یادداشت های یک دانه شن

یادداشت های یک دانه شن


طبقه بندی موضوعی

شرلوک هولمز

جمعه, ۵ دی ۱۳۹۳، ۱۱:۳۵ ق.ظ

به نام خدا

چندروز قبل زیرنویس شبکه نمایش نوشته بود شرلوک هولمز ساعت هشت هر شب پخش می شود. قبلاً شرلوک هولمز را دیده بودم (نسخه جدیدش را). کنار آمدن با قسمت آخرش برایم خیلی سخت بود. معمولاً پای تلویزیون گریه نمی کنم اما دفعه اولی که قسمت آخر سریال را دیدم گریه کردم. این بار هم یعنی دیشب وقتی دوباره قسمت آخر را دیدم دوباره گریه کردم. شرلوک در شرایطی قرار گرفت که باید طی یک دقیقه تصمیم می گرفت که یا خودش را از بالای ساختمان پرت کند یا اینکه دوستانش کشته می شدند آن هم در شرایطی که باید به بهترین دوستش می گفت که همه این ماجراها دروغ بود و شرلوک همه این جنایت ها را خودش طراحی کرده بوده. کل دیشب تا امروز با کسی حرف نزدم. البته به دو نفر از دوستانم پیامک زدم و احساسم را گفتم اما جواب های که دریافت کردم این بود: دیوانه شدی، بیکاری...

می دانید آن لحظه که شرلوک فهمید دوست پلیسش تا چند لحظه دیگر برای دستگیریش می آید، آن لحظه که شال گردنش را بست و منتظر شد، آن لحظه که فهمید موریارتی تمام زندگیش را نابود کرده، آن لحظه که بالای ساختمان بود و به دکتر واتسون می گفت که فریبش داده در حالی که اشک می ریخت و آن لحظه که پرید... می دانید من تک تک این لحظه ها را گریه کردم، نمی دانم نمی دانم چه چیزی در شرلوک بود که مرا وادار به بغض می کرد اما قطعاً به خاطر خبرحذف شدن درسم به خاطر غیبت های زیادم نبود چون بار اولی هم که فیلم را دیدم همین حس خفه کننده را داشتم و اشک ریختم...

در لحظات آخر فیلم دکتر واتسون بالای قبر شرلوک می آید و آخر حرف هایش می گوید "شرلوک لطفاً نمرده باش". من آن لحظه تمام بغض دکتر واتسون را می فهمیدم. می فهمیدم وقتی تمام وجودش خواهش بودن کسی می شود یعنی چه. وقتی تنهای تنهای تنها می شود و باید با غم نبودن رفقیش بقیه راه را طی کند یعنی چه...

می دانستم قسمت آخر سریال است اما بیست دقیقه جلوی تلویزیون نشسته بودم و زیرنویس برنامه را نگاه می کردم تا بنویسد سریال شرلوک فردا شب ساعت هشت. اما ننوشت و سخت بود برایم...

چیزی وجود دارد نه چیزهایی وجود دارد به نام حق، دوست داشتن، رویا، گریه و تناقض. من که از نگاه خیلی ها یک دختر مذهبی درس خوان سرسخت هستم، حق دارم در رویایم عاشق شخصیت یک فیلم شوم، حق دارم برایش گریه کنم، حق دارم همه چیزهایم را بگذارم و بخواهم بروم در یک روستای دورافتاده (حتی اگر اینترنت نداشته باشد)، حتی حق دارم بر خلاف عادتم که از احساساتم با کسی حرف نمی زنم گوشی را بردارم و پیامک بزنم که از سرنوشت شرلوک غمگینم...حق دارم. ببین حزن چیزی نیست که بتوانم کنترلش کنم، چیزی نیست که تایش کنم و بگذارمش توی کمد تا چشمم بهش نخورد. حزن می آید و خیلی جسورانه یک جای دنج از دلم را انتخاب می کند و همان جا می نشیند. من انسانم و مهم تر از آن دخترم...من از دلم حرف شنوی دارم. اصلاً می دانی چه شد که اسمم شد یک دانه شن؟ یک بار شنیدم که امام زمان شب پنج شنبه تا سحر روی سنگ های مسجدالاحرام سجده و گریه می کند تا خدا اجازه ظهور بدهد، هیچ کدام از چیزهایی که از ایشان شنیده بودم باعث علاقه من به ایشان نشد تا اینکه این حرف را شنیدم...ببین از حزن است که عشق متولد می شود. به من خرده نگیر که با یک فیلم گریه می کنم، مسخره ام نکن که وقتی ستوان کریمی را در حال دستبند زدن به یک بازداشتی می بینم بغض می کنم، تمام مذهب ما عشق است، هیچ چیر نتوانست علی(ع) را زمین بزند مگر خبر از دنیا رفتن محبوبش فاطمه(س). همان خبر که زانوهای علی(ع) را سست کرد و باعث شد علی(ع) از مسجد تا خانه اش چندبار به زمین خورد. مگر توی بچه مذهبی "من او" امیرخانی را سه با نخوانده ای؟ مگر تویی که من را متهم می کنی جوانمردی عاشقانه قیدار را نفمیدی؟ تو اگر فکر می کنی من مذهبیِ چادریِ نباید با یک فیلم گریه کنم از دین من چیزی نفهمیدی.


کسی لینک دانلود قسمت آخر سریال را اگر پیدا کرد اینجا برایم بگذارد.

  • شن

نظرات  (۱۲)

عزیزم من کاملا با تمام حرفات موافقم .منم از این شخصیت خوشم میاد و با این صحنه گریه کردم ولی یه خبر خوب این سریال ادامه داره اسم قسمت بعدیش نعشکش خالی هستش که تو اون معلوم میشه چه طور شرلوک زنده مونده.لینک آپاراتش رو نمیدونم ولی یه سر به سایت زیر بزن برو تو بخش دانلود سریال تو این سایت تمام قسمت هاش برای دانلود گذاشته شده
پاسخ:
سلام
خودمم سرچ کردم و دیدم ادامه داره خوشحال شدم.این سایته بسته بود.تشکر
ببخشید یادم رفت لینک رو بدمwww.Sherlock.holmes.mihanblog.com
پاسخ:
خواهش. وبلاگش تعطیله.
  • زهره سعادتمند
  • عاشق این شخصیتی شدم که تشریح کردی. از خودت و کسانی هم مسلک خودت.
    پاسخ:
    چاکریم!
  • شاید یه دوست
  • اصلا مشکلی نیس که یه دختر چادری درس خون عاشق بشه چه تو دنیای واقعی چه مجازی و فیلم
    اما ملت فکر میکنن چادر محدودیته چون نمیشه باهاش هر حرکتی رو داشت
    بی خبرر از این که چادر فقط سامان دهی میکنه رفتارهای آدم رو همین

    پاسخ:
    بل =ه درسته.فکر میکنند چاردی ها خیلی خشک و جدی اند. اما درست نیست.
  • یلدا نگار
  • خیلی این پست رو دوست داشتم
    پاسخ:
    منم تورو.
  • پشت کوهها
  • شما اصن پای اخبار ساعت دو هم گریه کنید ما چیزی نمی گیم!
    به جان خودم!
    پاسخ:
    همینم مونده شومای آقای پشت کوه ها به من گیر بدین!
    اصلن من جلوی آگهی بازرگانی هم گریه می کنم ببینم کسی جرات داری چیزی بگه یا نه؟
    من دوسش نداشتم...
    پاسخ:
    منو؟شرلوکو؟شخصیتو؟
    سلام .من که این قسمتشو ندیدم اما
    احساساتتون قشنگ بود و متنی که نوشتید.مخصوصا این جمله : این حزن هست که عشق رو به وجود می یاره.
    پاسخ:
    سلام.
    حزن، عشق
    هر کس روزنه ای است به سوی خداوند، اگراندوهناک شود، اگر بشدت اندوهناک شود...
    تعطیل؟ نه من همیشه به این وب سر میزنم تو گوگل شرلوک هلمز ساکن ۲۲۱b خیابان بیکر سرچ کن
    پاسخ:
    مرسی دخترم.همین قدر که فهمیدم زنده است خوبه.
    منم چیزی نمیگم چون برای یک شخصیت هایی گریه کردم که ملت میخندیدن! 
    مثلا در سن هشت سالگی پای فیلم الوالو من جوجوام وقتی با بچه های دبستان رفتیم سینما! 

    پاسخ:
    اصلنم کار بدی نکردی.خیلیم خوبه که گریه کردی.حالا برای جوجو گریه کردی یا اون گربه؟؟؟
    متن جالبی بود...از سرچ توی اینترنت برای پیدا کردن قسمت هایی از منِ او - کتاب محبوبِ دل - رسیدم به یک دانه شن...آن هم صبح روز میلاد مولا
    آن قسمت از متن که از امام زمان بود هم عالی بود...
    یک چیز دیگر 
    یک بار خاطرم هست یک روضه ای بود مربوط به شب شهادت حضر مولا امیر که می گفت - به این مضمون که - چون شمشیر بر فرق مبارک حضرت زده شد،علی بی فاطمه ، نفسی راحت کشید...این علی بدون فاطمه بودنش یک حس عجیب داشت...مرا یاد آن هم انداختید...
    عیدتان مبارک...
    پاسخ:
    پدر خاک به آسمون سپرده دلشو...
    وقتی خدا واسطه ازدواج دونفر شه ببین چی میشه.
    سلام
    متن واقعن زیبایی بود...
    این قدر که بعد از خوندنش تا نیم ساعت فقط اشک میریختم! من حدود یک سال پیش و از طریق یک کتاب(نشانه چهار) که از کتابخانه گرفته بودم با شرلوک هلمز اشنا شدم و به طرز غیر قابل وصفی شیفته ش شدم. در حدی که تمام شهرمون رو وجب به وجب دنبال بقیه ی کتاباش گشتم و تونستم یکی دیگه پیدا کنم.کتابی که کلمه به کلمه اش رو حفظم و پای خیلی از صفحه هاش ساعت ها گریه کردم و خون دل خوردم و اضطراب کشیدم. اما نمیدونستم که آخر کار چه بلایی سر کسی که اینجوری عاشقشم شدم میاد؛ برای همین وقتی جمله ی"و آن لحظه که پرید" رو خوندم، دستام شروع به لرزیدن کرد... قلبم تیر کشید و آب دهنم خشک شد...و بدون اراده اشکهام سرازیر شدن.
    هرچند فهمیدنش برای من خیلی دردناک بود، اما لااقل فهمیدم که کسی ممکنه یک گوشه از دنیا احساسم رو درک کنه!

    راستی یادم رفت بگم که من هم چادری ام!
    پاسخ:
    سلام بر شما
    حستو درک می کنم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">