یادداشت های یک دانه شن

یادداشت های یک دانه شن


طبقه بندی موضوعی

نماز آخر

شنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۱، ۰۶:۰۴ ب.ظ

تو گردان شایعه شد...

ـ نماز نمی خونه!

گفتن:

"تو که رفیق اونی، بهش تذکر بده"!

باور نکردم و گفتم:

"لابد می خواد ریا نشه، پنهانی می خونه."

وقتی دو نفری توی سنگر کمین جزیره ی مجنون، بیست و چهار ساعت نگهبان شدیم با چشم خودم دیدم که نماز نمی خواند! توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را باز کنم.

ـ تو که برای خدا می جنگی، حیف نیس نماز نخونی...
لبخندی و گفت:
"یادم می دی نماز خوندن رو!"
ـ بلد نیستی!؟
ـ نه، تا حالا نخوندم!
همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادمتوی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند. دو نفر نگهبان بعد با قایق پارویی که آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره شصت توی آب هور خورد و پارو از دستش افتاد. آرام که کف قایق خواباندمش، لبخند کم رنگی زد.

با انگشت روی سینه اش صلیب کشید و چشمش به آسمان یکی شد....

  • شن

نظرات  (۱۱)

سلام الهه جانم نوشته قبلی ات را خواندم خیلی زیبا نوشتی ...
پاسخ:
از خودم نبود. کاش الکی بودن این قصه های واقعی...
نماز اخرم زیبا بود الهه جانم
خوش به حالش.
پاسخ:
آره خوش به حالش. از وقتی این خاطره رو خوندم از خودم بدم میاد...
من که میمیرم

چرا با عشق وبا ایمان نمیرم



تا برای سرزمینم

میهنم

ایران

نمیرم

من که میمیرم

پس جرا با عشق وبا ایمان نمیرم

آرزو دارم شود

خاک وطن آرامگاهم

تا میان کشوری بیگانه سرگردان نمیرم

هر وجودی دیر و زود ای میهنم

میرد ولی من

باتو پیمان بسته ام

جز بر سر پیمان نمیرم

من که میمیرم

چرا با عشق با ایمان نمیرم
آخییی چه خط آخرش قشنگ بود...
پاسخ:
کاش نماز همه همینطوری باشه نه؟؟؟
عالی بود...
خیلی قشنگ بود.انصافا زیبا بود.
پاسخ:
حقیقتی شیرین و تامل برانگیز...
سلام الهه گلی!
یعنی بـــهـــــــــتــــــــــــرین پستی بود که تا حالا گذاشتی!
خیلی قشنگ بود!خـــیلــی!


عید سعید مبعث،عیذ شروع راه رستگارى ، مبارک باد . . .
پاسخ:
قشنگی تو نگاه شما بود.خوشبخت باشی با همسرت
آنانکه رفتند کاری حسینی کردند و آنانکه که ماندند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدیند ...
برای تو که رسالتی زینبی داری ...
پاسخ:
من کحا و رسالت زینبی کجا؟ همه عمرمم بدوم نمی تونم به اونجاها برسم...
  • کنتور سوخته
  • سلام. مرسی که لینک کردی....
    لینک شدین....
    پاسخ:
    خواهش می کنم.
  • کنتور سوخته
  • لرزیدم..
    چه تصویر قشنگی
    پاسخ:
    خاطره یک شهید بود.
    سلام
    خوشم اومد
    ..
    دقیقا از کتاب مستور کش رفتم اون پستو! :دی
    پاسخ:
    بله منم فهمیدم مال کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" بوده!!!

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">