا هم ترسم را کنار نگذاشته ام، هنوز هم می ترسم، هنوز از واکنش شماها می ترسم. هنوز هم... اما دیگر تاب ننوشتن ندارم باید بنویسم، باید داستان تکه تکه شده ام را ادامه دهم.

و حالا ادامه ماجرا...

خب تا آنجا رسیدیم که یکی از اساتید محترم دانشگاه به علت غیبت های مکررم درس سه واحدی من را حذف کردند.

شرح ماوقع: یک روز سر کار بودم که موبایلم زنگ خورد و مسئول آموزش دانشکده از آن طرف با صدای خندان گفت خانم فلانی، دکتر فلانی گفتند بیایید و درستان را با من حذف کنید! خب انتظاری بیش از این هم از این دکتر جوان دانشکده نمی رفت. او استادی بود که حقیقت را برایش گفته بودم و نمی دانم چرا انتظار داشتم که با نیامدنم سر کلاس ها موافقت کند و ایشان با تمام عصبانیتی که می شد از خودشان بروز دهند مخالفت کردند. خب دیگر تیری در کمان نداشتم، اولین و آخرین تیرم گفتن حقیقت بود که از کمان رها شده بود و بر خلاف تمام جملات قصار (که راستگویی خوب است و فلان و بهمان) به هدف که ننشسته بود هیچ، از نزدیکی سیبل هم رد نشد. استاد مذکور بیست روز مانده به امتحانات پایان ترم من را حذف کردند به همین سادگی. حذف اضطراری هم تمام شده بود و فقط مانده بود دو راه. یا باید می رفتم سر جلسه امتحان و امتحانم را صفر می شدم یا درس را حذف پزشکی می کردم. یعنی باید یک گواهی الکی به دانشگاه ارایه می کردم که ببینید من درست در روز امتحان مریض شدم و اتفاقاً حالم هم خیلی بد بود و نقطه ی شروع دروغ های من همین جا بود. رفتن به مطب پزشک، گواهی الکی گرفتن، داروخانه، داروی الکی گرفتن، آمدن به دانشکده، به مسئول آموزش دروغ گفتن، به دکتر دانشگاه دروغ گفتن، به استاد راهنما دروغ گفتن، به معاون آموزشی دروغ گفتن و سرانجام حذف پزشکی درس مربوطه مسیری بود که برای صفر نگرفتن یک درس سه واحدی طی کردم. درسم حذف شد و ترم بعدی شروع.

مشکل ندادن مرخصی و غیبت های کلاسی از ترم اول به ترم دوم منتقل شدند. یعنی همچنان مشکل پابرجا بود به خصوص اینکه رئیس اداره مربوطه هم به جای دیگری منتقل شدند و من مانده بودم و یک رئیس ترسوی تازه کار که تا اسم مرخصی می آمد می خواست بیرونت کند.

انصراف

 یک ماه از ترم گذشت، من هیچ مرخصی نداشتم، یکی از همکلاسی ها زنگ زد و گفت استاد فلانی سراغت را می گیرد که کجایی و یک جلسه هم نیامدی. با بغض و ناراحتی اولین چیزی که به ذهنم می رسید گفتم: "بگو پاش شکسته!" حالم از خودم بهم خورد.

دروغ بعدی به استاد بعدی شروع شد. دو روز بعد هم کلاسی ذکر شده زنگ زد و گفت استاد فلانی گفت: "اشکالی نداره تا پاش خوب نشده نیاد".کارم برای یک و ماه نیم حل شده بود. به دو استاد دیگر هم همین را گفتم و به همین ترتیب تا قبل از عید کلاس نرفتم. مانده بود بعد از عید. بعد از عید را چه می کردم، تا ابد که نمی توانستم بگویم پایم در گچ است. باید دروغ دیگری می گفتم. توی اتوبوس به سمت تهران که می رفتم چیزی به ذهنم رسید، یک چیز خطرناک و با ریسک بالا. بعد از کلاس رفتم پیش استاد و گفتم. دروغی را که ساخته بود گفتم. از خودم بدم می آمد اما مجبور بودم. مجبور بودم چون هیچ کس با حقیقت من کنار نیامد. مجبور بودم چون از گفتن حقیقت ضرر کردم. با همه ی این محبور بودن ها از خودم بدم آمد. اما گفتم. گفتم ازدواج کردم و همسرم منتقل شده به شهرستان دیگری و با درس خواندن مخالف است و اذیت می کند اگر خانه نباشم! چه دروغی، خودم هم داشتم باور می کردم. آن لحظه که این حرف را زدم و استاد با مهربانی پذیرفت و قبول کرد یک هفته در میان بیایم، حس آدمی را داشتم که بعد از چند سال ترک، دست به مواد زده...

حس بدی بود. حس فرو رفتن در لجن...

دقیقاً و بدون اغراق حس فرو رفتن در لجن بود. من آلوده شده بودم. آلوده ی دروغ. آلوده ی دروغی که کارم را راه می انداخت.

دروغم ابزار می خواست. یک حلقه در انگشت دوم دست چپ. از آن روز با حلقه رفتم دانشگاه. قبل از کلاس دستم می کردم و بعد از کلاس از دستم در می آوردم. خوشبختانه هیچ کدام از دوستانم به این مساله شک نکردند و بهانه می آوردم که انگشتر برای دست راستم تنگ است. اوایل فرودین ماه بود که رئیس تصادف کرد و اتفاقاً پایش هم شکست. تا دو ماه نیامد. من از جانشین تازه کارش مرخصی می گرفتم و یک هفته در میان خودم را سر کلاس ها آفتابی می کردم. رئیس خوب شد و برگشت. یک روز صدایم زد و آنقدر برای مرخصی هایی که حقم بود سرم داد زد که بعدش خودش هم از آن همه خشم پشیمان شد اما دیگر فایده ای نداشت. چیزی در من مرده بود. وقتی از اتاقش بیرون آمدم فقط به این فکر کردم که چرا برای درس خواندن باید انقدر سختی کشید، تقصیر من چه بوده است، چرا حق استفاده از مرخصی قانونی خودم را ندارم، چرا باید انقدر مجبور به دروغ گفتن شوم، چرا باید هدف خشم بی افسار یک آدم احمق باشم فقط به این علت که از حق قانونی خودم برای تحصیلم استفاده کرده ام؟...

حالم از همه چیز بهم خورد، هنوز هم حالم از همه چیز بهم می خورد. چند روز بعد رئیس صدایم زد و گفت ببخشمش. ایستادم و گفتم رفتار آن روزش هرگز از یادم نمی رود.

ترم دوم تمام شد. با دروغ، نه با دروغ های بزرگی که گفته بودم تمام شد.

ادامه دارد...

  • شن
به نام خدا

پست اثر پروانه ای را یک بار دیگر بخوانید. به نظرم ارتباط مستقیمی بین فصل پاییز و میل به نوشتن دوباره در من وجود دارد.

به نام خدا
  • شن