یادداشت های یک دانه شن

یادداشت های یک دانه شن


طبقه بندی موضوعی

کسی نوشته بود نان را از هر طرف که بخوانی نان است. داشتم فکر می کردم درد را از طرف که بنویسی درد است...

  از هر طرف هم بخوانی باز درد است...

 هر روز که پشت میز این شرکت لعنتی می نشینم همه جای لحظه هاییم، درد می گیرد...

استعفایم را نوشتم.

  چهارشنبه 13/07/90 می شود آخرین روز کاری من در اولین جایی که کار کردم.

 گور بابای حقوق و این مهندس مهندس که می گویند.

 می خواهم بروم دوباره درس و جزوه و کتاب را بریزم روی زمین و مابین سر و کله زدن با مسئله های "طراحی الگوریتم " و "امنیت شبکه" و "پایگاه داده"  درد هایم  را فراموش کنم.

 دوره کارشناسی زندگی ام را 180 درجه چرخاند و نمی دانم اگر جستم در  کارشناسی ارشد، باز هم می شوم همان نمودار خراب کن که حوصله همه را سر می برد یا نه این بار آدم می شوم...

 از حالا تا اواخر بهمن به دعای خیرتان نیاز دارم. شبکه آن هم در دانشگاه امیرکبیر چیزی است که بدست آوردنش به این آسانی ها نمی باشد.

 یادم باشد به مادرم هم بگویم یک چیزهایی برایمان نذر کند.  

  • شن
من از تبار فرهادم از تبار نرسیدن از تبار نداشتن
از تبار کوه کندن و دل نکندن !
تو اما خسرو ات را پیدا کن شاد باش که تو نه از تبار منی...
  • شن

گاهی وقت ها دلم می خواهد درست وسط جلسه وقتی که مدیر عامل از بودجه 20 میلیاردی برای واحد IT شرکت سایپا حرف می زند و بعد هم غر می زند که چرا واحدIT  شرکت های تابعه که گیربکس پراید تولید می کنند(منظورش خودش است) 20 میلیارد بودجه ندارند، از روی آن صندلی هایی که قابلیت چرخ خوردن دارند به طرفة العینی بلند شوم  جوری که تا دو دقیقه بعد صندلی همچنان در حال چرخیدن باشد. بعد از آن پله هایی که نرده ندارند و یکبار هم رویشان با مخ خوردم زمین! به حالت دو بیایم پائین و بروم توی حیاط. حیاطی که یادآور روزهایی است تلخ...

بعد توی آن باغچه که اسکندری پر از گل های رز قرمز و صورتی کرده بگردم دنبال یک تکه گچ. گچ که پیدا نمی کنم احتمالاً اما شاید ذغال پیدا کردم. اسکندری که سرایدار شرکت است و عجیب هم در باغبانی استعداد دارد هرزچندگاهی با سبحان پسرش و همسرش که نمی دانم نامش چیست شبها می آیند و بساط کبابی به پا می کنند، برای همین احتمال پیدا کردن ذغال بیشتر است. گچ اگر بود بیشتر حال می داد. گچ (یا ذغال!) را بردارم و آستین هایم را بالا بزنم و درست جلوی در ورودی لابی که سنگ فرش های خاکستری رنگ دارد یک مستطیل 2 *3 بکشم. بروم داخلش و مواظب باشم پایم رو خط هایش نرود. بنشینم روی زمین و نگران خاکی شدن مانتو هم نباشم و با همان گچ 8 تا خط پشت سر هم توی آن مستطیل بکشم.

خط کشیدن که تمام شد دوباره برگردم به خانه دوم و توی خانه اول بنویسم 1.

یک قدم عقب تر بروم و توی خانه دوم بنویسم 2

یک قدم دیگر بروم عقب و توی خانه سوم بنویسم 3 و ...

تا برسم به 9. وقتی 9 را می نویسم دیگر باید از مستطیل بیرون بروم. 9 را که می نویسم دلم یک جوری می شود، مثل وقتی که موقع امتحان های مدرسه له له می زدم که زودتر مدرسه تمام شود و روز آخرین امتحان که می شد بغضی گلویم را می گرفت. می دانستم 3 ماه دیگر دوباره مدرسه ها باز می شوند و دوباره درس ها و مشق ها و امتحان ها، اما انسان همیشه همینطوری بوده، تا وقتی در حال یک مبارزه است، تا وقتی تلاش می کند که یه هدفی برسد هی می دود، هی می دود که زودتر تمامش کند و با خودش می گوید این را که تمام کردم به آرامش می رسم اما تمامش که کرد تازه می فهمد آرامش همین تلاشی بود که می کرده.

من هم از مستطیل که بیرون رفتم دوباره خانه ها را از 9 تا 1 بر می گردم به جلو و از خانه 1 بیرون می روم. بعد می گردم دنبال یک سنگ که بشود نشان راهم. سنگ را بر می دارم و آرام می اندازم در اولین خانه. دوباره می خواهم لی لی بازی کنم. می خواهم یک سنگ بردارم و قدم به قدم از اولین خانه تا اخرین خانه بروم و تمام دنیایم این باشد که پایم روی خط نرود و حواسم باشد خانه ها را دوتا یکی نکنم و به ترتیب پیش بروم. یادم باشد برای هر کاری باید نشانه ای داشت و صبوری کرد و خانه ها را یکی یکی طی کرد.

یادم افتاده به این شعر که می گوید "کعبه آن سنگ نشانی است که ره گم نشود"

  • شن
یک چیزی هست شبیه بادکنک (که نمی دانم کی بادش کرده ام) اینجا درست تو گلویم که نمی گذارد نفس بکشم، نمی گذارد حرف بزنم، نمی کذارد زندگی کنم...
چهارشنبه که رفتم جلوی در شیخ طبرسی، وقتی که اذن دخول خواندم و بعد مستقیم تا پشت پنجره فولادی دویدم، سرم را می گذارم روی میله ها و دستم را گره می زنم به میله های پنجره و از آقا می خواهم این بادکنک تلخ را بترکاند...
راهش همین است دیگر نه؟؟؟
پاورقی: دوشنبه کار و درس و زندگی را بی خیال می شویم و 12 ساعت می نشینیم توی قطار و تا خود نیشابور یه کله می رویم. می رویم که دوست و هم اتاقی دانشگاهمان را در لباس عروسی ببینیم. از آنجاهم دو ساعت می نشینیم توی اتوبوس و تا خود مشهد بی تاب می رویم که سر بگذاریم روی دامان امام مهربانی و بگوییم:
الا ای غریب خراسان رضا مشو که بمیرد، اگر که مرغک زاری از آشیانه بیفتد
آخر من خیلی وقت است از آشیانه افتاده ام و زیر پای عابران لگد مال می شوم و توی دست رهگذران دست به دست...
*ترانه اش را دکتر محمد اصفهانی خوانده، گوش بدهید حتماً*
  • شن

از صبح که میاد سر کار تا اون موقع که میخواد بره پشت سر مدیر واحدش حرف میزنه و از اقتدار خودش جلوی مدیر کلی تعریف و تمجید میکنه، مدیر واحدش که واسه سرکشی میاد، با اون هیکلش میدوه و واسش صندلی میاره. واقعاً که نمیدونم باید به این آدمای بی شخصیت و پاچه خوار چی گفت...یعنی یادش نمیاد که من حرفاشو راجع به اقتدارش پیش مدیر یادمه؟!!!

واقعاً بعضی آدما فکر میکنن خیلی بزرگن اما...

من که دلم واسشون می سوزه...

  • شن

شیشه پنجره را باران شست.

از دل من اما،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

 

امروز که به علت جا موندن از سرویس با این دو پای مبارک داشتم می رفتم سر کار، یه خانم و آقای محترم با یه 206 جلو پام ترمز کردن و هی اصرار که ما می رسونیمت، منم گفتم مسیرمامون با هم یکی نیست، خانومه گفت اول شما رو می رسونیم بعد خودمون میریم!!!

منم که تعارفییییییییییی، سریع سوار شدم و دستشون درد نکنه منو تا جلوی شرکت رسوندن. البته بگذریم که دلم می خواست تو بارون قدم بزنماااااااا.

فرشته بودن یعنی؟؟؟ من که دیشب کار خوبی نکردم!!!

  • شن

ساعت 3 بعد ازظهره. طبق معمول هر جمعه میام مترو مفتح و سوار مترو میشم. دستمو میگیرم به میله های مترو. دارم فکر می کنم به تنهایی هام، به خستگی هام، به دلتنگی هام. سرمو می چرخونم که ببینم چنتا ایستگاه دیگه مونده که چشمم می خوره به یکی از تابلوهایی که تو مترو زدن:

تنها تویی که وقتی همه تنهایمان می گذارند، جلیس و مونس و همدممان میشوی، تنهایمان نگذار...

سرمو میندازم پائین و با خودم میگم:"و ما تسقط من ورقة الا یعلمها"

  • شن
حال همه ما خوب است.

ملالی نیست جز گم شدن همیشگی خدا...

خیلی سخته انقد بد باشی که حتی تو زمزمه های جوشن کبیر واسه دلخوشی خودت نتونی بگی دیگه گناه نمی کنم...چون می دونی فردا که بشه دوباره گناه می کنی، دوباره شروع می کنی.

دلخوشیم اینه که حداقل با خدا روراست بودم و دروغ نگفتم بهش که دیگه گناه نمی کنم.

دلم می خواست شب بیست و سوم تو بهشت زهرا کنار شهدای گمنام باشم اما...

سیاه شده دلم از دست این گناه ها...

یعنی دوباره درست میشه؟ 


  • شن

دلم از دست خودم پره...

بابت همه وقت هایی که تو رو یادم رفت، بابت همه خوبی هایی که بهم کردی و به روی خودم نیاوردم... خدایا اگه شب قدر اومدم واسه این بود که بگم سرکش نیستم، واسه این بود که بگم هنوز دوست دارم پس نا امیدم نکن جان دلم...

مگه خودت نگفتی اگه بنده های گناهکار من می دونستن که من چقدر مشتاقم که اونها برگردن، از شوق می مردن... خدایا من اومدم، درو به روم باز می کنی؟

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۰۱ شهریور ۹۰ ، ۱۰:۳۷
  • شن

سحر مامانم ساعت 5 دقه مونده به 5 بیدارم کرده، یه بشقابم  برنج گذاشته جلوم. دستمو می برم که غذا رو بخورم میبینم  اذون گفت!!!

قربونش برم مامانمم به روی خودش نیاورد.

یعنی واقعا می خواسته منو زجر بده؟ آخه هرچی فکر می کنم دیشب کار بدی نکردم!!!
  • شن
این پست حذف شد...
  • شن

رسم است زیبایی ها را می نویسند و
بعد ها افسانه می خوانندش
و نسل به نسل , آدم ها با ولع
تمام کلمه هایش را می خوانند و حفظ می کنند
حقیقت را که بنویسی
نه کسی می خواند
نه کسی حفظش می کند
حقیقت , آنقدر زشت است گاهی که آدم ها ترجیح می دهند در عمیق ترین نقطه قلبشان , به خاکش بسپارند
تمام .

  • شن
باز دوباره ماه رمضون اومد و ناراحتی معده مسری شد!!!

نمی تونم از این موضوع حرف نزنم چون یه جورایی باهاش درگیرم. اینجا تو شرکتی که من کار می کنم 40 نفر تو خط تولید کار می کنن و 10 نفر پرسنل اداری اند. چند روز مونده به ماه رمضون آقای ح.د (نماینده مدیریت و مدیر بازرگانی شرکت رو میگم) طبق معمول همیشه که  سر ناهار نطق میکنه، یه بحث جدید راه انداخت.(از شانس خوب پرسنل اداری هم آقایون و هم خانوما تو یک اتاق و سر یک میز ناهار می خورن)

شروع بحثم با این بود که منی که وقتی روزه می گیرم سردرد می کنم و بی حال میشم پس روزه واسم ضرر داره و چون ضرر داره خدا گفته که نگیرم و اینکه اصلا هیچ جا گفته نشده که روزه واجبه (حالا بگذریم که تو قرآن  آیه صریح داریم که روزه واجبه). اون مسئول کالیبراسیون و مسئول تضمین کیفیت (که از قضا این دو نفر هم ناراحتی معده دارن) طبیعتا از این بحث خوششون اومد و شروع به طرفداری کردن و هزارتا دلیل آوردن (البته از این دلیل قشنگا) که چرا روزه نمی گیرن و خلاصه ماه رمضون تو اتاق بساط ناهار به پاست. من و خانم م.ه هم که جز اونایی هستیم که الان تو جامعه قشنگ امروز بهمون میگن عقب افتاده !!! کاملاً منظور رو گرفتیم که سال قبل که دوستان به احترام ماه رمضون یواشکی ناهار می خوردن امسال تصمیم دارن خیلی ریلکس غذاشونو همین جا میل کنند.

القصه: نمی دونم چمون شده ما آدما؟ چرا اینطوری می کنیم با خودمون؟ چرا فرار می کنیم از خدا؟ آخه مگه میشه از خدا فرار کرد؟ چرا فکر می کنیم بدون اون می تونیم؟

چرا تا ماهواره یه چیز جدید میگه فردا صبح دست و رو نشسته هی تکرارش می کنیم و به خورد بقیه میدیم؟

یه مدت همه جا پر شده بود که آره ما آریایی هستیم، از نژاد کوروش و داریوش، ما عرب نیستیم.

آخه با انصاف اگه از نژاد کوروش و داریوشی واسه چی حق بیمه کارمنداتو که تو دوره اجداد آریایی ات به وجود اومده و همین اجداد محترمت به همه کارگراشون می دادن، بالا می کشی؟

واسه چی تو همین شرکت، پشت میزت (بیرون از شرکتت رو ما که ندیدیم، هر کی دیده خدا به دادش برسه) کاغذت رو مچاله می کنی و میندازیش رو زمین که سرایداره ننه مرده بیاد جمعش کنه؟ آخه جالب اینجاست که یه سطل زباله درست زیر میزت هست.

اکه ادعات میشه ایرانی اصیل هستی واسه چی لباسات عین لباسای روسپی ها و معتادای کشورهای دیگه است ؟؟؟ پس کو اون تمدن هفت هزار ساله ات؟؟؟

فقط شدیم ادعا، شدیم یه مشت حرف اونم از نوع چرت و پرت. به جای اینکه وقتی سرکاری از فیلم های ماهواره و  "فارسی وان" و "من و تو" و کنسرت گوگوش تو دبی حرف بزنی برو محض رضای خدا یه قرون کار انجام بده که سر ماه سیصد هزار تومن جریمه ات نکنن که بعدش تا یه هفته عین چی پاچه همکاراتو بگیری.

ناهارتم بخور، هر جایی که دوست داری بخور اما تو رو سر اون جدت چیزایی رو که درون خودت بهشون اعتقاد نداری به اسم "تجدد" به خورد بقیه نده.

می دونم ناراحتی معده داری!!! اصلا از خودم گرفتی. آخه برادر من مگه کسی تو اعتقادات تو دخالت می کنه که تو می خوای تو اعتقادات بقیه دست ببری؟!

پی نوشت: اینارو نگفتم که جانماز آب بکشم و بگم من آخر آدم خوبام، نخیر منم آدمم (البته شاید و به نظر خودم). مثل بقیه زندگی می کنم و ممکنه از خیلی ها بدتر باشم اما می دونم که نمیشه از زیر سایه خدا فرار کرد. آخه چه جایی امن تر از سایه خداست؟


  • شن

امروز تو  مسیر خونه تا شرکت این محسن آبادی (راننده سرویس) رادیوشو روشن کرده بود، این خانم صداقتی هم (گوینده رادیو رو می گم) مدام می گفت که آره امروز روز جوونه و جوونا روزتون مبارک. یک آن دلم گرفت، فکر کردم چقدر زود پیر شدم، برگشتم به عقب، به روزهای دانشگاه، به روزهایی که وقی از پله های دانشکده فنی بالا می رفتم قند تو دلم آب می شد و فکر می کردم خوشبخت ترین آدم دنیام ( و البته بودم ) و بعد به این روزهام فکر کردم که چقدر با آینده ای که واسه خودم کشیده بودم فرق داره، که چقدر دورم از رویاهام، که چرا الهه ای که واسه همه منبع الهام بود حالا خودش محتاج یه تلنگره...

همین دلیل کافیه واسه اینکه تو 23 سالگی احساس پیری کنم. نیست؟؟؟

ختم کلام پیر شدیم زیر سنگینی (زیر سنگینی چی؟؟؟)

جوونای 70 ساله و پیرهای 23 ساله روزتون مبارک.

 

نی قصه آن شمع چگل بتوان گفت                        نی حال دل سوخته دل بتوان گفت

در دل تنگ من از آن است که نیست                     یک دوست که با او غم دل بتوان گفت


امروز قراره از واحد مالی مگاموتور بیان بازدید، خیلی دلم می خواد بدونم این آدمایی که تو مگاموتور به رشوه خواری معروفن چه شکلین!!!

ندیده حالم ازشون بهم می خوره. باور کردن اینکه تو خیلی از شرکت ها رشوه خواری ودزدی علنی هست اونم به مقدار خیلی زیاد، سخته...

 اما هست و بابت این بودن حق خیلی از مردم زیر پا گذاشته می شه...

  • شن