یادداشت های یک دانه شن

یادداشت های یک دانه شن


طبقه بندی موضوعی

به نام خدا

می دانستید من صدای پای شما را از میان صدای پای صدها نفر دیگر که هر روز در این اداره رفت و آمد می کنند می شناسم ولی شما حتی یک ثانیه به من فکر نمی کنید؟

حتی یک ثانیه به من فکر نکردید؟...

این نابرابری سخت دلم را می شکند...و سخت تر اینکه همان آقای ملکی چند روز بعد از آن اتفاق به صراحت همین حرف را زد که دختر اون حتی به تو فکرم نمیکنه...

سخت زخم خورده ام...مرهمی برای تسکین نیست...دیگر چیزی به پایانم نمانده...برگرد..

  • شن

خدایا تنهاتر و دل شکسته تر از منم خلق کردی؟

  • شن
به نام تو
خدایا همه منو تنها گذاشتن. دیگه دوستی ندارم. بیا با هم دوست باشیم تا آخر عمر...
  • شن

به نام تو

درد یعنی همان آقای ملکی بگوید سنت دیگه بالا رفته ها به فکر باش...

  • شن

به نام خدا این پست پس از حذف مجددا منتشر شد.

بعد از او ...

یکی از روزهای اسفند 1393 بود، نه، نه شروع یک قصه غم انگیز عاشقانه، یک قصه خیلی غم انگیز عاشقانه نباید با قید زمان باشد، قید مکانی شاید شروع بهتری باشد: من درست روبه روی در ورودی دفتر دادگاه نشسته بودم، کارمندکی بودم که سه ماهی از حضورم در آن دفتر قدیمی کثیف می گذشت. تا آن روز، قبل ندیدن "او" از میز و صندلی ام و موقعیت مکانیم در دفتر دادگاه دل خوشی نداشتم. میزها طوری چیده شده بودند که فقط من آن هم به مدد عرض کمم (به خاطر 46 کیلو بودنم) از بین آنها رد می شدم و همکاران دیگرم نمی توانستند پشت میز من بیایند.

نه، نه این هم نشد. قید مکان هم نمی تواند شروع عاشقانه ای باشد.

من نشسته بودم و جهان نشسته بود، جهان من مدت زیادی نبود که بعد از دویدن های نفس گیر در سکون نشسته بود و بی خیال تمام آدم ها چشم هایش را بسته بود و به خیالش آرام بود. اما به خیالش آرام بود. نمی دانست چه خواهد شد.

من نشسته بودم، از در دفتر دادگاه درست رو به روی جایی که من و جهانم در سکون و سکوتی بی هدف نشسته بودیم، برادرش و او (که بعدها نامش و بعدتر نام کوچکش را بارها صدا زدم) وارد شدند. و من چه می دانستم چه خواهد شد و من چه می دانستم چه خواهم کرد...

یک آقای قدبلند (خیلی قدبلند) عینکی، با کت و شلوار بسیار نو و کیف دستی (که بعدها فهمیدم کیف همه وکیل ها همین شکلی است) بعد از برادرش آمد تو. آمد درست نشست در دنیای من. همان جایی که سکون بود و سکوت بود و اصلا قرار نبود خبری از این چیزا باشد (چه برسد به اینکه ...). همان بار اول که دیدیمش ته دلم لرزید اما خودم را به نفهمیدن زدم. به روی خودم هم نیاوردم، اجازه ندادم لب باز کند.

کارآموز وکالت بود، فوق لیسانسش را گرفته بود و آمده بود برای کارآموزی. بعدها خودش برایم گفت که چهار ترمی مکانیک خوانده اما از ترس بیکاری و بی پولی بعدش، قیدش را زده و حقوق خوانده. بعدترها هم برایم گفت که چرا با وجود پدر خیلی پولدارش، از بیکاری و بی پولی می ترسیده. همه این ها را همان روزی که اشک می ریخت برایم گفت.

به لرزیدن در اولین نگاه اعتقاد دارید؟ چیزی شبیه آن در یکی از روزهای اسفند 93 درست رو به روی در دفتر دادگاه عمومی فلان شهر برای من اتفاق افتاد.



  • شن

به نام خدا


علی اکبرهای قبل تر را اگر خوانده و به یاد داشته باشید تا آنجایش نوشتم که رسیدم به محرم...رسیدم به اینکه قرار شد آقای ملکی زیر زبان تو را بکشد، نه بگذار درست تر بگویم قرار شد پرده دلت را کنار بزند و سرک بکشد به آن انتها. گفته بود اگر دلش پیش کسی نباشد تو را مثل یک رای می نویسم و میدم دستش... طفلکی آقای ملکی. وقتی فهمیده بود تو را نشان کرده ام خندیده بود و بعدها گفت که با خودش گفته چه انتخاب خوبی بودی و بعدترها به گوشم رسید که قبل از من هم به گوشش رسانده اند که آقای مشیری انگار چیزی در اتاق خانم پورفلانی گم کرده که همیشه اینجاست و گفته بودند که انگاری دل آقای مشیری با خانم پورفلانی است.

آقای ملکی همان رئیس دادگاهمان رفت تبریز و قرار شده بعد از عاشورا برگردد. قرار شد برگردد و من این ده روز را فرصت داشتم که دردانه های زمین و آسمان را سفارش کنم که سفارشم را کنند. تو هیچ وقت نفهمیدی و نمی فهمی همان شبی که جلوی تکیه هیئت فاطمیه ایستاده بودی، آن دختر سیاه پوش چادر به سر که چادرش را روی سرش کشید و دوید داخل زنانه من بودم. تو هیچ نفهمیدی و نمی فهمی که دختری که با خودش قرار گذاشته هیچ وقت در مجلس عزای امام حسین جز خودش چیزی نخواهد چقدر زجر کشیده که حالا بزند زیر قولش و شرم زده نام تو را ببرد. تو هیچ وقت این چیزها و خیلی چیزهای دیگر را نفهمیدی. تو هیچ وقت نفهمیدی آن شبی که داشتم می رفتم مشهد و زنگ زدم برای خداحافظی و تو با عجله فیش غذای نذری خودت را به من رساندی چه حالی شدم...خدایی علی اکبر خودت را یک لحظه جای من بگذار. یک لحظه بنشین خالی از همه دنیا، فکر کن... فکر کن اگر دختری بودی که تازه بعد از 27 سال دلداده کسی می شدی و حالا راهی مشهدی که "او" را بخواهی و برای اولین بار فیش غذای امام رضا را همان "او" قبل رفتنت برایت می آورد چه فکری می کردی؟ خیالت پر نمی کشید که ...

خیال من پر کشید علی اکبر... خیال من به خیلی جاها پر کشید... حتی همین الانم خیالم پر کشید به همان شب. همان شبی که میان کوچه ها هی دنبال آدرس خانه ما می گشتی که فیش غذا را به من برسانی. همان شب 8 شب... همان شب... خیالم رفت به اینکه آخ چه می شد می شدی هدیه آقا به من... چقدر خوب و قشنگ و شیرین می شد که تو را از آقا می گرفتم... تو هیچ وقت خیلی چیزا را نخواهی فهمید... خیلی از اشک ها را... خیلی از هق هق ها را... خیلی از تحقیرشدن ها را... خیلی از متلک شنیدن ها را... تو هیچ وقت نفهمیدی آقای ملکی بعد از نه تو به من چه چیزها که به من نگفت...

آقای ملکی از تبریز برگشت. نامه من بین قرآن نبود نمی دانم کجا بود. گمانم با خودش برده بودش تبریز. خیالم را را حت کرده بود که احدی نخواهد دانست این راز سر به مهر را و من خیالم راحت بود که رازم را هیچ کس نخواهد دانست.

هنوز آن روز را خوب یادم هست. آن روز دادگاه خلوت بود. شنیدم که آقای ملکی به مجید، سرباز ترک سوسول دادگاه که تنها کسی بود که دستپاچگی من را فهمید، سپرده بود وقتی آقای مشیری آمد به او خبر دهند. تو معمولاً پنج شنبه ها می آمدی بر خلاف حالا که پنج شنبه ها اصلاً نمی آیی و می روی تهران خانه نامزدت.

چی شد؟ آخر داستان را لو دادم؟ خیلی ناشی هستم؟ نه نترسید این آخر داستان نیست. این داستان آخر ندارد. این داستان تا روزی که چشم هایم را ببندم ادامه دارد. حتی بعد از آن هم ادامه دارد. فقط آن زمانی به انتها می رسد که تو بایستی مقابل من و خدا و باقیش را ... نمی دانم...

پنج شنبه آمدی دادگاه و طبق معمول اتاق من و بعدم آقای ملکی صدایت زد. آن موقع ها در اتاق من که به اتاق ریاست باز می شد یک در چوبی بود که صدا از آن کم و بیش رد می شد. آن وقت ها یه ساعت دیواری هم به اتاق من بود که صدایش آن روز خیلی اذیتم کرد. آن روز چند نفر از کارمندان رفته بودند مرخصی. انگار همه چیز دست به دست هم داده بودند تا من آن کلمات را واضح و بعد بریده بریده و شکسته بشنوم علی اکبر...

آقای ملکی در اتاق را به بهانه فلان پرونده بست و بعد از ده دقیقه شروع کرد. انصافاً کارش را بلد بود. من هم اگر بودم شک نمی کردم که دختری پشت در چوبی اتاق ایستاده باشد و همه جانش گوش شده باشد که ببیند از دهان تو چه در می آید.

سخت بود علی اکبر...سخت بود که با همه جانت ببینی و بشنوی که آرزوهایت از دست می روند. سخت بود علی اکبر... خیلی سخت...

بعدترها اگر قسمت شد برات تعریف می کنم که وقتی در اتاقم را بسته بودم و صدای تیک تیک ساعت نمی گذاشت صدایت را واضح بشنوم خواستم که بروم و باطری ساعت را در بیاورم اما نرفتم ترسیدم همین صدای شکسته و بریده بریده تو را از دست دهم. آن روز همه حرف ها را نشنیدم، ولی همان چیزهایی که شنیدم برای شکستن و تمام شدنم کافی بود... کلماتی که هنوز هم گاهی موقع گریه با خودم مرور می کنم...کلماتی که هنوز هم دنبال چرایش می گردم...

-آقای مشیری تو قصد ازدواج نداری؟ ازدواج خیلی خوبه ها. ببین من تا وقتی ازدواج نکرده بود می گفتم هیچ وقت ازدواج نمی کنم ولی الان میگم چه اشتباهی کردم، چقدر روزای زندگیمو از دست دادم. خانممو به من معرفی کردن. خیلی رسم خوبیه من خودم میگم آدم اگر دختر و پسر خوب میشناسه باید به هم معرفی کنه و واسطه ازدواج بشه. تو کی می خوای ازدواج کنی؟ سنت دیگه داره میره بالا دیر میشه. نمی خوای ازدواج کنی پسر؟

-راستش حاج آقا چند ماهیه تو فکرش هستم.

و ذهن من می گفت که شاید کلام بعدی من باشم ولی قلبم گواهی بد می داد...

-من خیلی وقته دارم فکر می کنم تو و خانم پورفلانی خیلی به هم میاین. خانم پورفلانی خانم خیلی خوبیه.

-حاج آقا راستش تو یزد که بودم یه بار یه خانمی رو معرفی کردن اونم خانواده اش مشکل داشتن جدا شده بودن، گفتم نه نمی خوام وارد خانواده اینجوری بشم.

دیگر از اینجا به بعدش را نشنیدم. دستم را که بردم به دستگیره در که در را باز کنم و از اتاق بیرون بروم که سرباز در را باز کرد و اشک هایم را دید. گمانم سربازمان فهمید اشکایم به تو و بستن در اتاق و آنچه در اتاق آقای ملکی می گذرد ربط داشت... چقدر سختم بود از شنبه اش با سرباز چشم در چشم شوم...

من دست به دهان گرفته بودم و در اجرای احکام نشسته بود که کسی صدایم را نشنود. نفهمیدم کی رفتی. ولی ملکی صلاح ندید تا شنبه منتظر بمانم. بنده خدا نمی ندانست پشت در گوش ایستاده بودم. بعدها گفتم که پشت در گوش ایستاده بودم و او گفته بود برو دنبال کسی که تو رو بخواد نه اینکه تو بخوایش... ملکی صدایم زد و گفت من با اقای مشیری حرف زدم. به نظرم کسی رو جز تو انتخاب کرده دیگه به نظرم صلاح نیست این قضیه رو پیگیری کنی. اگر کسی رو زیر سر نداشت من هر کاری برات می کردم که اون چیزی بشه که تو می خوای ولی دل اونو نمی تونم کاریش کنم.

نامه من را از لای قرآن درآورد و به دستم داد...

 


  • شن

به نام خدا

پست های علی اکبر شماره دار را اگر خوانده باشید می دانید که تا آن جایش که تعریف کردم چه شد.

پست ها بنا به دلیلی که در ادامه همین علی اکبرهای شماره دار خواهم نوشت حذف شدند.

اگر کسی کپی برداشته است برای من هم ارسال کند که دوباره اینجا بگذارمش.

اگر هم کپی نکرده اید که هیچ. در هر صورت ادامه اش را می نویسم.

  • شن
هو المحبوب

چقدر دیدن و نداشتن تو سخت است...

چقدر خواستن تو خوب است...

چقدر رنگ ها با تو دلنشین ترند...
.......................................................................................................

برای تو که شاید روزگاری اینجا رو بخوانی...
  • شن

به نام خدا


آدمیزاد خیلی عجیبه...


خیلی کارا می کنه که حتی خودشم فکرشو نمی کرد...


آدمیزاد خیلی غریبه...

  • شن

به نام خدا

شما هم مثل من اعتقاد دارید که آنهایی که هنوز وبلاگ می نویسند آدم های یک جوری ای هستند؟

  • شن

به نام خدا


اینکه رئیسمون که میشه قاضی دادگاه و میشه رئیس کل حوزه قضایی شهرمون منو صدا زده و میگه باید امسال ازدواج کنی و بگرد یکیو پیدا کن و بیا به خودم بگو میگم از هر جا هست خرکشش! کنن بیارنش اینجا و مثل یه رای می نویسم میدم دستش و باید اجرا کنه که با تو ازدواج کنه! چه معنی میده؟!!!

بعدم که چشای گرد شده ی منو دیده بگه تو مثل دختر منی و دیگه داره دیر میشه و تو حیفی.

شما چی فکر می کنید فکر کردید من بعد اینکه از اتاق رئیس اومدم بیرون چی کار کردم، نشستم گریه کردم؟ نه بابا نشستم فکر کردم ببینیم کیو بگم که رئیسم خرکشش کنه بیاردش!!!

به جان خودم

اما

از اون روز تا حالا هر چی فکر می کنم هیشکیو پیدا نمی کنم.

همشم واقعی بود.

  • شن

به نام خدا


اینهایی که تلگرام نارنجی را (علاوه بر تلگرام آبی) روی گوشی شان نصب می کنند فقط برای اینکه پیام های شخص خاصی را بخوانند و آن طرف نهفمد خیلی مغرور هستند آنقدر که حاضرند در انزوا بمانند و خودشان را زجر بدهند اما هیچ کس تنهایی شان را نفهمد.

حالا این را هم در نظر داشته باشید که عده ای هم هستند که تلگرام نارنجی را روی گوشی شان نصب می کنند فقط برای اینکه پیام هایی مخاطب هایشان (اعم از خاص و عام) را بخوانند و جواب بدهند به دلیل اینکه پایان نامه دارند.

و از شما په پنهان من جز دسته ی ......................... هستم.

شن نوشت: اینکه برادرتان برایتان نهار بخرد به خاطر اینکه تمرین های ریاضی 1 اش را حل کنید در کل خوبه یا ید؟!!!

  • شن

به نام خدا


به دفاع شهریور نرسیدم، تا آخر مهر اگر دفاع کنم با احساب نیم نمره ای که از دست می دهم، سر جمع می کند یک کارشناسی ارشد + یک خداحافظی در مهر ماه.

دلم نمی خواست از دانشگاه در شهریور جدا شوم. دلم پاییز می خواست، دلم جدا شدن از دانشگاه را در پاییز می خواست.

  • شن
به نام خدا

یک روز می نشینم و برای همه تنهاییم گریه می کنم اما...
اما تا آن روز باید صبور باشم.
  • شن

به نام او

آقای م.خ را حدود هفت سال پیش در یکی از اعیاد مذهبی در گلزار شهدا دیدم. نمی دانم ایشان من را اولین بار کجا و چه موقع دیدند اما مطمئنم آشنایی ایشان با من به یکی دو سال قبل بر نمی گردد و سابقه ای طولانی تر از این دارد. تا جایی که می دانم ایشان در آن زمان هم کار داشتند و هم موقعیت مالی متوسط. به واسطه ی شرکت در مراسم مذهبی و ابراز ارادت به امام جمعه شهر و داشتن کارت بسیجی فعال، بدون آزمون و مانعی شغلی دست و پا کردند و شدند دفتردار امام جمعه. در این هفت سال که پدر و مادرم از هم جدا شدند و من به واسطه ی این جدایی موقعیت مالی خوبم را از دست دادم به طرز مشکوکی خواستگارانم نیز کاهش پیدا کردند نه این که شما فکر کنید دوست و آشنا و اقوام ما آنقدر بی شعور هستند که به دنبال موقعیت مالی من در خانه را می زدند نه! این فقط یک رابطه ی علی و معلولی است که من کشف کرده ام.

خب داشتم می گفتم، تعداد خواستگاران من در این پنج سال اخیر به شدت کاهش یافته بود تا اینکه...

تا اینکه من دو سال قبل در آزمون دادگستری قبول شدم و برچسب کارمند دولت شدن خورد روی دستم. در شهر کوچک ما قبل از اینکه خودم بفهمم در کلیه آزمون ها و مصاحبه ها پذیرفته شده و باید خودم را به دادگستری معرفی کنم، این خبر را از دوست و آشنا شنیده بودم و این عین واقعیت است. خبر را که خودم شنیدم بند و بساطم را جمع کردم و از خوابگاه به شهرم عزیمت کردم. دادگستری جایی نبود که دوست داشته باشم و شرکت کردن در آزمونش هم فقط یک اتفاق بود. اما قبول شده بودم و آن زمان هم به شدت در مشکلات مالی غرق شده بودم به طوری که حتی برای رفت و آمد از خوابگاه به خانه دچار مشکل بودم و اعتراف می کنم بی خبر از همه جا با خودم فکر کردم که خب مدتی اینجا مشغول می شوم و بعد که وضع مالی بهتر شد به دنیال کار بهتر می روم. چند هفته ای از مشغول شدنم در دادگستری نمی گذشت که یکی از همکارانم که اتفاقاً آقا هم بود با من و من کردن و عذرخواهی کردن با اینکه می دانست من مجردم پرسید که نامزدی چیزی دارم یا نه؟ منم که نه نامزدی داشتم نه چیزی! گفتم که خیر، در شهر نگاری نبوده که فعلاً دل از ما ببرد یا برعکس ما از او دل برده باشیم. ما را برای فامیل یکی از دوستانش لقمه گرفته بود. نمی دانم از حجب و حیای ما خوشش آمده بود یا رقم فیش حقوقی ما را دیده بود. طرف معلم بود و تهرانی و قضیه تمام شد. این ماجرا گذشت. چند وقت بعد یکی از دوستان که ما را می شناخت و در جریان زندگی ما قرار داشت واسطه ی خیر شد و آقایی را معرفی کرد، کارمند بانک بود و فوق دیپلم. در میانه ی صحبت هایش و در پاسخ این سوال من که اشکالی نداره من برم سرکار؟ فرمودند من بدم نمیاد زنم کمک خرجم باشه. فقط به احترام معرف بلند نشدم و بیرونش نکردم. مردک احمق انقدر هوش نداشت که لااقل اول من را خر کند و بله را بگیرد و بعد به فکر استفاده از فیش حقوقی من بیافتد. این دو مورد را استثنا فرض کرده و گفتم آدم های باشعوری هم پیدا می شوند. تا اینکه سرور همه این ها آقای م.خ سر و کله اش پیدا شد. آقای م.خ را از زمانی که پدر و مادرم به طور رسمی جدا نشده بودند می شناختم. در مراسم مذهبی گلزار شهدا دیده بودمش. از این بچه بسیجی هایی بود که به واسطه کارت بسیجش بی آزمون و بی تلاش شده بود دفتردار امام جمعه و صاحب شغل شده بود. یک روز همکار آقای یکی از اتاق ها صدایم زد که خانم فلانی تلفن شما را می خواهد، غافل از اینکه تلفن ما را نمی خواهد، فیش حقوقی ما را می خواهد، ما هم بی خبر از همه جا رفته و جواب دادیم. یک خانم بی تربیت پشت خط بود و بدون اینکه خودش را معرفی کند شماره منزل ما را گرفت. نمی دانم در این شهر به این کوچکی چقدر برایش سخت بود که بگردد و شماره ما را پیدا کند و از خود من شماره نگیرد. خلاصه شماره را دادم اما با خودم گفتم این مادرشوهر به این بی تربیتی را هرگز نمی خواهم. داشت از پشت تلفن من را می خورد. چیزی که فکرم را سخت درگیر و داغ کرده بود این بود که چرا در این هفت سال، الان یادش افتاده من دختر خوبیم، او که چند سال پیش موقعیت ازدواج داشت، من را هم می شناخت، خانواده من را هم. خدا رحم کرد و با یک دودوتا چهارتای کوچک و مینی (mini) تحقیقات راهش ندادیم. بعد از جواب رد دادن اتفاقی متوجه شدم که آقای م.خ عزیز و محترم تشرف برده اند خواستگاری دوست بنده که ایشان هم از قضا و به طور اتفاقی کارمند هستند. آن لحظه که این را شنیدم می خواستم گریه کنم. خاک بر سر آن مرد بی غیرتی که چشمش دنبال حقوق یک زن باشد. خاک بر سر همه آن پسرهای بی غیرت و بی همتی که دنبال همسر کارمند هستند فقط به خاطر کارمند بودنش.

مرا متهم نکنید به جوگیر بودن، مرا متهم نکنید به تهمت زدن. این یک واقعیت است که داشتن موقعیت مالی مناسب و از همه مهم تر داشتن یک مقرری ماهانه یکی از فاکتورهایی است که خیلی از پسرها به آن توجه می کنند و انتخاب های مسخره شان را بر اساس آن قرار می دهند و این به نظرم نهایت کثیف بودن و نامردی است.

همه این ها باعث شد تا در جواب خدیجه که گفت پسر همسایه شان دیپلم دارد و خیلی پسر خوب و با تقوایی است و شغل آزاد دارد، نه نگویم. آقای محمد خبر ندارد من دانشجوی ارشد و کارمند دولت با فلان قدر حقوقم. خدیجه چیزی نگفته بهشان. من هم نمی گویم تا ببینم این پسر خوب چند مرده حلاج است. حالا متظریم تا اسباب کشی تمام بشود و به آقای محمد خان بگوییم تشرف بیاورند.

هیچ وقت تصور نمی کردم تا 28 سالگی ازدواج نکرده باشم، از هر طرف که نگاه کنیم تنها ماندن و ازدواج نکردن در این زمانه مشکلات زیادی دارد. از حرف مردم بگیر تا نداشتن امنیت. اما چیزی که حقیقت محض است این است که هر چیزی امتحانی از سمت خداست. این که من تا این سن تنها بمانم و مشکلات تنها ماندن را تا اینجا تحمل کنم و بعد از این هم ندانم که چقدر دیگر این تنهایی ادامه پیدا می کند، امتحانی است که هم من در آن آبدیده تر می شوم هم شاید کمکی (یه کمی) یاد بگیرم به رضای خدا راضی باشم.

و من الله توفیق

  • شن

به نام خدا

آدمیزاده دیگه...

بعصی وقتا دلش میخواد یکی بهش بگه:

 بسه دیگه چقدر کار می کنی،

دلم برات تنگ شده بود،

کی میای خونه، منتظرتم،

کی اذیتت کرده؟

مگه نگفتم هر کی اذیتت کرد به من بگو،

آدمیزاده دیگه، آرزوهاشو ببین. آدمیزاده دیگه شیر خام خورده.




  • شن

به نام خدا

فردا می روم که در آخرین جلسه آخرین کلاس آخرین ترم ارشدم شرکت کنم و ارایه هم دارم البته.

از شما چه پنهان هبچ فکر نمی کردم بتوانم تحصیلم را تا اینجا برسانم.

خدایا شکرت.

  • شن

هو العلیم

گاهی بعضی چیزها هیچ دلیلی ندارند، یعنی هیچ دلیل مهمی ندارند. فقط اتفاق می افتند، بی سر و صدا، بی اذیت و آزار، بی جلب توجه. ننوشتن من هم از همین چیزهایی است که دلیل نداشت. دلیل مهمی نداشت، شاید فکر کنید دلیلش وایبر واینستاگرام و تلگرام و کلهم شبکه های اجتماعی و انفرادی! بود اما دلیلش این نبود، دلیلش روزمرگی هم نبود، حتی درس و دانشگاه و کمبود وقت هم نبود، دلیلش ساده بود، خیلی ساده. چیزهایی در دنیای واقعی من اتفاق افتاد که ترس نوشتنشان را داشتم، بله می ترسیدم از نوشتن واقعیت هایم. می ترسیدم از واقعیت هایم بنویسم، می ترسیدم از واقعیت های پیش آمده بنویسم. می ترسیدم چون کارهایی کرده بودم که با منی که از خودم برایتان ساخته بود خیلی فرق داشت. می ترسیدم خود واقعی ام که از زمان آخرین نوشته ام تا کنون در من زندگی می کند، برایتان آشکار کنم. می ترسیدم...

حالا هم ترسم را کنار نگذاشته ام، هنوز هم می ترسم، هنوز از واکنش شماها می ترسم. هنوز هم... اما دیگر تاب ننوشتن ندارم باید بنویسم، باید داستان تکه تکه شده ام را ادامه دهم.

و حالا ادامه ماجرا...

خب تا آنجا رسیدیم که یکی از اساتید محترم دانشگاه به علت غیبت های مکررم درس سه واحدی من را حذف کردند.

شرح ماوقع: یک روز سر کار بودم که موبایلم زنگ خورد و مسئول آموزش دانشکده از آن طرف با صدای خندان گفت خانم فلانی، دکتر فلانی گفتند بیایید و درستان را با من حذف کنید! خب انتظاری بیش از این هم از این دکتر جوان دانشکده نمی رفت. او استادی بود که حقیقت را برایش گفته بودم و نمی دانم چرا انتظار داشتم که با نیامدنم سر کلاس ها موافقت کند و ایشان با تمام عصبانیتی که می شد از خودشان بروز دهند مخالفت کردند. خب دیگر تیری در کمان نداشتم، اولین و آخرین تیرم گفتن حقیقت بود که از کمان رها شده بود و بر خلاف تمام جملات قصار (که راستگویی خوب است و فلان و بهمان) به هدف که ننشسته بود هیچ، از نزدیکی سیبل هم رد نشد. استاد مذکور بیست روز مانده به امتحانات پایان ترم من را حذف کردند به همین سادگی. حذف اضطراری هم تمام شده بود و فقط مانده بود دو راه. یا باید می رفتم سر جلسه امتحان و امتحانم را صفر می شدم یا درس را حذف پزشکی می کردم. یعنی باید یک گواهی الکی به دانشگاه ارایه می کردم که ببینید من درست در روز امتحان مریض شدم و اتفاقاً حالم هم خیلی بد بود و نقطه ی شروع دروغ های من همین جا بود. رفتن به مطب پزشک، گواهی الکی گرفتن، داروخانه، داروی الکی گرفتن، آمدن به دانشکده، به مسئول آموزش دروغ گفتن، به دکتر دانشگاه دروغ گفتن، به استاد راهنما دروغ گفتن، به معاون آموزشی دروغ گفتن و سرانجام حذف پزشکی درس مربوطه مسیری بود که برای صفر نگرفتن یک درس سه واحدی طی کردم. درسم حذف شد و ترم بعدی شروع.

مشکل ندادن مرخصی و غیبت های کلاسی از ترم اول به ترم دوم منتقل شدند. یعنی همچنان مشکل پابرجا بود به خصوص اینکه رئیس اداره مربوطه هم به جای دیگری منتقل شدند و من مانده بودم و یک رئیس ترسوی تازه کار که تا اسم مرخصی می آمد می خواست بیرونت کند.

انصراف

 یک ماه از ترم گذشت، من هیچ مرخصی نداشتم، یکی از همکلاسی ها زنگ زد و گفت استاد فلانی سراغت را می گیرد که کجایی و یک جلسه هم نیامدی. با بغض و ناراحتی اولین چیزی که به ذهنم می رسید گفتم: "بگو پاش شکسته!" حالم از خودم بهم خورد.

دروغ بعدی به استاد بعدی شروع شد. دو روز بعد هم کلاسی ذکر شده زنگ زد و گفت استاد فلانی گفت: "اشکالی نداره تا پاش خوب نشده نیاد".کارم برای یک و ماه نیم حل شده بود. به دو استاد دیگر هم همین را گفتم و به همین ترتیب تا قبل از عید کلاس نرفتم. مانده بود بعد از عید. بعد از عید را چه می کردم، تا ابد که نمی توانستم بگویم پایم در گچ است. باید دروغ دیگری می گفتم. توی اتوبوس به سمت تهران که می رفتم چیزی به ذهنم رسید، یک چیز خطرناک و با ریسک بالا. بعد از کلاس رفتم پیش استاد و گفتم. دروغی را که ساخته بود گفتم. از خودم بدم می آمد اما مجبور بودم. مجبور بودم چون هیچ کس با حقیقت من کنار نیامد. مجبور بودم چون از گفتن حقیقت ضرر کردم. با همه ی این محبور بودن ها از خودم بدم آمد. اما گفتم. گفتم ازدواج کردم و همسرم منتقل شده به شهرستان دیگری و با درس خواندن مخالف است و اذیت می کند اگر خانه نباشم! چه دروغی، خودم هم داشتم باور می کردم. آن لحظه که این حرف را زدم و استاد با مهربانی پذیرفت و قبول کرد یک هفته در میان بیایم، حس آدمی را داشتم که بعد از چند سال ترک، دست به مواد زده...

حس بدی بود. حس فرو رفتن در لجن...

دقیقاً و بدون اغراق حس فرو رفتن در لجن بود. من آلوده شده بودم. آلوده ی دروغ. آلوده ی دروغی که کارم را راه می انداخت.

دروغم ابزار می خواست. یک حلقه در انگشت دوم دست چپ. از آن روز با حلقه رفتم دانشگاه. قبل از کلاس دستم می کردم و بعد از کلاس از دستم در می آوردم. خوشبختانه هیچ کدام از دوستانم به این مساله شک نکردند و بهانه می آوردم که انگشتر برای دست راستم تنگ است. اوایل فرودین ماه بود که رئیس تصادف کرد و اتفاقاً پایش هم شکست. تا دو ماه نیامد. من از جانشین تازه کارش مرخصی می گرفتم و یک هفته در میان خودم را سر کلاس ها آفتابی می کردم. رئیس خوب شد و برگشت. یک روز صدایم زد و آنقدر برای مرخصی هایی که حقم بود سرم داد زد که بعدش خودش هم از آن همه خشم پشیمان شد اما دیگر فایده ای نداشت. چیزی در من مرده بود. وقتی از اتاقش بیرون آمدم فقط به این فکر کردم که چرا برای درس خواندن باید انقدر سختی کشید، تقصیر من چه بوده است، چرا حق استفاده از مرخصی قانونی خودم را ندارم، چرا باید انقدر مجبور به دروغ گفتن شوم، چرا باید هدف خشم بی افسار یک آدم احمق باشم فقط به این علت که از حق قانونی خودم برای تحصیلم استفاده کرده ام؟...

حالم از همه چیز بهم خورد، هنوز هم حالم از همه چیز بهم می خورد. چند روز بعد رئیس صدایم زد و گفت ببخشمش. ایستادم و گفتم رفتار آن روزش هرگز از یادم نمی رود.

ترم دوم تمام شد. با دروغ، نه با دروغ های بزرگی که گفته بودم تمام شد.

ادامه دارد...

  • شن
به نام خدا

پست اثر پروانه ای را یک بار دیگر بخوانید. به نظرم ارتباط مستقیمی بین فصل پاییز و میل به نوشتن دوباره در من وجود دارد.

به نام خدا
  • شن

به نام خدا


اینکه تو پشت در همه کلاس ها منتظر من وامیستی و تکیه میدی به جعبه تقسیم برق طبقه سوم، باعث نمیشه بهت علاقه مند شم. دست خودم نیست، تو شبیه عاشقانه های من نیستی.

با تو نمی تونم برم اردوی جهادی.

بعید می دونم "من او" رو خونده باشی.

فکر نکنم به سرت بزنه یهویی پاشیم بریم مشهد.

شاید از نظرت عاقلانه نباشه آخر هفته ها بریم کهریزک.

اصلاً شاید نفهمی چرا من از یخچال ساید بای ساید بدم میاد.

نمی تونی درک کنی چرا فقط دویست تومن از تمام حقوق یه میلیون و خرده ایم رو برا خودم بر میدارم.

نمی تونی بفهمی چرا درگیر آدمایی مثل دکتر عمادی ام.

شاید ندونی چرا طلا دوست ندارم و از خرید بدم میاد.


به خاطر همه این ها دم در کلاس وانیستا.

  • شن