یادداشت های یک دانه شن

یادداشت های یک دانه شن


طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

به نام خدا


تو انگار کن عاشق همسرم بودم،

همسرم را از دست دادم.

فرزندی از او داشته ام، که تنها یادگاریش بود،

فرزندم را مرده به دنیا آوردم...


من حال همان مادر را دارم...

  • شن

به نام خدا

چندروز قبل زیرنویس شبکه نمایش نوشته بود شرلوک هولمز ساعت هشت هر شب پخش می شود. قبلاً شرلوک هولمز را دیده بودم (نسخه جدیدش را). کنار آمدن با قسمت آخرش برایم خیلی سخت بود. معمولاً پای تلویزیون گریه نمی کنم اما دفعه اولی که قسمت آخر سریال را دیدم گریه کردم. این بار هم یعنی دیشب وقتی دوباره قسمت آخر را دیدم دوباره گریه کردم. شرلوک در شرایطی قرار گرفت که باید طی یک دقیقه تصمیم می گرفت که یا خودش را از بالای ساختمان پرت کند یا اینکه دوستانش کشته می شدند آن هم در شرایطی که باید به بهترین دوستش می گفت که همه این ماجراها دروغ بود و شرلوک همه این جنایت ها را خودش طراحی کرده بوده. کل دیشب تا امروز با کسی حرف نزدم. البته به دو نفر از دوستانم پیامک زدم و احساسم را گفتم اما جواب های که دریافت کردم این بود: دیوانه شدی، بیکاری...

می دانید آن لحظه که شرلوک فهمید دوست پلیسش تا چند لحظه دیگر برای دستگیریش می آید، آن لحظه که شال گردنش را بست و منتظر شد، آن لحظه که فهمید موریارتی تمام زندگیش را نابود کرده، آن لحظه که بالای ساختمان بود و به دکتر واتسون می گفت که فریبش داده در حالی که اشک می ریخت و آن لحظه که پرید... می دانید من تک تک این لحظه ها را گریه کردم، نمی دانم نمی دانم چه چیزی در شرلوک بود که مرا وادار به بغض می کرد اما قطعاً به خاطر خبرحذف شدن درسم به خاطر غیبت های زیادم نبود چون بار اولی هم که فیلم را دیدم همین حس خفه کننده را داشتم و اشک ریختم...

در لحظات آخر فیلم دکتر واتسون بالای قبر شرلوک می آید و آخر حرف هایش می گوید "شرلوک لطفاً نمرده باش". من آن لحظه تمام بغض دکتر واتسون را می فهمیدم. می فهمیدم وقتی تمام وجودش خواهش بودن کسی می شود یعنی چه. وقتی تنهای تنهای تنها می شود و باید با غم نبودن رفقیش بقیه راه را طی کند یعنی چه...

می دانستم قسمت آخر سریال است اما بیست دقیقه جلوی تلویزیون نشسته بودم و زیرنویس برنامه را نگاه می کردم تا بنویسد سریال شرلوک فردا شب ساعت هشت. اما ننوشت و سخت بود برایم...

چیزی وجود دارد نه چیزهایی وجود دارد به نام حق، دوست داشتن، رویا، گریه و تناقض. من که از نگاه خیلی ها یک دختر مذهبی درس خوان سرسخت هستم، حق دارم در رویایم عاشق شخصیت یک فیلم شوم، حق دارم برایش گریه کنم، حق دارم همه چیزهایم را بگذارم و بخواهم بروم در یک روستای دورافتاده (حتی اگر اینترنت نداشته باشد)، حتی حق دارم بر خلاف عادتم که از احساساتم با کسی حرف نمی زنم گوشی را بردارم و پیامک بزنم که از سرنوشت شرلوک غمگینم...حق دارم. ببین حزن چیزی نیست که بتوانم کنترلش کنم، چیزی نیست که تایش کنم و بگذارمش توی کمد تا چشمم بهش نخورد. حزن می آید و خیلی جسورانه یک جای دنج از دلم را انتخاب می کند و همان جا می نشیند. من انسانم و مهم تر از آن دخترم...من از دلم حرف شنوی دارم. اصلاً می دانی چه شد که اسمم شد یک دانه شن؟ یک بار شنیدم که امام زمان شب پنج شنبه تا سحر روی سنگ های مسجدالاحرام سجده و گریه می کند تا خدا اجازه ظهور بدهد، هیچ کدام از چیزهایی که از ایشان شنیده بودم باعث علاقه من به ایشان نشد تا اینکه این حرف را شنیدم...ببین از حزن است که عشق متولد می شود. به من خرده نگیر که با یک فیلم گریه می کنم، مسخره ام نکن که وقتی ستوان کریمی را در حال دستبند زدن به یک بازداشتی می بینم بغض می کنم، تمام مذهب ما عشق است، هیچ چیر نتوانست علی(ع) را زمین بزند مگر خبر از دنیا رفتن محبوبش فاطمه(س). همان خبر که زانوهای علی(ع) را سست کرد و باعث شد علی(ع) از مسجد تا خانه اش چندبار به زمین خورد. مگر توی بچه مذهبی "من او" امیرخانی را سه با نخوانده ای؟ مگر تویی که من را متهم می کنی جوانمردی عاشقانه قیدار را نفمیدی؟ تو اگر فکر می کنی من مذهبیِ چادریِ نباید با یک فیلم گریه کنم از دین من چیزی نفهمیدی.


کسی لینک دانلود قسمت آخر سریال را اگر پیدا کرد اینجا برایم بگذارد.

  • شن