یادداشت های یک دانه شن

علی اکبر-2

جمعه, ۲۳ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۴۳ ب.ظ

اگر بگویم همان لحظه که دیدمت شدی تمام زندگیم دروغ بدی گفته ام. می گویم کی شد که فهمیدم تو ارزش جنگیدن داری. آن لحظه اول فقط به این فکر کردم که امکان ندارد... و لحظه ای بعد

 سر من بود که دوباره پایین بود و انگار که کسی را ندیده ام دوباره مشغول صفحه مانیتور شدم.

با برادرت که بعدها فهمیدم از خانواده 5 نفری تان برایت باقی مانده آمده بودی. بعدترها فهمیدم که تمام این سال ها که من در این شهر زندگی می کردم تو هم همین جا بودی درست زیر گوشم و چند کوچه آن طرف تر. حتی فهمیدم بیشتر وسایل خانه مان را از مغازه پدرت که حالا شده بود مغازه تو و برادرت خریده ایم. حتی آن سماور غول پیکر که برای هیئت امام حسین استفاده می کردیم. اما در همه این 27 سال من و 28 سال تو حتی یک بار هم نشده بود که ببینمت. حتی فهمیدم خیلی هم سرشناسی و به نام پدرت می شناسنت. به طوری که بعدترها وقتی می خواستم آدرس و نشانی ات را به آنهایی که دنبال وکیل می گردند بدهم می گفتند پسر اصغر مشیری. (بگذار نام و نشانت را بگویم، احتمالش زیر صفر است که یک روز بیای و اینجا را بخوانی و همه چیز را بفهمی. بگذار نام و نشانت را بگویم بگذار این قصه بی یک کلمه پس و پیش روایت شود. نترس دست هیچ کس به رویاهای تو نمی رسد به رویاهای من هم نمی رسد...). اینکه در این شهر به اندازه یک کف دست تا آن روز سر را هم قرار نگرفته بودیم نمی دانم مثل خیلی چیزهای دیگر که نمی دانم. اما از یک جایی به بعد می دانستم چیز سختی را می خواهم. نمی دانم این دانستن از کجا می آمد اما صدایی می گفت درد تو به مغز استخوانم خواهد رسید. می دانی اولین بار که تو را به نام کوچکت صدا زدند با خودم گفتم چه نام خوبی برایت انتخاب کرده اند. آدم یاد علی اکبر امام حسین می افتاد با آن قد و بالایت. اوایل گمان می کردم به چشم من اینقدر بلند بالا آمده بودی بعدها فهمیدم به چشم همه همین طوری جز اندکی. ولی این جمالت نبود که دلم را شکسته بود، ها؟ چرا نگفتم لرزانده بود؟ کار من از لرزاندن گذشته بود، دل من درست همان روزهایی که روی زندگی بدون ازدواج برنامه ریزی کرده بودم کسی را دیده بود که می ارزید زیر همه خواستن هایش بزند. حتی بعدترها کاری کرد که ...

روزها می گذشت و من خودم را به بی خیالی می زدم اما نمی شد. در هفته باید چند روز می آمدی دادگاه برای کارآموزی. روز مشخصی نداشتی اما حتماً دو روز در هفته را می آمدی. هفته ای شد که نیامدی و من هی چشم دوختم به ساعتی که خودت روی دیوار صافش کرده بودی. ساعت انقدر بالا نصب شده بود که دست هیچ مردی جز تو بهش نرسید و تو همان روزهای اول متوجه کج بودنش شدی و صافش کردی. صدایم درآمد. از آقای همکارم که نسبت فامیلی دوری با شما داشت پرسیدم آقای مشیری کجاست که این هفته نیامد. گفت رفتی یزد پی کارهای دانشگاهت. خیالم راحت شد که بر می گردی. اویال کارم بود و نمی دانستمم یک مدت کارآموزیت می شروع شده و چقدر طول می کشد. فقط می دانستم که روزهایی که نمی آیی دلم می گیرد و هی منتظرت هستم. باید می دانستم در معرفی نامه ات چه نوشته اند، چاره ای نبود جز باز کردن اتوماسیون رئیس و پیدا کردن نامه تو و فهمیدن اینکه تا 16 مرداد می آیی. اما بعد از 16 مرداد چی. بعدش چه می شد. گفتم 16 مرداد می شود و می رود و من هم فراموش می کنم... اما علی اکبر هیچ وقت نفهمیدی 16 مرداد شد و کارآموزیت تمام شد و رفتی و بی تابی من شروع شد. چند روز بعد رفتنت رفتم مشهد. گفتم آنقدر مظلوم نمایی می کنم جلوی امام رضا که دلش به حالم بسوزد و شرق و غرب عالم را دستور دهد که تو را به من دهند. اشک ریختم اشک ریختم اشک ریختم برای داشتن تو...اما چیزی ته دلم می گفت نمی شود، حسی که بعد از دعای پشت پنجره فولاد داشتم بیشتر دلجویی امام رضا بود تا بشارت داشتن تو...و حس هایی که همیشه درست هستند...

از مشهد برگشتم، با امیدی که می دانستم بی فایده است. مدتی گذشت تو نبودی و من جای خالی ات را بین همه روزها می دیدم. تویی که آنقدر عزیز همه شده بودی که حتی سرباز دم در به نام کوچت صدایت می زد.

یک روز برگشتی، خوشحال بودی چون تابلوی دفترت را بالا برده بودی و شده بودی وکیل. پسر کوچک اصغر مشیری معروف حالا شده بود وکیل.

----------------------

ادامه دارد...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۲۳
شن

نظرات  (۱)

۲۳ تیر ۹۶ ، ۱۳:۰۳ پلڪــــ شیشـہ اے
منتظر خواندن بقیه اش هستم. ان شاءالله که خیر است. راستش با خواندن متن گر گرفتم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">