یادداشت های یک دانه شن

یادداشت های یک دانه شن


طبقه بندی موضوعی

به نام خدا

تو الان کجایی؟ لابد در گیر و دار آتلیه و آرایشگاه و گل فروشی و ...

و من اینجا. همین جا. بی تو. 

روزی که سخت شروع شده و روزی که سخت تمام می شود. 

خوشبخت باشی.

وقتی خدا تقدیر کنه دیگه کاری از من ساخته نیست.

خدایا راضی شدم به مصلحتت. راضی هستم به مصلحتت.

  • شن

به نام خدا

مبلغ 60000 تومن برای دفترچه دکترا یه کمی گرون نیست؟؟؟

  • شن

به نام خدا

من منتظرم تا 35 سالم بشه و برم ازپرورشگاه یه دختر ناز معصوم بیارم و برای همیشه بشم مامانش. اونم بشه دخترم. اصلنم دیگه به علی اکبر فکر نمی کنم. این دنیا برای چیزای بزرگتری ساخته شده. خدا هم راضی نیست من انقد به خاطر مردی که اصلا منو نمی خواست این همه اذیت بشم. این همه دختر که آرزوی اینو دارن که یه لحظه مامان داشته باشن اینم من که آرزوم این بود که سرپرستی یه عالمه دخترو به عهده بگیرم. یه زمانی علی اکبرم می گفت میخواد خیریه تاسیس کنه و از بچه های بی سرپرست نگهداری کنه ولی الان داره دنبال ارایشگاه و مزون لباس عروس می گرده. یادشم نیست یه روزی تو این اتاق به من چی گفت. تو خیلی برای عشق من کوچیک بودی آقای مشیری...من میرم دنبال آرزویی که با هم تو این اتاق ازش حرف زدیم تو هم برو دنبال خواسته های اون دختر بابا پولدار بینی عمل کرده...

  • شن

به نام خدا

می آیی.

می روی.

و حتی به اندازه گفتم یک سلام در اتاق من توقف نمی کنی...

سرت شلوغ عروسی و گرفتاری هایش است حتما...

  • شن

به نام خدا

خبر داده اند 22 آذر لباس دامادی می پوشی...


هرچند مرا نخواستی ولی مردترین آدم زندگی من بودی...

و جایت برای همیشه اینجا خالی خواهد ماند...

و من هر روز لابه لای دعاهایم نامت را می برم که خوشبخت باشی...

قسمت اگر شد آن دنیا دست مرا می گیری...


  • شن

به نام خدا

چقدر ملامت شدم و می شوم به خاطر تو...


  • شن


مگر خودت نگفتی از مادر بر ما مهربان تری حضرت دوست؟

از دوستت خبر داری رفیق قدیمی؟


  • شن

به نام خدا

نامه ای که به آقای ملکی نوشته بودم و همان فیش غذای نذری که آقای علی اکبر داده بودند را گذاشته بودم لای قرآن ابتدای سوره مریم. امشب که قرآن را باز کردم هر دو را برداشتم...

دیگر جایشان آنجا نبود...

قرآنم سبک شد...

دلم سبک شد...

  • شن

به نام خدا

یک رویایی بود که همیشه در بهترین جای قلبم نگهش داشته بودم. یک بار هم اینجا حرفش را زدم. آقای علی اکبر که پایش باز شد وسط زندگی مان کم کم أن رویا گوشه گیر شد و دلش شکست و رفت برای خودش زندگی کند.

چند روزی است که دوباره دلم برایش تنگ شده...

خیلی هم تنگ شده...آنقدر که دعای این روزها و مخصوصا شب هایم شده...

خیلی دوست داشتم همسرم یک پزشک بود. از اینهایی که سرشان درد می کند نه ببخشید دلشان درد می گیرد از اینکه زخم و درد مردم را ببینند. از اینهایی که زندگیشان را جمع می کنند و می روند روستای محروم کشورم و درد مردم را درمان می کنند. او دردمردم را دوا می کرد و منم زخم های کوچک زندگیشان را هر جور که می توانستم درمان می کردم. مثلا می گشتم و یک گروه از این هایی که درد آبادانی دارند پیدا می کردم و برای مردم نجیب سرزمینم مسجد و مدرسه و درمانگاه می ساختیم. برق و آب و پل و ... کاش می شد...

همیشه دوست داشتم به این شکل زندگی کنم. زندگیم به این شکل معنا پیدا مس کرد. حالا که احتمالش خیلی کم به آرزویم برسم مدام این مصرع را با خودم می خوانم که هر چیز که در جستن آنی آنی.

آهای آقای پزشکی که مثل منی خواهش می کنم پیدا شو. پیدا شو و بیا اینجا را بخوان. بخوان و ببین یک خلی مثل خودت بدش می آید از اینکه هر روز بنشیند پشت میز و هی حرفای مفت بشنود و ساعت 2 برود خانه. بعد بیا ازدواج کنیم و یا علی بگوییم و این چند روز باقی مانده از عمر را برویم دنبال رویاهامان.

تو رو خدا پیدا شو...

  • شن

به نام خدا

دیشب بعد از روضه که گوشی را نگاه کردم دیدم عکس پروفایلت را...

دیدم که در غم علی اکبر ارباب بود...



خب خیالم راحت شد...

  • شن

به نام خدا

دو سال قبل ماشینت را که جلوی هیات میدیدم خیالم راحت میشد هنوز سر یک چیزهایی هستی. هنوز می شود امید داشت مردها تمام نشده اند.

دو سال است شب های دهه اول محرم وقتی تنهایی می روم هیات فاطمیه هیچ نشانی از تو نیست...این شب ها کجایی؟ جای دیگری روضه می روی یا؟

تو هیچ میدانی دلیل غصه های یک دختر شدن چقدر بد است؟

  • شن

به نام خدا

هر خواستگاری رو که رد می کنم بیشتر مطمین می شم جز تو نمی خوام با کسی زندگی کنم...

محرم دو سال پیش بود...یادت هست؟

  • شن

به نام خدا

ایمان دارم یک روز دم دم های صبح می آیی و روی همان صندلی رو به روی من می نشینی و دوباره بغض می کنی...

شاید ببخشمت ولی می دانم که دیگر نمی خواهمت...

  • شن

به نام خدا

به سرم زده همه قصه را برایش بنویسم و بدم دستش. حتی همان نامه ای که یرای آقای ملکی نوشته بودم را...مگر چند بار زندگی می کنیم دلم نمی آید بمیرم و نداند...چیزی عوض نمی شود فقط شاید گاهی چند ثانیه به فکرم بیافتد...

  • شن

به نام خدا

آقای ملکی فهمید. فهمید و به رویم نیاورد که به هم زدن نامزدی یک هفته ای به خاطر شما بوده. فهمید دلیلش شما بوده ای ولی هیچ وقت نخواهد فهمید که آن روز که شنیدم همسرتان قصد جدایی دارد تا عصر نامزدی را بهم زدم. از اول هم دلم با او نبود. بعد از رفتن تو تصمیم گرفتم به اولین نفری که در خانه را زد چشم بسته بله بگویم و گفتم.داشتم خودم را مثل خوابگردها از پرتگاه پرت می کردم پایین. خسته بودم و زخمی. جانی نداشتم فقط می خواستم ببندم راه فکر کردن به تو را بر روی خودم. جان به لب شدم در آن یک هفته. پوست کندم و دیدم نمی توانم نمی توانم با کسی جز تو زندگی کنم. تنهایی خودم خیلی خیلی شیرین تر بود. خوابت را دیدم یادت هست. من و تو در کربلا رو به روی حرم حضرت عباس و تو که به من غرق در اشک گفتی بیشتر صبر کن و من با گریه گفتم نه به همین پسر بله می گویم و بیشتر گریه کردم. اطمینان کردم به خواب تو به حرف تو به شنیدن زمزمه های جدایی ات.شما هم اگر برنگردید دلم راضی نیست با هیچ مردی زیر یک سقف حتی ثانیه ای زندگی کنم...


  • شن