یادداشت های یک دانه شن

یادداشت های یک دانه شن


طبقه بندی موضوعی

از برکه

به دریا بزن!

تنهایی‌ات بزرگ شده است مرد…

  • شن

کاش دنیا
این همه آدمِ عاقل نداشت!
الآن یه ماهه
که هی می‌خوام برم یه طرفی
یه جایی، یه جای دوری که هیچ‌کس نباشه
باد نباشه، دیوار نباشه، خبرچین نباشه
من می‌خوام یه نُکِ زبون گِله کنم از خودم، از خدا،
خم میشم تو دهانِ تنگ همین چاه وُ
همین چاهِ کهنه و داد می‌زنم
خدا 
خدا
خدا
به خدا خسته شدم،
می‌فهمی؟؟
خسته شدم!

از زبان سید علی صالحی اما وصف حال من...

  • شن

"آنها که مرا به لقب قمر مفتخر ساخته‌اند نسبت میان ماه و خورشید را چه خوب می‌فهمیده‌اند! من به طفیلی حسین آمده‌ام و به عشق حسین زیسته‌ام.

حسین آینه تمام نمای خداوند است و من همه عمر تاکنون کوشیده‌ام که آینه حسین بشوم. از خودم هیچ نداشته باشم، هیچ نباشم. از خودم خالی شوم و لبریز از حسین. فدایی حسین شوم. فنا در حسین شوم و آنچنان شوم که در آینه نیز جز تصویر حسین نبینم.

عباس مشک را بر دوش می‌اندازد، دو دست به زیر آب می‌برد و فرا می‌آورد تا پیش روی چشم.

عجبا این تصویر اوست در آب یا حسین؟!

این درست همان لحظه‌ای است که عباس یک عمر برای رسیدن به آن تلاش کرده است این که در آینه نیز جز تصویر حسین نبیند. اکنون دیگر چه نیازی به آب؟!

اکنون او تشنه آب نیست. تشنه دیدار کسی است که تصویرش را در آب دیده است."

"سقای آب و ادب"- سید مهدی شجاعی

  • شن

تو گردان شایعه شد...

ـ نماز نمی خونه!

گفتن:

"تو که رفیق اونی، بهش تذکر بده"!

باور نکردم و گفتم:

"لابد می خواد ریا نشه، پنهانی می خونه."

وقتی دو نفری توی سنگر کمین جزیره ی مجنون، بیست و چهار ساعت نگهبان شدیم با چشم خودم دیدم که نماز نمی خواند! توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را باز کنم.

ـ تو که برای خدا می جنگی، حیف نیس نماز نخونی...
لبخندی و گفت:
"یادم می دی نماز خوندن رو!"
ـ بلد نیستی!؟
ـ نه، تا حالا نخوندم!
همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادمتوی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند. دو نفر نگهبان بعد با قایق پارویی که آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره شصت توی آب هور خورد و پارو از دستش افتاد. آرام که کف قایق خواباندمش، لبخند کم رنگی زد.

با انگشت روی سینه اش صلیب کشید و چشمش به آسمان یکی شد....

  • شن

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم

تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی



او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم

تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود

او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت

معلم گفته بود انشا بنویسید

موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است

مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید

تو نوشته بودی علم بهتر است

شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی

او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود

خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبیه کرد

بقیه بچه ها به او خندیدند

آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد

هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد

خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته

شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم

گاهی به هم گره می خورند

گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار

توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد

تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن

بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید

او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش

بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

سال های آخر دبیرستان بود

باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم

تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد

او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می گشت

روزنا مه چاپ شده بود

هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم

تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از

کشور بگردی

او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را

کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم

که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است

تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه

آن را به راحتی به کناری انداختی

او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه

برای اولین بار بود در زندگی اش

که این همه به او توجه شده بود !!!!

چند سال گذشت

وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم



تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت

او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود

جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که چه موقع مرا تحسین می کنند

تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند

او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد

هیچ وقت پایان نمی گیرد

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!

تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!

او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!! 
من , تو , او

هیچگاه در کنار هم نبودیم

هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم

آخر داستان چگونه بود؟؟
  • شن

به نام خدا


چقدر آبروی دلم را خریده اند این سه نقطه ها "..."

  • شن

به نام خدا


*برای کسی که با رفتنش تمام زندگی را یادم داد...*


تو رفته ای به تماشای آسمان در باد

چه دید چشم تو-این چشم مهربان- در باد

تو هیچ چیز نداری و خسته ای، زردی

چگونه می روی ای خالی از جهان در باد

کنار جاده تویی و درخت های گم

به سوی فاجعه ها، این تویی روان در باد

مبین که این همه تلخ و غریب می گذری

که می روند غریبانه عاشقان، در باد

نشسته می گذری، بی نشان و غمگینی

مباد هیچ کسی خسته، بی نشان درباد

مگر صدای دل تو به آسمان برسد

بخوان تمام غمت را، بخوان، بخوان در باد


  • شن

به نام خدا

عددی را که روی صفحه مانیتور است نگاه می کنم، تعداد رقم هایش سه تا است. این عدد را سازمانی منتشر کرده که می گوید نتیجه تلاش شما برای فلان رشته شده این عدد و این یعنی به تعداد این عدد یکی کمتر ، کسانی هستند که مثل شما برای این رشته تلاش کرده اند اما تلاششان از شما بیشتر بوده است...

می شمارم، هر چه کم و زیادش می کنم، هرچه احتمالات را بررسی می کنم، هر چه...  نه دیگر نمی شود، امیر کبیر را رد کرد...

فکرم می رود به اینکه خدایا چرا؟؟؟ خدایا این را کجای دلم بگذارم؟؟؟ خدایا چه کنم؟؟؟

برادرم با کتاب زبانش بی هوا می آید توی اتاق (خوشبختانه از بس هول است و عجله دارد متوجه سرخی چشم های من نمی شود) می پرسد: " آبجی جواب این تست چی میشه؟ "

من به صورت سوال نگاه می کنم و مطمئن می شوم گاهی خدا همین جاست، همین جا کنار گریه هایم، کنار خستگی هایم و حرف می زند با من...

صورت سوال را بلند برایش می خوانم:

SHE TIRED TO SUCCEED AND … SHE DID

جواب گزینه سوم است:

Finally

یک "یا علی" می گویم و از زمین بلند می شوم که بروم و دوباره کتاب هایم را باز کنم و همیشه یادم بماند:

"ان مع العسر یسرا"

  • شن

چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما

همیشه منتظریم و کسی نمی آید

 

صفای گمشده آیا

بر این زمین تهی مانده باز می گردد ؟

 

اگر زمانه به این گونه

ــ پیشرفت این است

مرا به رجعت تا غار

ــ مسکن اجداد

مدد کنید

که امدادتان گرامی باد

 

همیشه دلهره با من

همیشه بیمی هست

که آن نشانه ی صدق از زمانه برخیزد

و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد

 

همیشه می گفتم:

چقدر مردن خوب است 

چقدر مردن

(در این زمانه که نیکی 

حقیر و مغلوب است)

خوب است.

*حمید مصدق"

  • شن

آنروز ...

 

تازه فهمیدم ...

 

در چه بلندایی آشیانه داشتم...

 

 وقتی از چشمهایت افتادم...

 

هنوز دست و پای دلم درد می کند ...

 

چقدر شکستن سخت است ...

 

وقتی تو داری نگاه می کنی

  • شن

وقت هایی مثل پنج شنبه ها که می روم کلاس شبکه آن هم در یک شهر دیگر، وقت هایی مثل ساعت 2 که کلاس تمام می شود و میایم سر چهار راه مطهری منتظر تاکسی می ایستم، صدای بوق ماشین هایی که قیمتشان از 7-8 میلیون تومان شروع می شود و تا نمی دانم چند میلیون تومان می رسد خفه ات می کند. ماشین هایی که نه به صورت بی آرایشت نگاه می کنند و نه می فهمند که چرا توی این گرما چادر سرت کرده ای!

فقط آن دست لامصبشان را روی بوق می گذارند و هر دفعه ای سرشان را از پنجره بیرون می آورند و جمله ای می گویند که همان جا دلت می خواهد فریاد بزنی، همین موقع هاست که دلت یک مرد می خواهد...

دلت یک مرد می خواهد که بروی شانه به شانه اش بایستی و کسی جرات نکند نگاهت کند، دل لامصب تو یک مرد می خواهد، یک پدر، یک برادر، یک...

اینجاست که آرزو می کنی کاش برادر 15 ساله ات 25 ساله بود، اینجاست که همان جا سر چهار راه بغض می کنی و زیر لب می گویی کاش پدر نرفته بود، کاش با یک زن دیگر نرفته بود

و

دلت می خواهد "الهی عظم البلا" را فریاد بزنی...

  • شن

به سقف اتاقت مهتابی نقره ای آویخته ام

 تا اگر آمدی،

 پایت به گلدان نگیرد،

 از خواب بپرم،

 ببینم خواب دیده ام...



*رضا کاظمی*

الهه نوشت: اینجا رو هم ببینین.

  • شن

هر روز که وارد خانه اش می شود یک آینه با خود می آورد

و هر شب صدای شکستن آینه در اتاق می پیچد...

  • شن

هر روز دنبال تو می گردم، اما شده ای مثل آن وبلاگ هایی که وقتی آدرسشان را میزنی بعد از چند ثانیه می نویسد:

صفحه ای با این آدرس پیدا نشد، شاید وبلاگ مورد نظر حذف شده باشد...

  • شن

 

حال این روزهایم شبیه حال آن مردی است که نزد پیر دیارشان رفت و از غمی که در سینه داشت سخن گفت. پیرمرد پاسخ داد : در شهر دلقکی ست که مردم را میخنداند و شاد میکند؛نزد او برو تا غم خود را فراموش کنی. مرد لبخند تلخی زد و گفت :

من همان دلقکم...

 

  • شن

بی خیال همه چیز هم شده باشی، وقت هایی هست که دلت پدر می خواهد...

آن وقتی که توی "چک برگشتی" حاج کریم مشرفی با یک چراغ دستی بالای سر دخترش، هی دخترش را صدا  می زند و غصه اش را می خورد

 و می گوید: ببخشید بابا جان....

  • شن

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس، لبانش می‌لرزید، گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته‌تر.

  • شن
آن مرد رفت.


آن مرد با زن دیگری رفت.


آن مرد پدر من بود...

  • شن
به نام خدا

دلم فقط و فقط زیارت امام رضا می خواهد + یک عدد پنجره فولادی + چند عدد گریه + یک عالمه حرف که فقط به آقا می گویم...

دوستان و هرکس که گذری هم از اینجا رد می شود بداند بنده پنج شنبه 8 صبح کنکور دارم به دعای خیرتان محتاجم هر چند کلی اتفاق افتاده که نتیجه دیگر برایم مهم نیست اما همه تان برایم دعا کنید.

  • شن

به نام آنکه ادای مومنینش را در می آورم

آمده ام بگویم این مدت که نبودم و به کسی هم سر نزدم نه فقط به خاطر کمبود وقت بوده که نبود اینترنت در خانه هم مزید بر علت شده تا این غیبت منجر به حذف این آدم تبدار این لینکستان برخی دوستان شود.

راستش را بگویم از آن زمان که آمدم و اینجا نوشته ام که می خواهم مهر امسال یکسری برگه و عکس و کارت ملی و شناسنامه بگیرم دستم و بروم زیر پل حافظ و سرم را بالا بگیرم و کلی فخر بفروشم به نگهبان دم در که "برای ثبت نام کارشناسی ارشد آمده ام" هر لحظه اش و هر ثانیه اش پر بود از شگفتی و نشانه. از رفتن کسی که می خواستم خبر قبولیم را به او بدم گرفته تا بازآمدن دوباره اش و اینکه با این بازآمدنش و آنچه می گفت انگار تمام آنچه را که در این سالها ساخته بودم از پایه ویران می کرد و چه سخت بود این ویرانی اما به آگاه شدنش می ارزید...

آمده ام بگویم گمان می کنم دیگر وقتش شده که از این ریسمان که 23 سال دور خودم پیچیده ام و خود واقعی ام را درونش زندانی کرده ام رها شوم. ریسمانی که هر گره اش نقشی بوده از هزاران نقابی که به صورت می زدم. تحصیلات، ثروت و ...

 آمده ام بگویم این بار نه برای اضافه کردن یک رنگ به یکی از همان هزاران رنگ بلکه به خاطر رها شدنم است که می خواهم دوباره سر درس و مشق بنشینم. این بار دیگر نه امیرکبیر بودنش برایم فرقی می کند نه شیراز بودنش.

این بار آنچه برایم مهم است این است آن زمان که کتاب را باز می کنم و آن زمان که زودتر از بقیه بیدار می شوم و دیرتر از بقیه می خوابم و نیمه های شب زیر نور موبایل دنبال حل تست می گردم، بدانم:

 آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد،

زندگی به رنج کشیدنش می ارزد

الهه همچنان همه وبلاگ های دوستانش را می خواند وبه هر کس که برایش بنویسد سر می زند و حتی آن دوستانی را که می نویسند "وبلاگ خوبی داری به منم سر بزن" نیز فراموش نمی کند. فقط این بی اینترنتی تا اوایل ماه اسفند نمی گذارد تند تند بیاید و بنویسد.

 

  • شن