یادداشت های یک دانه شن

بادکنک

يكشنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۰، ۱۱:۴۶ ق.ظ
یک چیزی هست شبیه بادکنک (که نمی دانم کی بادش کرده ام) اینجا درست تو گلویم که نمی گذارد نفس بکشم، نمی گذارد حرف بزنم، نمی کذارد زندگی کنم...
چهارشنبه که رفتم جلوی در شیخ طبرسی، وقتی که اذن دخول خواندم و بعد مستقیم تا پشت پنجره فولادی دویدم، سرم را می گذارم روی میله ها و دستم را گره می زنم به میله های پنجره و از آقا می خواهم این بادکنک تلخ را بترکاند...
راهش همین است دیگر نه؟؟؟
پاورقی: دوشنبه کار و درس و زندگی را بی خیال می شویم و 12 ساعت می نشینیم توی قطار و تا خود نیشابور یه کله می رویم. می رویم که دوست و هم اتاقی دانشگاهمان را در لباس عروسی ببینیم. از آنجاهم دو ساعت می نشینیم توی اتوبوس و تا خود مشهد بی تاب می رویم که سر بگذاریم روی دامان امام مهربانی و بگوییم:
الا ای غریب خراسان رضا مشو که بمیرد، اگر که مرغک زاری از آشیانه بیفتد
آخر من خیلی وقت است از آشیانه افتاده ام و زیر پای عابران لگد مال می شوم و توی دست رهگذران دست به دست...
*ترانه اش را دکتر محمد اصفهانی خوانده، گوش بدهید حتماً*
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۰/۰۶/۱۳
شن

نظرات  (۴)

سلام ..بهت خوش بگذره..ایشالا عروسی خودت..رفتی حرم منم یاد کن..مراقب خودت باش..
حرم رفتی التماس دعا
لذت بردم :)
سلام



نمیدونم...


این نوشتتون اشکم رو در آورد

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی