یادداشت های یک دانه شن

یادداشت های یک دانه شن


طبقه بندی موضوعی

شیشه پنجره را باران شست.

از دل من اما،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

 

امروز که به علت جا موندن از سرویس با این دو پای مبارک داشتم می رفتم سر کار، یه خانم و آقای محترم با یه 206 جلو پام ترمز کردن و هی اصرار که ما می رسونیمت، منم گفتم مسیرمامون با هم یکی نیست، خانومه گفت اول شما رو می رسونیم بعد خودمون میریم!!!

منم که تعارفییییییییییی، سریع سوار شدم و دستشون درد نکنه منو تا جلوی شرکت رسوندن. البته بگذریم که دلم می خواست تو بارون قدم بزنماااااااا.

فرشته بودن یعنی؟؟؟ من که دیشب کار خوبی نکردم!!!

  • شن

ساعت 3 بعد ازظهره. طبق معمول هر جمعه میام مترو مفتح و سوار مترو میشم. دستمو میگیرم به میله های مترو. دارم فکر می کنم به تنهایی هام، به خستگی هام، به دلتنگی هام. سرمو می چرخونم که ببینم چنتا ایستگاه دیگه مونده که چشمم می خوره به یکی از تابلوهایی که تو مترو زدن:

تنها تویی که وقتی همه تنهایمان می گذارند، جلیس و مونس و همدممان میشوی، تنهایمان نگذار...

سرمو میندازم پائین و با خودم میگم:"و ما تسقط من ورقة الا یعلمها"

  • شن
حال همه ما خوب است.

ملالی نیست جز گم شدن همیشگی خدا...

خیلی سخته انقد بد باشی که حتی تو زمزمه های جوشن کبیر واسه دلخوشی خودت نتونی بگی دیگه گناه نمی کنم...چون می دونی فردا که بشه دوباره گناه می کنی، دوباره شروع می کنی.

دلخوشیم اینه که حداقل با خدا روراست بودم و دروغ نگفتم بهش که دیگه گناه نمی کنم.

دلم می خواست شب بیست و سوم تو بهشت زهرا کنار شهدای گمنام باشم اما...

سیاه شده دلم از دست این گناه ها...

یعنی دوباره درست میشه؟ 


  • شن

دلم از دست خودم پره...

بابت همه وقت هایی که تو رو یادم رفت، بابت همه خوبی هایی که بهم کردی و به روی خودم نیاوردم... خدایا اگه شب قدر اومدم واسه این بود که بگم سرکش نیستم، واسه این بود که بگم هنوز دوست دارم پس نا امیدم نکن جان دلم...

مگه خودت نگفتی اگه بنده های گناهکار من می دونستن که من چقدر مشتاقم که اونها برگردن، از شوق می مردن... خدایا من اومدم، درو به روم باز می کنی؟

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۰۱ شهریور ۹۰ ، ۱۰:۳۷
  • شن

سحر مامانم ساعت 5 دقه مونده به 5 بیدارم کرده، یه بشقابم  برنج گذاشته جلوم. دستمو می برم که غذا رو بخورم میبینم  اذون گفت!!!

قربونش برم مامانمم به روی خودش نیاورد.

یعنی واقعا می خواسته منو زجر بده؟ آخه هرچی فکر می کنم دیشب کار بدی نکردم!!!
  • شن
این پست حذف شد...
  • شن

رسم است زیبایی ها را می نویسند و
بعد ها افسانه می خوانندش
و نسل به نسل , آدم ها با ولع
تمام کلمه هایش را می خوانند و حفظ می کنند
حقیقت را که بنویسی
نه کسی می خواند
نه کسی حفظش می کند
حقیقت , آنقدر زشت است گاهی که آدم ها ترجیح می دهند در عمیق ترین نقطه قلبشان , به خاکش بسپارند
تمام .

  • شن
باز دوباره ماه رمضون اومد و ناراحتی معده مسری شد!!!

نمی تونم از این موضوع حرف نزنم چون یه جورایی باهاش درگیرم. اینجا تو شرکتی که من کار می کنم 40 نفر تو خط تولید کار می کنن و 10 نفر پرسنل اداری اند. چند روز مونده به ماه رمضون آقای ح.د (نماینده مدیریت و مدیر بازرگانی شرکت رو میگم) طبق معمول همیشه که  سر ناهار نطق میکنه، یه بحث جدید راه انداخت.(از شانس خوب پرسنل اداری هم آقایون و هم خانوما تو یک اتاق و سر یک میز ناهار می خورن)

شروع بحثم با این بود که منی که وقتی روزه می گیرم سردرد می کنم و بی حال میشم پس روزه واسم ضرر داره و چون ضرر داره خدا گفته که نگیرم و اینکه اصلا هیچ جا گفته نشده که روزه واجبه (حالا بگذریم که تو قرآن  آیه صریح داریم که روزه واجبه). اون مسئول کالیبراسیون و مسئول تضمین کیفیت (که از قضا این دو نفر هم ناراحتی معده دارن) طبیعتا از این بحث خوششون اومد و شروع به طرفداری کردن و هزارتا دلیل آوردن (البته از این دلیل قشنگا) که چرا روزه نمی گیرن و خلاصه ماه رمضون تو اتاق بساط ناهار به پاست. من و خانم م.ه هم که جز اونایی هستیم که الان تو جامعه قشنگ امروز بهمون میگن عقب افتاده !!! کاملاً منظور رو گرفتیم که سال قبل که دوستان به احترام ماه رمضون یواشکی ناهار می خوردن امسال تصمیم دارن خیلی ریلکس غذاشونو همین جا میل کنند.

القصه: نمی دونم چمون شده ما آدما؟ چرا اینطوری می کنیم با خودمون؟ چرا فرار می کنیم از خدا؟ آخه مگه میشه از خدا فرار کرد؟ چرا فکر می کنیم بدون اون می تونیم؟

چرا تا ماهواره یه چیز جدید میگه فردا صبح دست و رو نشسته هی تکرارش می کنیم و به خورد بقیه میدیم؟

یه مدت همه جا پر شده بود که آره ما آریایی هستیم، از نژاد کوروش و داریوش، ما عرب نیستیم.

آخه با انصاف اگه از نژاد کوروش و داریوشی واسه چی حق بیمه کارمنداتو که تو دوره اجداد آریایی ات به وجود اومده و همین اجداد محترمت به همه کارگراشون می دادن، بالا می کشی؟

واسه چی تو همین شرکت، پشت میزت (بیرون از شرکتت رو ما که ندیدیم، هر کی دیده خدا به دادش برسه) کاغذت رو مچاله می کنی و میندازیش رو زمین که سرایداره ننه مرده بیاد جمعش کنه؟ آخه جالب اینجاست که یه سطل زباله درست زیر میزت هست.

اکه ادعات میشه ایرانی اصیل هستی واسه چی لباسات عین لباسای روسپی ها و معتادای کشورهای دیگه است ؟؟؟ پس کو اون تمدن هفت هزار ساله ات؟؟؟

فقط شدیم ادعا، شدیم یه مشت حرف اونم از نوع چرت و پرت. به جای اینکه وقتی سرکاری از فیلم های ماهواره و  "فارسی وان" و "من و تو" و کنسرت گوگوش تو دبی حرف بزنی برو محض رضای خدا یه قرون کار انجام بده که سر ماه سیصد هزار تومن جریمه ات نکنن که بعدش تا یه هفته عین چی پاچه همکاراتو بگیری.

ناهارتم بخور، هر جایی که دوست داری بخور اما تو رو سر اون جدت چیزایی رو که درون خودت بهشون اعتقاد نداری به اسم "تجدد" به خورد بقیه نده.

می دونم ناراحتی معده داری!!! اصلا از خودم گرفتی. آخه برادر من مگه کسی تو اعتقادات تو دخالت می کنه که تو می خوای تو اعتقادات بقیه دست ببری؟!

پی نوشت: اینارو نگفتم که جانماز آب بکشم و بگم من آخر آدم خوبام، نخیر منم آدمم (البته شاید و به نظر خودم). مثل بقیه زندگی می کنم و ممکنه از خیلی ها بدتر باشم اما می دونم که نمیشه از زیر سایه خدا فرار کرد. آخه چه جایی امن تر از سایه خداست؟


  • شن

امروز تو  مسیر خونه تا شرکت این محسن آبادی (راننده سرویس) رادیوشو روشن کرده بود، این خانم صداقتی هم (گوینده رادیو رو می گم) مدام می گفت که آره امروز روز جوونه و جوونا روزتون مبارک. یک آن دلم گرفت، فکر کردم چقدر زود پیر شدم، برگشتم به عقب، به روزهای دانشگاه، به روزهایی که وقی از پله های دانشکده فنی بالا می رفتم قند تو دلم آب می شد و فکر می کردم خوشبخت ترین آدم دنیام ( و البته بودم ) و بعد به این روزهام فکر کردم که چقدر با آینده ای که واسه خودم کشیده بودم فرق داره، که چقدر دورم از رویاهام، که چرا الهه ای که واسه همه منبع الهام بود حالا خودش محتاج یه تلنگره...

همین دلیل کافیه واسه اینکه تو 23 سالگی احساس پیری کنم. نیست؟؟؟

ختم کلام پیر شدیم زیر سنگینی (زیر سنگینی چی؟؟؟)

جوونای 70 ساله و پیرهای 23 ساله روزتون مبارک.

 

نی قصه آن شمع چگل بتوان گفت                        نی حال دل سوخته دل بتوان گفت

در دل تنگ من از آن است که نیست                     یک دوست که با او غم دل بتوان گفت


امروز قراره از واحد مالی مگاموتور بیان بازدید، خیلی دلم می خواد بدونم این آدمایی که تو مگاموتور به رشوه خواری معروفن چه شکلین!!!

ندیده حالم ازشون بهم می خوره. باور کردن اینکه تو خیلی از شرکت ها رشوه خواری ودزدی علنی هست اونم به مقدار خیلی زیاد، سخته...

 اما هست و بابت این بودن حق خیلی از مردم زیر پا گذاشته می شه...

  • شن