یادداشت های یک دانه شن

یخچال...

چهارشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۱، ۰۶:۵۳ ب.ظ

پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود

در یخچال را باز می کند

عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند

پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد
...
کمی آب در لیوان می ریزد
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "
پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۰۸/۱۰
شن

نظرات  (۴)

غمِ نان و غمِ نان و غمِ نان ....
پاسخ:
دل بی جان و دل بی جان و دل بی جان...
چی بگم عزیزم...
پاسخ:
نمی دونم نازنین...
با نایلکسهای خرید از بیرون که وارد خونه شدم دخترم صدا زد مامان بیا از گرسنگی نجات پیدا کردیم!
...و بعد سالها هنوز به این عکس العملش میخندیم.
پاسخ:
هر چی کامنتو خوندم ربطشو به پستم نفهمیدم. گمونم فقط عنوان پست رو خوندین.
۰۹ آذر ۹۱ ، ۱۲:۴۲ زهره سعادتمند
هوووم..
بزرگمردِ کوچک

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">