یادداشت های یک دانه شن

دندان

دوشنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۶:۳۰ ب.ظ

تو همیشه روی قولت می ایستادی، نمی شد که قولی بدهی و فراموش کنی، سرت می رفت قولت نمی رفت. هنوز هفت سالت نشده بود که دندانت افتاد، یادت هست که با گریه آمدی پیشم، دندانت را گرفته بودی توی دستت و مدام می گفتی: "من نمی خوام دندونمو بندازم دور، دندونمو دوست دارم، اصلا می خوام قایمش کنم"و من، خواهر بزرگتری بودم که باید توی شش ساله را آرام می کردم. رفتم و صندوقچه ی گل خشک هایم را خالی کردم و آوردم پیش تو، گفتم: " اگر تو قول بدی که هر وقت دندونت افتاد گریه نکنی و بدون گریه دندونتو بیاری بدی به من، اونوقت منم قول میدم که همه دندون هاتو توی این صندوق برات نگه دارم."

آرام شدی و خوشحال. دندانت را شستیم و گذاشتیمش توی صندوق و تو این قول کودکانه ات را حتی وقتی که هیجده ساله شدی و توی دبیرستان یک شهر دیگر درس می خواندی فراموش نکردی. فراموش نکردی و دندان عقلت را که کشیده بودی برایم فرستادی.

آخر همان سال بود که گفتی می خواهی بروی، می خواهی بروی که امام تنها نماند، می خواهی بروی که کسی جرئت نکند به خاک وطنت نگاه کند...اما دیگر برنگشتی. دوستانت از تو می گفتند و یک خمپاره شصت...اما حتی آنجا هم قولت را یادت نرفت...

امروز بعد از بیست و چهار سال خبر دادند که برگشتی...آن آقایی که آنجا بود گفت از برادرتان فقط یک دست دندان سالم باقی مانده و یک پلاک...

می دانستم سرت برود قولت نمی رود. حالا با این دندان های خاکی چه کنم؟...

راستی داداشی گریه که نکردی؟...

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۲/۰۲/۰۹
شن

نظرات  (۱۱)

کجایید سبک بالان عاشق ..
پاسخ:
گمانم قصه کربلا را بخوانیم بفهمیم کجایند...
زیبا بود و دلنشین بانو ..

عیدت هم مبارک [گل]
پاسخ:
عید شما هم مبارک. قدم رنجه کردی بانو.
خب منکه میپرسم، پس جواب بده دیگه
چرا مینویسی؟
قشنگ مینویسی، لااقل احساسات آدمو خوب تحریک میکنن نوشته هات
امیدوارم به فکرات و حرفات خوب عمل کنی
ولی هنوز دوس دارم بهم بگی
که چرا مینویسی
پاسخ:
می نویسم شاید بتونم یه چیزایی رو دوباره زنده کنم، از یه چیزایی و یه کسایی دفاع کنم، به یه سری ها بگم یه کارایی اشتباهه و خیلی دلایل دیگه...، اما شما هم خیلی لطف داری. اونقدرها که میگی من قشنگ نمی نویسم ضمن اینکه بدون اینکه خودتو معرفی کنی داری چیزایی می پرسی که شخصی هستند و خصوصی...توقع نداشته باش من جواب بدم.
خوب است که حداقل یک دست دندان ِخاکی و پلاک، برگشت ..
خدا صبر بدهد به خانواده های مفقودالاثر ..
پاسخ:
صبر، صبر و صبر... صبری که سر ایمان است. چه می کشند این مادرها و خواهرها؟
آخر سر دق می کنند و خودشان می روند پیش پسرشان.
مثل مادربزرگ ِ‌ همیشه چشم انتظار ِ‌من...
پاسخ:
نمی دونم چی بگم...
من گفتم قشنگه ها
ممنون بابت پاسخت، موفق باشی
پاسخ:
ممنون برای لطف شما/
چقدر دوست داشتنی بود
چقدر غریبانه تموم شد . خیلی ...
پاسخ:
غریبانه کلمه مناسبی است...
۲۱ اسفند ۹۲ ، ۲۲:۴۴ دختر باران
خییلی قشنگ بود..
آخ که چقدر لظه هایمان، روزگارمان، جامعه یمان کمشان دارن
پاسخ:
گمشان کردیم...
آن کو دلش را برده‌ای جان هم غلامت می‌کند!
.
روز جزا که اجر شهیدان رقم زنند؛
ماییم و قاتلی که به فکر قتیل نیست!
پاسخ:
دل ما که جای دیگری است. اگر قلم می زنیم توفیق اجباری است.
۱۴ فروردين ۹۳ ، ۱۳:۲۰ مـَـ ه جَـبـیـטּ
درک کردنی نیست انتظار و دق کردن مادرای شهدا ..
پاسخ:
بله واقعا...
سلام مهندس
+
خدا رحمتشون کنه
پاسخ:
علیکم السلام
ما می شناسیم همو؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">