یادداشت های یک دانه شن

یادداشت های یک دانه شن


طبقه بندی موضوعی

هر روز دنبال تو می گردم، اما شده ای مثل آن وبلاگ هایی که وقتی آدرسشان را میزنی بعد از چند ثانیه می نویسد:

صفحه ای با این آدرس پیدا نشد، شاید وبلاگ مورد نظر حذف شده باشد...

  • شن

 

حال این روزهایم شبیه حال آن مردی است که نزد پیر دیارشان رفت و از غمی که در سینه داشت سخن گفت. پیرمرد پاسخ داد : در شهر دلقکی ست که مردم را میخنداند و شاد میکند؛نزد او برو تا غم خود را فراموش کنی. مرد لبخند تلخی زد و گفت :

من همان دلقکم...

 

  • شن

بی خیال همه چیز هم شده باشی، وقت هایی هست که دلت پدر می خواهد...

آن وقتی که توی "چک برگشتی" حاج کریم مشرفی با یک چراغ دستی بالای سر دخترش، هی دخترش را صدا  می زند و غصه اش را می خورد

 و می گوید: ببخشید بابا جان....

  • شن

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس، لبانش می‌لرزید، گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته‌تر.

  • شن
آن مرد رفت.


آن مرد با زن دیگری رفت.


آن مرد پدر من بود...

  • شن
به نام خدا

دلم فقط و فقط زیارت امام رضا می خواهد + یک عدد پنجره فولادی + چند عدد گریه + یک عالمه حرف که فقط به آقا می گویم...

دوستان و هرکس که گذری هم از اینجا رد می شود بداند بنده پنج شنبه 8 صبح کنکور دارم به دعای خیرتان محتاجم هر چند کلی اتفاق افتاده که نتیجه دیگر برایم مهم نیست اما همه تان برایم دعا کنید.

  • شن

به نام آنکه ادای مومنینش را در می آورم

آمده ام بگویم این مدت که نبودم و به کسی هم سر نزدم نه فقط به خاطر کمبود وقت بوده که نبود اینترنت در خانه هم مزید بر علت شده تا این غیبت منجر به حذف این آدم تبدار این لینکستان برخی دوستان شود.

راستش را بگویم از آن زمان که آمدم و اینجا نوشته ام که می خواهم مهر امسال یکسری برگه و عکس و کارت ملی و شناسنامه بگیرم دستم و بروم زیر پل حافظ و سرم را بالا بگیرم و کلی فخر بفروشم به نگهبان دم در که "برای ثبت نام کارشناسی ارشد آمده ام" هر لحظه اش و هر ثانیه اش پر بود از شگفتی و نشانه. از رفتن کسی که می خواستم خبر قبولیم را به او بدم گرفته تا بازآمدن دوباره اش و اینکه با این بازآمدنش و آنچه می گفت انگار تمام آنچه را که در این سالها ساخته بودم از پایه ویران می کرد و چه سخت بود این ویرانی اما به آگاه شدنش می ارزید...

آمده ام بگویم گمان می کنم دیگر وقتش شده که از این ریسمان که 23 سال دور خودم پیچیده ام و خود واقعی ام را درونش زندانی کرده ام رها شوم. ریسمانی که هر گره اش نقشی بوده از هزاران نقابی که به صورت می زدم. تحصیلات، ثروت و ...

 آمده ام بگویم این بار نه برای اضافه کردن یک رنگ به یکی از همان هزاران رنگ بلکه به خاطر رها شدنم است که می خواهم دوباره سر درس و مشق بنشینم. این بار دیگر نه امیرکبیر بودنش برایم فرقی می کند نه شیراز بودنش.

این بار آنچه برایم مهم است این است آن زمان که کتاب را باز می کنم و آن زمان که زودتر از بقیه بیدار می شوم و دیرتر از بقیه می خوابم و نیمه های شب زیر نور موبایل دنبال حل تست می گردم، بدانم:

 آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد،

زندگی به رنج کشیدنش می ارزد

الهه همچنان همه وبلاگ های دوستانش را می خواند وبه هر کس که برایش بنویسد سر می زند و حتی آن دوستانی را که می نویسند "وبلاگ خوبی داری به منم سر بزن" نیز فراموش نمی کند. فقط این بی اینترنتی تا اوایل ماه اسفند نمی گذارد تند تند بیاید و بنویسد.

 

  • شن

" کعبه "

در آستانه مسجد الحرامی، اینک ، کعبه در برابرت ! یک صحن وسیع ، و در وسط یک مکعب خالی و دگر هیچ !ناگهان بر خود می لرزی !حیرت ، شگفتی ! اینجا.....هیچکس نیست ، اینجا...هیچ چیز نیست... حتی چیزی برای تماشا ! سک اتاق خالی همین !

احساست بر روی پلی قرار می گیرد از مو باریکتر ، از لبه شمشی برنده تر ! قبله ی ایمان ما ، عشق ما ، حیات ما و مرگ ما همین است ؟ سنگهای سیاه و خشن و تیره رنگی بر روی هم چیده و جرزش را با گچ ، ناهموار و ناشیانه بندکشی کرده و دگر هیچ !

ناگهان تردید یک سقوط در جانت  می دود !اینجا کجاست ؟ به کجا آمده ایم ؟ قصر را می فهمم : زیبایی یک معماری هنرمندانه ! معبد را می فهمم : شکوه قدسی و سکوت روحانی در زیر سقف های بلند و پر جلال و یراپا زیبایی و هنر ! آرامگاه را می فهمم : مدفن یک شخصیت بزرگ ، یک قهرمان نابغه ، پیامبر ، امام...!

  اما این...؟ در وسط میدانی سرباز ، یک اتاق خالی ! نه معماری ، نه هنر ، نه زیبایی ، نه کتیبه ، نه کاشی ، نه گچ بری ، نه.... حتی ضریح پیامبری ، امامی ، مرقد مطهری ، مدفن بزرگی.....که زیارت کنم ، که او را بیاد آرم ،  که به سراغ او آمده باشم ، که احساسم به نقطه ای ، چهره ای ، واقعیتی ، عینیتی ، بالاخره کسی ، چیزی ، جایی ، تعلق گیرد ، بنشیند ، پیوند گیرد. و چه خوب که در اینجا هیچ کس نیست ، و چه خوب که کعبه خالی است !

و کم کم می فهمی که تو برای زیارت نیامده ای ، تو حج کرده ای ، اینجا سر منزل تو نیست ، کعبه آن " سنگ نشانی است که ره گم نشود " ، این تنها یک علامت بود ، یک "فلش" ، فقط به تو ، جهت را می نمود ، تو حج کرده ای ، آهنگ کرده ای ، آهنگ مطلق ، حرکت به سوی ابدیت ، حرکت ابدی ، رو به او ، نه تا کعبه !کعبه آخر راه نیست آغاز است! در اینجا ، " نهایت" تنها نتوانستن تو است ، مرگ و توقف تو است ، اینجا آنچه هست حرکت است و جهت و دگر هیچ !ایجا میعادگه است ، میعادگه خدا ، ابراهیم ، محمد و مردم ! و تو ؟ تا " تویی " ، اینجا غایبی ، مردم شو !ای که جامه ی مردم بر تن داری ، که " مردم ناموس خدایند ، خانواده ی خدایند و خدا نسبت به خانواده اش از هر کسی غیرتمند تر است" ! و ایجا حرم اوست، خانه ی او ! اینجا ، " خانه ی مردم " است.

 

« ان اول بیت وضع للناس ، للذی ببکة مبارکآ و هدی للعالمین.» و تو _ تا "تو"یی _ در حرم راه نداری .

"بیت عتیق " است. عتیق از "عتق" ، آزاد کردن بنده ، عتیق : آزاد !! خانه ای که از مالکیت شخصی، از سلطنت جبّاران و حکّام آزاد است، کسی را بر آن دستی نیست ف صاحب خانه ، خداست ، اهل خانه مردم ! و این است که هر گاه چهار فرسنگ از شهرت ، دهت ، خانه ات ، دور می شوی ، مسافری ، نمازت را شکسته می خوانی ، نیمه ، نماز مسافر ! و اینجا ، از هر گوشه ی جهان آماده باشی ، تمام می خوانی ، که به خانه خود آمدی ، مسافر نیستی ، به میهنت ، دیارت ، حریم امنیّتت ، "بازگشته ای" در کشور خود ، غریب بودی ، مسافر بودی ، اینجا ، ای نی بریده ی مطرود ، تبعیدی غربت زمین: انسان ! به نیستان خویش باز آمده ای ، به زادگاه راستین خویش رجعت کرده ای .

 

   ابراهیم را بر درگاه می دیدی ، این پیر عاصی بر تاریخ، کافر بر همه خداوندان زمین، این عاشق بزرگ ، بنده ی ناچیز خدای توحید! او این خانه را به دو دست خویش پی نهاده است.

   کعبه در زمین ، رمزی از خدا در جهان. مصالح بنایش ؟ زینتش؟ زیورش؟ قطعه های سنگ سیاهی که از کوه «عجون» - کنار مکه- بریده اند و ساده ،بی هسچ هنری ، تکنیکی ، تزیینی ، بر هم نهاده اند و همین!

ونامش؟ اوصافش؟ القابش؟ " کعبه"!

 

یک " مکعب " ! همین ! وچرا " مکعب" ؟ و چرا اینچنین ساده ، بی هیچ تشخصی ، تزیینی ؟

 

خدا بی "شکل" است بی " رنگ" است ، بی " شبیه" است و هر طرحی و هر وضعی که آدمی برگزیند ، ببیند و تصور کند، خدا نیست . خدا " مطلق " است ، بی   " جهت " است ، این " تویی" که در برابر او ،جهت گیری ، این است که تو در جهت کعبه ای و کعبه، خود، جهت ندارد .

و اندیشه آدمی ، " بی جهتی " را نمی تواند فهمید ، هر چرا رمزی از وجود او – " بی سویی مطلق "- بگیری .ناچار ، جهتی می گیرد و رمز خدا نیست .

 

   چگونه می توان " بی جهتی " را در زمین ، نشان داد ؟ تنها بدین گونه که : " تمامی جهات متناقض " را با هم جمع کرد ، تا هر جهتی ، جهت نقیض خود را نفی کند ، و آنگاه ، ذهن از آن ، به " بی جهتی " پی برد.

تمامی جهات چند تاست؟ شش تا ، و تنها شکلی که این هر شش جهت را در خود جمع دارد، چیست؟

   مکعب! و مکعب ، یعنی همه جهات ، و همه جهات ، یعنی بی جهتی ! و رمز عینی آن : کعبه !

 

   شگفتا ! کعبه، در قسمت غرب، ضمیمیه ای دارد که شکل آن را تغییر داده است، بدان "جهت" داده است، این چیست؟ دیواره ی کوتاهی، هلالی شکل، رو به کعبه. نامش ؟ "حجر اسماعیل"! "حجر"! یعنی چه؟ یعنی: دامن! و راستی به شکل آن است "دامن"  پیراهن پیراهن یک زن!

 

آری، یک زن حبشی، یک کنیز! کنیز سیاه پوست ،کنیز یک زن! زنی که در نظامهای بشری، از هر فخری عاری بوده است، و اکنون، خدا، رمز دامان پیرهن او را، رمز وجود خویش پیوسته است،

 این دامان پیرهن هاجر است ! دامانی که اسماعیل را پرورده است، اینجا "خانه ی" هاجر است، هاجر، در همین جا، نزدیک پایه سوم کعبه، دفن است. شگفتا، هیچ کس را- حتی پیامبران را- نباید در مسجد دفن کرد. و اینجا ،خانه خدا دیوار به دیوار خانه یک کنیز؟ و خانه خدا، مدفن یک مادر؟ و چه می گویم؟

 

بی جهتی خدا، تنها در دامن او، جهت گرفته است !کعبه، به سوی او، دامن کشیده است! میان این هلالی، با خانه، امروز کمی فاصله است. می توان در چرخیدن بر گرد خانه ،از این فاصله گذشت ،اما بی دامان هاجر، چرخیدن بر گرد کعبه- رمز توحید!- و طواف نیست، طواف قبول نیست! حج نیست! فرمان است، فرمان خدا، خدا تمامی بشریت، همیشه روزگار ،همه کسانی که" توحید" ایمان دارند ، هم کسانی که دعوت خداوند را لبیک می گویند ،باید در طواف بر گرد خدا ،بر گرد کعبه ،دامان پیراهن او را نیز طواف کنند! که خانه او، مدفن او، نیز مطاف است، جزیی پیوسته از کعبه است، که کعبه، این "بی جهتی مطلق" تنها در جهت این دامن، جهت گرفته است، در جهت دامان  پیراهن یک کنیز افریقائی،  یک مادر خوب ، دامان کعبه ، مطاف ابدی بشریت.!

                                                                             حج ، دکتر علی شریعتی 

 

  • شن

کسی نوشته بود نان را از هر طرف که بخوانی نان است. داشتم فکر می کردم درد را از طرف که بنویسی درد است...

  از هر طرف هم بخوانی باز درد است...

 هر روز که پشت میز این شرکت لعنتی می نشینم همه جای لحظه هاییم، درد می گیرد...

استعفایم را نوشتم.

  چهارشنبه 13/07/90 می شود آخرین روز کاری من در اولین جایی که کار کردم.

 گور بابای حقوق و این مهندس مهندس که می گویند.

 می خواهم بروم دوباره درس و جزوه و کتاب را بریزم روی زمین و مابین سر و کله زدن با مسئله های "طراحی الگوریتم " و "امنیت شبکه" و "پایگاه داده"  درد هایم  را فراموش کنم.

 دوره کارشناسی زندگی ام را 180 درجه چرخاند و نمی دانم اگر جستم در  کارشناسی ارشد، باز هم می شوم همان نمودار خراب کن که حوصله همه را سر می برد یا نه این بار آدم می شوم...

 از حالا تا اواخر بهمن به دعای خیرتان نیاز دارم. شبکه آن هم در دانشگاه امیرکبیر چیزی است که بدست آوردنش به این آسانی ها نمی باشد.

 یادم باشد به مادرم هم بگویم یک چیزهایی برایمان نذر کند.  

  • شن
من از تبار فرهادم از تبار نرسیدن از تبار نداشتن
از تبار کوه کندن و دل نکندن !
تو اما خسرو ات را پیدا کن شاد باش که تو نه از تبار منی...
  • شن

گاهی وقت ها دلم می خواهد درست وسط جلسه وقتی که مدیر عامل از بودجه 20 میلیاردی برای واحد IT شرکت سایپا حرف می زند و بعد هم غر می زند که چرا واحدIT  شرکت های تابعه که گیربکس پراید تولید می کنند(منظورش خودش است) 20 میلیارد بودجه ندارند، از روی آن صندلی هایی که قابلیت چرخ خوردن دارند به طرفة العینی بلند شوم  جوری که تا دو دقیقه بعد صندلی همچنان در حال چرخیدن باشد. بعد از آن پله هایی که نرده ندارند و یکبار هم رویشان با مخ خوردم زمین! به حالت دو بیایم پائین و بروم توی حیاط. حیاطی که یادآور روزهایی است تلخ...

بعد توی آن باغچه که اسکندری پر از گل های رز قرمز و صورتی کرده بگردم دنبال یک تکه گچ. گچ که پیدا نمی کنم احتمالاً اما شاید ذغال پیدا کردم. اسکندری که سرایدار شرکت است و عجیب هم در باغبانی استعداد دارد هرزچندگاهی با سبحان پسرش و همسرش که نمی دانم نامش چیست شبها می آیند و بساط کبابی به پا می کنند، برای همین احتمال پیدا کردن ذغال بیشتر است. گچ اگر بود بیشتر حال می داد. گچ (یا ذغال!) را بردارم و آستین هایم را بالا بزنم و درست جلوی در ورودی لابی که سنگ فرش های خاکستری رنگ دارد یک مستطیل 2 *3 بکشم. بروم داخلش و مواظب باشم پایم رو خط هایش نرود. بنشینم روی زمین و نگران خاکی شدن مانتو هم نباشم و با همان گچ 8 تا خط پشت سر هم توی آن مستطیل بکشم.

خط کشیدن که تمام شد دوباره برگردم به خانه دوم و توی خانه اول بنویسم 1.

یک قدم عقب تر بروم و توی خانه دوم بنویسم 2

یک قدم دیگر بروم عقب و توی خانه سوم بنویسم 3 و ...

تا برسم به 9. وقتی 9 را می نویسم دیگر باید از مستطیل بیرون بروم. 9 را که می نویسم دلم یک جوری می شود، مثل وقتی که موقع امتحان های مدرسه له له می زدم که زودتر مدرسه تمام شود و روز آخرین امتحان که می شد بغضی گلویم را می گرفت. می دانستم 3 ماه دیگر دوباره مدرسه ها باز می شوند و دوباره درس ها و مشق ها و امتحان ها، اما انسان همیشه همینطوری بوده، تا وقتی در حال یک مبارزه است، تا وقتی تلاش می کند که یه هدفی برسد هی می دود، هی می دود که زودتر تمامش کند و با خودش می گوید این را که تمام کردم به آرامش می رسم اما تمامش که کرد تازه می فهمد آرامش همین تلاشی بود که می کرده.

من هم از مستطیل که بیرون رفتم دوباره خانه ها را از 9 تا 1 بر می گردم به جلو و از خانه 1 بیرون می روم. بعد می گردم دنبال یک سنگ که بشود نشان راهم. سنگ را بر می دارم و آرام می اندازم در اولین خانه. دوباره می خواهم لی لی بازی کنم. می خواهم یک سنگ بردارم و قدم به قدم از اولین خانه تا اخرین خانه بروم و تمام دنیایم این باشد که پایم روی خط نرود و حواسم باشد خانه ها را دوتا یکی نکنم و به ترتیب پیش بروم. یادم باشد برای هر کاری باید نشانه ای داشت و صبوری کرد و خانه ها را یکی یکی طی کرد.

یادم افتاده به این شعر که می گوید "کعبه آن سنگ نشانی است که ره گم نشود"

  • شن
یک چیزی هست شبیه بادکنک (که نمی دانم کی بادش کرده ام) اینجا درست تو گلویم که نمی گذارد نفس بکشم، نمی گذارد حرف بزنم، نمی کذارد زندگی کنم...
چهارشنبه که رفتم جلوی در شیخ طبرسی، وقتی که اذن دخول خواندم و بعد مستقیم تا پشت پنجره فولادی دویدم، سرم را می گذارم روی میله ها و دستم را گره می زنم به میله های پنجره و از آقا می خواهم این بادکنک تلخ را بترکاند...
راهش همین است دیگر نه؟؟؟
پاورقی: دوشنبه کار و درس و زندگی را بی خیال می شویم و 12 ساعت می نشینیم توی قطار و تا خود نیشابور یه کله می رویم. می رویم که دوست و هم اتاقی دانشگاهمان را در لباس عروسی ببینیم. از آنجاهم دو ساعت می نشینیم توی اتوبوس و تا خود مشهد بی تاب می رویم که سر بگذاریم روی دامان امام مهربانی و بگوییم:
الا ای غریب خراسان رضا مشو که بمیرد، اگر که مرغک زاری از آشیانه بیفتد
آخر من خیلی وقت است از آشیانه افتاده ام و زیر پای عابران لگد مال می شوم و توی دست رهگذران دست به دست...
*ترانه اش را دکتر محمد اصفهانی خوانده، گوش بدهید حتماً*
  • شن

از صبح که میاد سر کار تا اون موقع که میخواد بره پشت سر مدیر واحدش حرف میزنه و از اقتدار خودش جلوی مدیر کلی تعریف و تمجید میکنه، مدیر واحدش که واسه سرکشی میاد، با اون هیکلش میدوه و واسش صندلی میاره. واقعاً که نمیدونم باید به این آدمای بی شخصیت و پاچه خوار چی گفت...یعنی یادش نمیاد که من حرفاشو راجع به اقتدارش پیش مدیر یادمه؟!!!

واقعاً بعضی آدما فکر میکنن خیلی بزرگن اما...

من که دلم واسشون می سوزه...

  • شن

شیشه پنجره را باران شست.

از دل من اما،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

 

امروز که به علت جا موندن از سرویس با این دو پای مبارک داشتم می رفتم سر کار، یه خانم و آقای محترم با یه 206 جلو پام ترمز کردن و هی اصرار که ما می رسونیمت، منم گفتم مسیرمامون با هم یکی نیست، خانومه گفت اول شما رو می رسونیم بعد خودمون میریم!!!

منم که تعارفییییییییییی، سریع سوار شدم و دستشون درد نکنه منو تا جلوی شرکت رسوندن. البته بگذریم که دلم می خواست تو بارون قدم بزنماااااااا.

فرشته بودن یعنی؟؟؟ من که دیشب کار خوبی نکردم!!!

  • شن

ساعت 3 بعد ازظهره. طبق معمول هر جمعه میام مترو مفتح و سوار مترو میشم. دستمو میگیرم به میله های مترو. دارم فکر می کنم به تنهایی هام، به خستگی هام، به دلتنگی هام. سرمو می چرخونم که ببینم چنتا ایستگاه دیگه مونده که چشمم می خوره به یکی از تابلوهایی که تو مترو زدن:

تنها تویی که وقتی همه تنهایمان می گذارند، جلیس و مونس و همدممان میشوی، تنهایمان نگذار...

سرمو میندازم پائین و با خودم میگم:"و ما تسقط من ورقة الا یعلمها"

  • شن
حال همه ما خوب است.

ملالی نیست جز گم شدن همیشگی خدا...

خیلی سخته انقد بد باشی که حتی تو زمزمه های جوشن کبیر واسه دلخوشی خودت نتونی بگی دیگه گناه نمی کنم...چون می دونی فردا که بشه دوباره گناه می کنی، دوباره شروع می کنی.

دلخوشیم اینه که حداقل با خدا روراست بودم و دروغ نگفتم بهش که دیگه گناه نمی کنم.

دلم می خواست شب بیست و سوم تو بهشت زهرا کنار شهدای گمنام باشم اما...

سیاه شده دلم از دست این گناه ها...

یعنی دوباره درست میشه؟ 


  • شن

دلم از دست خودم پره...

بابت همه وقت هایی که تو رو یادم رفت، بابت همه خوبی هایی که بهم کردی و به روی خودم نیاوردم... خدایا اگه شب قدر اومدم واسه این بود که بگم سرکش نیستم، واسه این بود که بگم هنوز دوست دارم پس نا امیدم نکن جان دلم...

مگه خودت نگفتی اگه بنده های گناهکار من می دونستن که من چقدر مشتاقم که اونها برگردن، از شوق می مردن... خدایا من اومدم، درو به روم باز می کنی؟

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۰۱ شهریور ۹۰ ، ۱۰:۳۷
  • شن

سحر مامانم ساعت 5 دقه مونده به 5 بیدارم کرده، یه بشقابم  برنج گذاشته جلوم. دستمو می برم که غذا رو بخورم میبینم  اذون گفت!!!

قربونش برم مامانمم به روی خودش نیاورد.

یعنی واقعا می خواسته منو زجر بده؟ آخه هرچی فکر می کنم دیشب کار بدی نکردم!!!
  • شن
این پست حذف شد...
  • شن

رسم است زیبایی ها را می نویسند و
بعد ها افسانه می خوانندش
و نسل به نسل , آدم ها با ولع
تمام کلمه هایش را می خوانند و حفظ می کنند
حقیقت را که بنویسی
نه کسی می خواند
نه کسی حفظش می کند
حقیقت , آنقدر زشت است گاهی که آدم ها ترجیح می دهند در عمیق ترین نقطه قلبشان , به خاکش بسپارند
تمام .

  • شن