یادداشت های یک دانه شن

روز چهلم

دوشنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۲، ۰۵:۳۶ ب.ظ

سلام نمازش را که داد، قرآن را برداشت و صفحه آخرش را باز کرد، چهل روز از روزی که روحانی کاروانشان توی راه برگشت از شلمچه آن روایت را گفته بود می گذشت و امروز روز چهلم بود. صفحه آخر قرآن پر بود از خط هایی که خودش کشیده بود. یکبار دیگر برای اینکه مطمئن شود خط ها را شمرد، این شمردن کار هر روزش بود. یک، دو، سه،...،سی و نه. درست بود، امروز سی و نه روز بود که آیه ای را که روحانی گفته بود خوانده بود و امروز می شد روز آخر، ریعنی روز چهلم. تسبیح را برداشت که ذکر روز آخر را هم بخواند اما یک دفعه چیزی به خاطرش آمد. روحانی آخر حرفهایش گفته بود: "حتی اگر نشناسد"...با خودش زمزمه کرد: "یعنی چه؟ مگر می شود نشناسم؟ اصلا نشناسم که یعنی باختم، یعنی اشتباه آمدم، یعنی حرمتش را شکسته ام...وقتی نشناسم یعنی خودش نخواسته که بشناسم...پس این ختم چهل روزه هم فایده ندارد،چرا روز چهلم باید می فهمیدم که شناختنش بسته به نظر خودشان است نه ختم من...نه، دیگر نمی خوانم، راه این نیست...باید آدم بشوم..."
بغض کرد...بغض کرد و با همان چادر نماز دوید توی اتاق و در را بست و رفت توی کمد دیواری و سرش را فرو کرد توی تشک ها تا هق هق گریه اش دم صبحی همسایه ها را آزار ندهد...
چشم هایش را که باز کرد چند ثانیه طول کشید تا یادش آمد توی کمد دیواری چه می کند. یادش آمد بعد از نماز صبح آمده اینجا گریه کند و بعد خوابش برده بود.باید می رفت سر کار. دوید توی هال که دید جانمازش هنوز پهن است و قرآنش باز. با غصه رفت کنار سجاده و سجاده را جمع کرد. قرآن را که برداشت چشمش افتاد به خط هایی که زده بود، آخر خط ها یک خط سبز درست هم قد خط هایی که خودش کشیده بود، کشیده شده بود. تعجب کرد، یکبار دیگر شروع کرد به شمردن: یک، دو،...،سی و نه، چهل. خط ها چهل تا شده بودند. با خط سبزی که کشیده شده بود می شدند چهل تا...فکر کرد شاید خودش این خط سبز را کشیده و فراموش کرده اما یادش آمد که اصلا مداد سبز در خانه ندارد...پس خط چهلم را چه کسی کشده بود؟
ساعت هفت و نیم صبح توی تاکسی تسبیح را زیر چادرش گرفته بود و مدام به حرف روحانی کاروان فکر می کرد: "روایت داریم که هرکس آیه 80 سوره اسرا را تا چهل روز، روزی صدبار بخواند امام زمان را می بیند هرچند اگر ایشان را نشناسد." دانه ی اول تسبیح را انداخت و زیر لب گفت: "بسم الله الرحمن الرحیم و قل رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق و اجعل لی من لدنک سلطانا نصیرا..."

اینجا این داستان را بازنشر داده است. البته از توی وبلاگ گروهی مان یعنی "یک ربع مانده " داستان را برداشته. ما هم که ندید پدید کلی خوشحال شدیم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۱/۱۹
شن

نظرات  (۱۰)

سلام. کلا به خاطر اثری که میخوای رو خواننده ها بذاره، داستان مینویسی؟ دنبال اثرگذاری خاصی هستی؟
پاسخ:
سلام.نه به خاطر اثر گذاشتن نمی نویسم اما اگر بشه اگر بتونم بله سعی می کنم اثری بجا بذارم.شما زیادی قضیه رو جدی گرفتین من نویسنده نیستم و ادعایی هم ندارم.وبلاگم هم آنچنان خواننده نداره که بخوان از نوشته های من تاثیر بگیرن. ممنون شما لطف دارین.
مو به تنم سیخ شد!
پاسخ:
می توانستید باور نکنید اما باور کردید...ممنونم که باور کردین.ممنونم که مثل چندتا کامنت خصوصی که دریافت کردم نگفتین توهم زده و فحش ندادین...نمی دونم چرا برای این نوشته باید فحش بشنوم؟ سربازان آمریکایی هر جمعه تا ظهر کنار کعبه نگهبانی می دهند، اونها چیو باور دارند که مردم سرزمین من باور ندارند. شاید باور نکنین اما برای این پست خیلی دلم سوخت...
سلام ...

دل سوختنتم واسه انتشار این پست قشنگه .........

خیییییییییییییییلی خوب بود .... مثل همیشه تونستم به راحتی تصویر سازی کنم ... و حقیقتا لذت بردم .... از توجهی که هست .... و شاید در اوج ناامیدی ما از پاکی خودمون بیشتر و بیشتر نمود پیدا می کنه .... به مو میرسونه .... اما یهویی یه نشونه ................. می بردت به عرش .....
خیییییییییییلی لذت بردم .... خیلی زیاد .....
از صمیم قلب آرزو دارم توجه خاص بالایی و ولی امرش شامل تمام لحظه های زندگیت باشه ..........

[گل]
پاسخ:
سلام ریحانه جان
خیلی قشنگ گفتی "به مو میرسونه اما یهویی یه نشونه..."
برای آرزوی قشنگت ممنون خیلی آرزوی بزرگی برای من کردی کاش بهش برسم...
عزیزم :)

بعضی حرف ها ارزش تره خورد کردن هم ندارن.خودت رو ناراحت نکن 
پاسخ:
درست میگی اما من انقده روحم کوچیکه که دلم و اعصابم خورد میشه. کاش بزرگ شم.
سلام خوب می نویسی
روان .جمله های کوتاه و فعل های به جا!
دوست داشتم
لینک شدی 

راستی راستی درباره این داستان آخری
باورش سخت نیست
به شرط آنکه خودمان را به خواب نزده باشیم!
پاسخ:
ممنون از لطف شما. باورش سخت نیست درسته سخت نیست...
سلام

خودمم بدجوری دلم هوای مشهد رو کرده ..... 
پاسخ:
میری به زودی ایشاا...
سلام
ممنون
به بهانه شهادت حضرت زهرا (س) دعوتید به متن مادر
التماس دعا
پاسخ:
سلام
متن شما رو خوندم توصیف خیلی زیبایی بود.
پس حدس میزنم داری تمرین میکنی که بتونی رو خواننده هات اثرگذار بشی، نه؟ اگه این حدسمم اشتباهه خودت درستشو بگو [نیشخند]
پاسخ:
نه کاملا اشتباه می کنی.
قشنگ بود./
پاسخ:
متشکر
پس چرا مینویسی؟
پاسخ:
برای اینکه تو از من سوال بپرسی!!!
نمی دونم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">