یادداشت های یک دانه شن

یادداشت های یک دانه شن


طبقه بندی موضوعی

علی اکبر-3

دوشنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۳۴ ق.ظ

به نام خدا

یک روز در همان دفتر دادگاه که تنگ و تاریک بود و پر از پوشه و پرونده نشسته بودم که آقا و خانمی آمدند و مشخص بود که ارباب رجوع نیستند. خانمی که همکار جدیدمان بود آمدنش باعث شد اتاق کناری را که تو، زمان کارآموزیت در آن می نشستی و برای مردم شکایت و دادخواست و لایحه می نوشتی بدهند به ما دو تا. سیاست کاری رئیس بود که خانم ها بروند توی یک اتاق. هر چه بود کار خوبی بود. همکار جدید بعد از شش ماه انتقالی گرفت و رفت و من، تنها ساکن آن اتاق شدم. درست می نشستم جایی که تو چهار ماه می نشستی. همان جایی که وقتی دیر می کردی می آمدم و سرک می کشیدم... آخ علی اکبر... چه کردی مرد؟

یک روز که شبیه روزها، آخرهای سال بود و هنوز ساکن این اتاق نشده بودم با برادرت آمدی دادگاه. من توی همین اتاق از پنجره، آمدنت را دیدم، رفتم و در را بستم که ببینم سراغی از من می گیری یا نه. پشت در گوش ایستادم (و نمی دانستم چه چند ماه بعد یک روز پنج شنبه پشت همین در گوش می ایستم و فرو می پاشم). پشت در گوش ایستادم، رفتی توی اتاق و سراغم را گرفتی، گفتند هست همین دور و برهاست، سرباز پشت در ایستاده بود، شنیدم که سعی می کنی لحن صدایت عادی باشد (ولی نبود علی اکبر... نبود، به خدای بالای سر، به خدای همین اشک های ریخته شده که نبود)، پرسیدی: "خانم پورفلانی کجاست؟ ندیدیش؟" که سرباز دیده بود و گفت اینجاست. بی انصاف لحن صدایت را از پشت اشتباه فهمیدم، دستپاچه شدنت را هم اشتباه دیدم؟

بعدترها که یکی از مردهای همکارم با حسرت پرسید آقای مشیری هیچ وقت به تو چیزی نگفت؟ و من با شرم گفته بودم نه، و او بعدش گفته بود: "تو جای خواهر کوچکتر منی این حرف رو بهت میزنم ناراحت نشی ها ولی من از چند نفر شنیدم آقای مشیری از تو خوشش میاد. من خودمم به رفتار و حرکاتش مشکوک شده بودم چندبار می خواستم بهش بگم اگر قصدی داری زودتر بگو هی نرو تو اتاق این دختر وایسی به حرف زدن، رئیس خوشش نمیاد پشت سرتون حرف میزنن درست نیست". و من فرو ریخته بودم دلم می خواست همان لحظه هر چه گذشته بود را برایش بگویم و بعد با صدای بلند گریه کنم... ولی نگفتم و گریه نکردم. به جایش گفتم: "من و اون در ظاهر شبیه همیم و لی خیلی فرق داریم. بقیه اشتباه برداشت کردند". همکارم گفته بود: "تو مگه از دل اون خبر داری؟ تو که تو دل اون نبودی". راست می گفت علی اکبر... من هیچ وقت توی دل تو نبودم. هیچ وقت از دل تو خبر نداشتم...

داشتم می گفتم. وکیل شده بودی. رفت و آمد می کردی و من هر روز دل تنگ ترت می شدم. پیام های گاه و بیگاهت دلم را خوش می کرد. شعر فرستادنت، گاهی درد و دل کردنت، به همین چیزهای ساده دل خوش بودم. کارهای دفترت را که سر و سامان دادی رفت و آمدت به دادگاه بیشتر شد. آمدنت توی اتاق من و مکث های طولانی ات، خنده هایت و حرف هایت، شاید همین ها بود که دیگران را به اشتباه انداخت. به خدا که اگر همین ته مانده ی دوست داشتنت نبود محکم می نوشتم که دیگران را به اشتباه ننداخت، دیگران درست فکر می کردند، من هم درست فکر می کردم، تو به من فکر می کردی، تو حسی داشتی. آخ که چقدر دلم از دستت پره علی اکبر... آخ که چقدر بد کردی علی اکبر... خیلی بد کردی. تو نبودی که بدانی آن روز پنح شنبه من پشت در چه کشیدم، وقتی که ملکی (رئیس دادگاه) داشت می گفت... آخ که چقدر...

یک روز آمدی نشستی رو به روی من روی همان صندلی (که ملکی گفت از اتاق من برش دارند) زندگیت را، سختی هایت را، دردهایت را تعریف کردی و بغض کردی و هر کس آن روز می آمد اتاق من، متوجه سنگینی فضای اتاق می شد و می رفت بیرون، حتی سرباز که سریع پرونده ها را می گذاشت و می رفت بیرون. بد کردی علی اکبر. بد کردی که هنوز بعد دو سال خوابت را می بینم و صبح که چشم باز می کنم گریه می کنم. بد کردی علی اکبر، بد کردی ولی خوش باش. نشد و نتوانستم زبان به نفرینت باز کنم، حتی وقتی ملکی قصه را فهمید و به سرباز گفت که دیگر از در دادگاه راهت ندهند. همان وقت به خواهش افتادم که من بخشیدمش اما ملکی گفت: "جواب نامردی اونو من می دم به تو ربطی نداره". چقدر پریشان شد نوشته هایم. راستی کجایی الان؟ روی پل طبیعتی که من به خودم قول داده بودم یک روز دستت را روی این پل بگیرم؟ ببین چه کردی و رفتی...

آقای ملکی -رئیس دادگاهی که همه می گفتند من عزیزدردانه اش هستم- خیلی قبل تر ها گفته بود که: "چرا ازدواج نمی کنی؟ نکنه دلت پیش کسیه؟ هر کیو مناسب می بینی بیا به من بگو". می گفت: "تو صبیه دادگاهی باید تا اینجا هستم شوهرت بدم و با خیال راحت برم". ملکی از خیلی وقت قبل می خواست مادرم را برای آشتی دادن پدر و مادرم ببیند تا شاید واسطه خیر شود که پدر و مادرم بعد از 8 سال آشتی کنند. مادرم می دانست دلم پیش علی اکبر است. از همان روزهای اول می دانست. روزی که ملکی مادرم را دعوت کرد دادگاه، بعد از حرف های خودشان ملکی پرسیده بود چرا شوهر نمی کند و مادرم بی آنکه نامی از تو ببرد گفته بود دلش پیش کسی است. همین حرف کافی بود تا شک ملکی به یقین تبدیل شود و فردای آن روز پدرانه بپرسد که دلم با کسی یا نه و شرم من باعث شده حقیقت را نگویم. نتوانستم زبان باز کنم ولی دست نوشتن داشتم.

یک شب مانده بود به اول محرم. دلم را تکه تکه کردم و راز سنگینش را نوشتم. یک نسخه از نامه را پیش خودم لای قرآن نگه داشتم و نسخه دوم را توی پاکت گذاشتم و دادم دست سرباز و سپردمش که فقط بدهد دست خود ملکی و بعد قلبم از جا کنده شد که چه کردی دختر... حالم شبیه حال آدمی بود که به قتلی اعتراف کرده باشد. همان قدر سبک، همان قدر بهت زده. شنیده ام آدم هایی را که به قتل اعتراف می کنند می برند در یک اتاق خلوت که هیچ کس نباشد، هیچ صدایی نباشد، می گذارند تا پند ساعتی با خودشان تنها باشند، چند ساعتی برگردند به عقب، به آرزوهای کودکی شان، به بوی آغوش مادرانشان، آنقدر می گذارند تنها باشند تا صدای گریه شان بلند شود و صدای گریه شان که بلند شد...

من اما فرصت گریه نداشتم، نامه ای که برای ملکی نوشته بودم حدود 30 خط می شد. چون نامه تایپ شده بود پس هیچ زمان تلف شده ای برای اینکه نتواند خطم را بخواند در نظر نمی گیریم، خواندن 30 خط هم برای یک قاضی بیش از ده دقیقه که زمان نمی برد! پس بین دادن نامه به آقای ملکی تا زمانی که به سرباز گفت مرا صدا بزند 20 دقیقه طول کشید. پس آقای ملکی این 10 دقیقه اضافه را چه می کرده؟ به من فکر می کرده شاید، به کودکی من، به آرزوهای کودکی من... راستی مگر آقای ملکی آرزوهای کودکی من را می دانست؟... در این 20 دقیقه، از تصور صورت آقای ملکی که در حال خواندن نوشته های من است که حالا خط چندم است، که حالا چه فکری می کند، که حالا عصبانی شده حتماً، که حالا اصلاً فهمید منظورم را، که حالا اصلاً فهمید چه کسی را می گویم (آخر من هیچ نامی از تو در نامه نبرده بودم و با خودم گفتم اگر فهمید مقصود دلم چه کسی است یعنی کار درستی کرده ام)، تمام دست هایم می لرزید، یک آن به ذهنم رسید که از اداره بروم اما تمام بدنم می لرزید و نمی توانستم تکان بخورم. این 20 دقیقه مثل زمانی که می خواهند حکم یک متهم به قتل را برایم بخوانند برایم گذشت. (اما اشتباه می کردم، این 20 دقیقه نسبت به آن زمانی که چند روز بعد پشت در اتاقم گوش ایستادم، زمان سختی نبود...). سرباز آمد و گفت آقای ملکی کار دارد با شما می گوید همین الان اتاق من باشید. بغض کرده بودم، پاهایم کشیده می شد روی زمین. آن وقت ها در فعلی اتاق من که الان به اتاق آقای ملکی باز می شود، هم نان بی استفاده بود و همه از در اصلی اتاق رئیس رفت و آمد می کردند. از اتاق بیرون رفتم و با سر پایین و نفس بند آمده وارد اتاق رئیس شدم. یک آن صورت خندان ملکی را دیدم! در کسر از هزارم ثانیه این فکر به ذهنم رسید که شاید اصلاً نامه را نخوانده باشد. چشم گرداندم که پاکت را روی میز ببینم که...که پاکت باز شده روی میز بود و نامه ام لای قرآن کوچک روی میز ملکی. آن وقت در کسری از همان هزارم ثانیه با سر پایین جلوی آقای ملکی ایستادم. آقای ملکی خیلی آرام خیلی محترم با لبخندی گفت: "که اینطور، خیلی هم به هم میاید شما دو تا، چرا به فکر خودم نرسیده بود زودتر تو رو بهش پیشنهاد بدم، خیلی هم مناسب هم هستید، خیلی انتخاب خوبی کردی، اصلنم فکر نکن که پیش من یه دختر بی حیا شدی، نه! از نظر من هر کسی حق داره تو این دنیا هر کیو می خواد دوست داشته باشه. من هر کاری بتونم می کنم اگر کسی تو زندگیش نباشه مثل یه رای می نویسم و میدم دستش که باید اجرا کنه. این رازتم برای همیشه پیش من می مونه خیالت راحت." تنها چیزی که می توانستم بگویم این بود که: "بی زحمت نامه ام را بدهید ببرم که دستش را گذاشت روی قرآن و گفت این پیش من می مونه".

گفتم که اول محرم بود...اول محرم علی اکبر. محرم امام حسین...

آقای ملکی گفت می روم تبریز و بر می گردم و بعد از عاشورا با علی اکبر صحبت می کنم. من این 10 روز را فرصت داشتم، فرصت داشتم همه را به دست بیاورم، دل آسمانی ها را...دل همه سه ساله ها را و دل بزرگترهایشان را...

شبی که تنها رفتم هیات دم در مردانه ایستاده بودی و این آخرین باری بود که در آن هیات دیدمت. سال بعد دیگر نیامدی، دلیلش را که خودت می دانی ها؟

یک روز بعد از عاشورا آقای ملکی از تبریز برگشت...

 

  • شن

نظرات  (۳)


ادامه دارد یعنی؟!

ننوشتید که !

جای هیجانیش تموم شد :(
پاسخ:
بله ادامه دارد.
خب واقعا خسته شدم تایپ کردم.
ادامه شو به زودی می نویسم.
برای شما هیجان داشت برای من که ...
آخ از عشق های بی سرانجام و جان کاه.. 
منتظر ادامه هستم ...
پاسخ:
احتمالا ادامه اش نوشته خواهد شد.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">