یادداشت های یک دانه شن

دستان خالی

دوشنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۱، ۱۱:۰۰ ب.ظ

من تمام این یک ماه را برنامه ریختم، حساب و کتاب کردم، پیاده رفتم سر کار و پیاده برگشتم، بیشتر روزها موبایلم خاموش بود تا هی زنگ نزنم و شارژ مصرف نکنم، کتابی که استاد ترم جدید معرفی کرده بود نخریدم، کم که نبود باید چهل و نه هزار تومان بابت یک کتاب پول می دادم _خدا خیرش بدهد احمد را، موقع امتحان میان ترم کتابش را از وسط نصف کرد و نوبتی کتاب را خواندیم و امتحان دادیم_ شام خوابگاه را نمی گرفتم، وعده ای چهارصد تومان برای غذای دانشجویی، سی روزش را که حساب کردم دوازده هزار تومان می شد، می شد یک بیستم پولی که می خواستم بدهم و برایت آن گوشی را که یک ماه پیش، وقتی که دم دم های غروب توی ولیعصر پیاده می رفتیم پشت ویترین موبایل فروشی دیدی و عاشقش شدی، بخرم... تو چیزی نگفتی اما من فهمیم که دلت برایش رفته، تو هیچ وقت چیزی از من نخواستی، بار اولت که نیست، دیگر اخلاقت را می شناسم، می ترسی پول نداشته باشم و شرمنده ات شوم...

از فردای آن روز تا حالا، تا همین امشب، هر شب می رفتم دم مغازه اش تا خیالم راحت شود که گوشی را نفروخته، امشب هم  رفتم، نفروخته بود اما...

من فقط همین امشب را با  BRTبرگشتم، کاش امروز هم پیاده می آمدم، کاش همان چند لحظه هم توی BRT  چشمانم را روی هم نمی گذاشتم، کاش کیفم را محکم تر می گرفتم توی بغلم، همه ی پول توی کیفم بود، همه ی دویست و چهل هزار تومان که جور کرده بودم تا بروم و گوشی را بخرم و فردا بیایم دم خوابگاهت و دستت را بگیرم و برویم پارک ملت و وقتی کنار من نشسته ای و با آن چشمان عسلی نگاهم می کنی دستم را ببرم توی کیفم و جعبه کادو پیج شده را در بیاورم و بگذارم توی دستت و بگویم: "تولدت مبارک همه ی زندگیم..."

همه ی اینها را، تک تک شان را برنامه ریزی کرده بودم، همه را، جز به جز، الا همان دزدیده شدن کیفم توی BRT آن هم شبی که می خواستم بروم و گوشی را برایت بخرم...شب تولد تو، اولین شب تولدی که من همسرت هستم...شرمنده ام...

(داستان را تمام نکردم چون خودم هم نمی دانستم آدم قصه ام فردا را چه می کند...)

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۱/۱۲/۲۱
شن

نظرات  (۱۱)

قشنگ بود .... و البته خیییییییییلی تلخ ....
حقیقتا بی انصافیه ... گاهی خبر نداریم چه می کنیم .... با روح و روان و دل و روزگار یه آدم .....


پاسخ:
نمی دانم چی باید می نوشتم تا آروم بگیره آدم قصه ام...
نظر لطفته ممنون.

قلم زیبایی داری شایدم قشنگیش اینه که پایانی نداره..... :)

 قصه آدم ها عجیبه ......

آری انسان بود مشکلی ست در مرز ناممکن ... نمی بینی ؟؟؟

( احمد شاملو )

پاسخ:
آدم قصه ام را دوست داشتم...
ممنون.
احسنت...............



پاسخ:
التماس دعا
سلااااااااااااام ...
سال نو مبارک ....
مرسی که به یادم بودی ... و خیلی مرسی بابت دعاهای خوبی که فقط خوندن یا شنیدنش آدمو محکم میکنه و آروم ..... حس خیلی خوبیه دعای خیر دیگران ... ممنونم ازت ....
امیدوارم همه ی خواسته هات به خیر و صلاحت باشه و نزدیک .... امیدوارم لحظه هات سرشار باشه از خیر و خوبی .... امیدوارم همیشه سلامت باشی و لبخند به لبت باشه .... آرزوی عاقبتی خیر و خوش برات دارم ....

[گل]
پاسخ:
سلام ریحانه جان
سال نو تو هم پر از خیر و برکت
خواهش می کنم منم خیلی دوست دارم دیگران برام دعای خیر بکنند.
چه دعای قشنگی کردی برام دختر زدی به هدف.
۰۲ فروردين ۹۲ ، ۱۵:۲۷ گرافیست کوچولو
زیبا مینویسید..:)
پاسخ:
تشکر
۰۳ فروردين ۹۲ ، ۱۲:۲۹ گرافیست کوچولو
چقدر تلخ....
چقدر حس های قشنگ داشت این داستان....

پاسخ:
تلخ نبود خیلی...
قشنگ و احساس برانگیز بود
ولی چرا داستان مینویسی؟
پاسخ:
ممنون از لطف شما
در پاسخ به این سوالتون باید عرض کنم چون اولا علاقه دارم و دوما این داستان ها داستان هایی هستند که من در "یک ربع مانده" می نویسم و یه نسخه اش هم اینجا گذاشته میشه!
من ممنونم بابت پاسخت [لبخند]
اگه اشکال نداره سؤالم رو اینجور تمدید میکنم که:
چرا به نوشتن داستان علاقه داری؟
حتی اگه تو شرایطی باشی که مطمئن باشی هیچوقت داستان هات رو کسی نمیتونه بخونه، بازم ادامه میدی به نوشتن؟ بی هیچ تفاوتی؟
پاسخ:
چه سوالای مجملی می پرسین شما.من داستان نویس نیستم گاهی برای وبلاگ " یک ربع مانده " داستان می نویسم که اون هم به اندازه ی کافی خواننده داره.
من نه می گویم تلخ بود نه دلم گرفت
فقط بهت غبطه خوردم که چه قدر ماهی که می توانی انقدر اراده کنی انقدر خوب بفهمی انقدر مهربان باشی که برای کسی که برایت مهم است کارهای بزرگ کنی.چخ قدر نیت تو پاک است دختر..چه قدر..
پاسخ:
وای چقده تعریف کردی ازم! اما داستان از زبان یک مرد بوده ها!!!
 با سلام
مثل همیشه عالی
موفق باشید
دعوتید به گره زدن سبزه
ضمنا لینک شدید لطف بفرمایید لینک کنید
یاعلی
پاسخ:
سلام
مگه قبلا اینجا رو می خوندید؟!!!
آمدیم خواندیم.
لینک شدین.
ریلی؟؟؟؟؟
پاسخ:
آره عزیزم ریلی. از زبان یه مرد بوده.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">