یادداشت های یک دانه شن

علی اکبر-1

جمعه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۲۹ ب.ظ

به نام خدا

بعد از او ...

یکی از روزهای اسفند 1393 بود، نه، نه شروع یک قصه غم انگیز عاشقانه، یک قصه خیلی غم انگیز عاشقانه نباید با قید زمان باشد، قید مکانی شاید شروع بهتری باشد: من درست روبه روی در ورودی دفتر دادگاه نشسته بودم، کارمندکی بودم که سه ماهی از حضورم در آن دفتر قدیمی کثیف می گذشت. تا آن روز، قبل ندیدن "او" از میز و صندلی ام و موقعیت مکانیم در دفتر دادگاه دل خوشی نداشتم. میزها طوری چیده شده بودند که فقط من آن هم به مدد عرض کمم (به خاطر 46 کیلو بودنم) از بین آنها رد می شدم و همکاران دیگرم نمی توانستند پشت میز من بیایند.

نه، نه این هم نشد. قید مکان هم نمی تواند شروع عاشقانه ای باشد.

من نشسته بودم و جهان نشسته بود، جهان من مدت زیادی نبود که بعد از دویدن های نفس گیر در سکون نشسته بود و بی خیال تمام آدم ها چشم هایش را بسته بود و به خیالش آرام بود. اما به خیالش آرام بود. نمی دانست چه خواهد شد.

من نشسته بودم، از در دفتر دادگاه درست رو به روی جایی که من و جهانم در سکون و سکوتی بی هدف نشسته بودیم، برادرش و او (که بعدها نامش و بعدتر نام کوچکش را بارها صدا زدم) وارد شدند. و من چه می دانستم چه خواهد شد و من چه می دانستم چه خواهم کرد...

یک آقای قدبلند (خیلی قدبلند) عینکی، با کت و شلوار بسیار نو و کیف دستی (که بعدها فهمیدم کیف همه وکیل ها همین شکلی است) بعد از برادرش آمد تو. آمد درست نشست در دنیای من. همان جایی که سکون بود و سکوت بود و اصلا قرار نبود خبری از این چیزا باشد (چه برسد به اینکه ...). همان بار اول که دیدیمش ته دلم لرزید اما خودم را به نفهمیدن زدم. به روی خودم هم نیاوردم، اجازه ندادم لب باز کند.

کارآموز وکالت بود، فوق لیسانسش را گرفته بود و آمده بود برای کارآموزی. بعدها خودش برایم گفت که چهار ترمی مکانیک خوانده اما از ترس بیکاری و بی پولی بعدش، قیدش را زده و حقوق خوانده. بعدترها هم برایم گفت که چرا با وجود پدر خیلی پولدارش، از بیکاری و بی پولی می ترسیده. همه این ها را همان روزی که اشک می ریخت برایم گفت.

به لرزیدن در اولین نگاه اعتقاد دارید؟ چیزی شبیه آن در یکی از روزهای اسفند 93 درست رو به روی در دفتر دادگاه عمومی فلان شهر برای من اتفاق افتاد.

ادامه دارد...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۱۳
شن

نظرات  (۱)

۱۹ تیر ۹۶ ، ۲۲:۴۱ پلڪــــ شیشـہ اے
ای جان :) پس بقیه اش چی شد؟!
پاسخ:
بخوانید ادامه اش را.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">