یادداشت های یک دانه شن

یادداشت های یک دانه شن


طبقه بندی موضوعی
به نام خدا

یک روز می نشینم و برای همه تنهاییم گریه می کنم اما...
اما تا آن روز باید صبور باشم.
  • شن

به نام او

آقای م.خ را حدود هفت سال پیش در یکی از اعیاد مذهبی در گلزار شهدا دیدم. نمی دانم ایشان من را اولین بار کجا و چه موقع دیدند اما مطمئنم آشنایی ایشان با من به یکی دو سال قبل بر نمی گردد و سابقه ای طولانی تر از این دارد. تا جایی که می دانم ایشان در آن زمان هم کار داشتند و هم موقعیت مالی متوسط. به واسطه ی شرکت در مراسم مذهبی و ابراز ارادت به امام جمعه شهر و داشتن کارت بسیجی فعال، بدون آزمون و مانعی شغلی دست و پا کردند و شدند دفتردار امام جمعه. در این هفت سال که پدر و مادرم از هم جدا شدند و من به واسطه ی این جدایی موقعیت مالی خوبم را از دست دادم به طرز مشکوکی خواستگارانم نیز کاهش پیدا کردند نه این که شما فکر کنید دوست و آشنا و اقوام ما آنقدر بی شعور هستند که به دنبال موقعیت مالی من در خانه را می زدند نه! این فقط یک رابطه ی علی و معلولی است که من کشف کرده ام.

خب داشتم می گفتم، تعداد خواستگاران من در این پنج سال اخیر به شدت کاهش یافته بود تا اینکه...

تا اینکه من دو سال قبل در آزمون دادگستری قبول شدم و برچسب کارمند دولت شدن خورد روی دستم. در شهر کوچک ما قبل از اینکه خودم بفهمم در کلیه آزمون ها و مصاحبه ها پذیرفته شده و باید خودم را به دادگستری معرفی کنم، این خبر را از دوست و آشنا شنیده بودم و این عین واقعیت است. خبر را که خودم شنیدم بند و بساطم را جمع کردم و از خوابگاه به شهرم عزیمت کردم. دادگستری جایی نبود که دوست داشته باشم و شرکت کردن در آزمونش هم فقط یک اتفاق بود. اما قبول شده بودم و آن زمان هم به شدت در مشکلات مالی غرق شده بودم به طوری که حتی برای رفت و آمد از خوابگاه به خانه دچار مشکل بودم و اعتراف می کنم بی خبر از همه جا با خودم فکر کردم که خب مدتی اینجا مشغول می شوم و بعد که وضع مالی بهتر شد به دنیال کار بهتر می روم. چند هفته ای از مشغول شدنم در دادگستری نمی گذشت که یکی از همکارانم که اتفاقاً آقا هم بود با من و من کردن و عذرخواهی کردن با اینکه می دانست من مجردم پرسید که نامزدی چیزی دارم یا نه؟ منم که نه نامزدی داشتم نه چیزی! گفتم که خیر، در شهر نگاری نبوده که فعلاً دل از ما ببرد یا برعکس ما از او دل برده باشیم. ما را برای فامیل یکی از دوستانش لقمه گرفته بود. نمی دانم از حجب و حیای ما خوشش آمده بود یا رقم فیش حقوقی ما را دیده بود. طرف معلم بود و تهرانی و قضیه تمام شد. این ماجرا گذشت. چند وقت بعد یکی از دوستان که ما را می شناخت و در جریان زندگی ما قرار داشت واسطه ی خیر شد و آقایی را معرفی کرد، کارمند بانک بود و فوق دیپلم. در میانه ی صحبت هایش و در پاسخ این سوال من که اشکالی نداره من برم سرکار؟ فرمودند من بدم نمیاد زنم کمک خرجم باشه. فقط به احترام معرف بلند نشدم و بیرونش نکردم. مردک احمق انقدر هوش نداشت که لااقل اول من را خر کند و بله را بگیرد و بعد به فکر استفاده از فیش حقوقی من بیافتد. این دو مورد را استثنا فرض کرده و گفتم آدم های باشعوری هم پیدا می شوند. تا اینکه سرور همه این ها آقای م.خ سر و کله اش پیدا شد. آقای م.خ را از زمانی که پدر و مادرم به طور رسمی جدا نشده بودند می شناختم. در مراسم مذهبی گلزار شهدا دیده بودمش. از این بچه بسیجی هایی بود که به واسطه کارت بسیجش بی آزمون و بی تلاش شده بود دفتردار امام جمعه و صاحب شغل شده بود. یک روز همکار آقای یکی از اتاق ها صدایم زد که خانم فلانی تلفن شما را می خواهد، غافل از اینکه تلفن ما را نمی خواهد، فیش حقوقی ما را می خواهد، ما هم بی خبر از همه جا رفته و جواب دادیم. یک خانم بی تربیت پشت خط بود و بدون اینکه خودش را معرفی کند شماره منزل ما را گرفت. نمی دانم در این شهر به این کوچکی چقدر برایش سخت بود که بگردد و شماره ما را پیدا کند و از خود من شماره نگیرد. خلاصه شماره را دادم اما با خودم گفتم این مادرشوهر به این بی تربیتی را هرگز نمی خواهم. داشت از پشت تلفن من را می خورد. چیزی که فکرم را سخت درگیر و داغ کرده بود این بود که چرا در این هفت سال، الان یادش افتاده من دختر خوبیم، او که چند سال پیش موقعیت ازدواج داشت، من را هم می شناخت، خانواده من را هم. خدا رحم کرد و با یک دودوتا چهارتای کوچک و مینی (mini) تحقیقات راهش ندادیم. بعد از جواب رد دادن اتفاقی متوجه شدم که آقای م.خ عزیز و محترم تشرف برده اند خواستگاری دوست بنده که ایشان هم از قضا و به طور اتفاقی کارمند هستند. آن لحظه که این را شنیدم می خواستم گریه کنم. خاک بر سر آن مرد بی غیرتی که چشمش دنبال حقوق یک زن باشد. خاک بر سر همه آن پسرهای بی غیرت و بی همتی که دنبال همسر کارمند هستند فقط به خاطر کارمند بودنش.

مرا متهم نکنید به جوگیر بودن، مرا متهم نکنید به تهمت زدن. این یک واقعیت است که داشتن موقعیت مالی مناسب و از همه مهم تر داشتن یک مقرری ماهانه یکی از فاکتورهایی است که خیلی از پسرها به آن توجه می کنند و انتخاب های مسخره شان را بر اساس آن قرار می دهند و این به نظرم نهایت کثیف بودن و نامردی است.

همه این ها باعث شد تا در جواب خدیجه که گفت پسر همسایه شان دیپلم دارد و خیلی پسر خوب و با تقوایی است و شغل آزاد دارد، نه نگویم. آقای محمد خبر ندارد من دانشجوی ارشد و کارمند دولت با فلان قدر حقوقم. خدیجه چیزی نگفته بهشان. من هم نمی گویم تا ببینم این پسر خوب چند مرده حلاج است. حالا متظریم تا اسباب کشی تمام بشود و به آقای محمد خان بگوییم تشرف بیاورند.

هیچ وقت تصور نمی کردم تا 28 سالگی ازدواج نکرده باشم، از هر طرف که نگاه کنیم تنها ماندن و ازدواج نکردن در این زمانه مشکلات زیادی دارد. از حرف مردم بگیر تا نداشتن امنیت. اما چیزی که حقیقت محض است این است که هر چیزی امتحانی از سمت خداست. این که من تا این سن تنها بمانم و مشکلات تنها ماندن را تا اینجا تحمل کنم و بعد از این هم ندانم که چقدر دیگر این تنهایی ادامه پیدا می کند، امتحانی است که هم من در آن آبدیده تر می شوم هم شاید کمکی (یه کمی) یاد بگیرم به رضای خدا راضی باشم.

و من الله توفیق

  • شن

به نام خدا

آدمیزاده دیگه...

بعصی وقتا دلش میخواد یکی بهش بگه:

 بسه دیگه چقدر کار می کنی،

دلم برات تنگ شده بود،

کی میای خونه، منتظرتم،

کی اذیتت کرده؟

مگه نگفتم هر کی اذیتت کرد به من بگو،

آدمیزاده دیگه، آرزوهاشو ببین. آدمیزاده دیگه شیر خام خورده.




  • شن

به نام خدا

فردا می روم که در آخرین جلسه آخرین کلاس آخرین ترم ارشدم شرکت کنم و ارایه هم دارم البته.

از شما چه پنهان هبچ فکر نمی کردم بتوانم تحصیلم را تا اینجا برسانم.

خدایا شکرت.

  • شن

هو العلیم

گاهی بعضی چیزها هیچ دلیلی ندارند، یعنی هیچ دلیل مهمی ندارند. فقط اتفاق می افتند، بی سر و صدا، بی اذیت و آزار، بی جلب توجه. ننوشتن من هم از همین چیزهایی است که دلیل نداشت. دلیل مهمی نداشت، شاید فکر کنید دلیلش وایبر واینستاگرام و تلگرام و کلهم شبکه های اجتماعی و انفرادی! بود اما دلیلش این نبود، دلیلش روزمرگی هم نبود، حتی درس و دانشگاه و کمبود وقت هم نبود، دلیلش ساده بود، خیلی ساده. چیزهایی در دنیای واقعی من اتفاق افتاد که ترس نوشتنشان را داشتم، بله می ترسیدم از نوشتن واقعیت هایم. می ترسیدم از واقعیت هایم بنویسم، می ترسیدم از واقعیت های پیش آمده بنویسم. می ترسیدم چون کارهایی کرده بودم که با منی که از خودم برایتان ساخته بود خیلی فرق داشت. می ترسیدم خود واقعی ام که از زمان آخرین نوشته ام تا کنون در من زندگی می کند، برایتان آشکار کنم. می ترسیدم...

حالا هم ترسم را کنار نگذاشته ام، هنوز هم می ترسم، هنوز از واکنش شماها می ترسم. هنوز هم... اما دیگر تاب ننوشتن ندارم باید بنویسم، باید داستان تکه تکه شده ام را ادامه دهم.

و حالا ادامه ماجرا...

خب تا آنجا رسیدیم که یکی از اساتید محترم دانشگاه به علت غیبت های مکررم درس سه واحدی من را حذف کردند.

شرح ماوقع: یک روز سر کار بودم که موبایلم زنگ خورد و مسئول آموزش دانشکده از آن طرف با صدای خندان گفت خانم فلانی، دکتر فلانی گفتند بیایید و درستان را با من حذف کنید! خب انتظاری بیش از این هم از این دکتر جوان دانشکده نمی رفت. او استادی بود که حقیقت را برایش گفته بودم و نمی دانم چرا انتظار داشتم که با نیامدنم سر کلاس ها موافقت کند و ایشان با تمام عصبانیتی که می شد از خودشان بروز دهند مخالفت کردند. خب دیگر تیری در کمان نداشتم، اولین و آخرین تیرم گفتن حقیقت بود که از کمان رها شده بود و بر خلاف تمام جملات قصار (که راستگویی خوب است و فلان و بهمان) به هدف که ننشسته بود هیچ، از نزدیکی سیبل هم رد نشد. استاد مذکور بیست روز مانده به امتحانات پایان ترم من را حذف کردند به همین سادگی. حذف اضطراری هم تمام شده بود و فقط مانده بود دو راه. یا باید می رفتم سر جلسه امتحان و امتحانم را صفر می شدم یا درس را حذف پزشکی می کردم. یعنی باید یک گواهی الکی به دانشگاه ارایه می کردم که ببینید من درست در روز امتحان مریض شدم و اتفاقاً حالم هم خیلی بد بود و نقطه ی شروع دروغ های من همین جا بود. رفتن به مطب پزشک، گواهی الکی گرفتن، داروخانه، داروی الکی گرفتن، آمدن به دانشکده، به مسئول آموزش دروغ گفتن، به دکتر دانشگاه دروغ گفتن، به استاد راهنما دروغ گفتن، به معاون آموزشی دروغ گفتن و سرانجام حذف پزشکی درس مربوطه مسیری بود که برای صفر نگرفتن یک درس سه واحدی طی کردم. درسم حذف شد و ترم بعدی شروع.

مشکل ندادن مرخصی و غیبت های کلاسی از ترم اول به ترم دوم منتقل شدند. یعنی همچنان مشکل پابرجا بود به خصوص اینکه رئیس اداره مربوطه هم به جای دیگری منتقل شدند و من مانده بودم و یک رئیس ترسوی تازه کار که تا اسم مرخصی می آمد می خواست بیرونت کند.

انصراف

 یک ماه از ترم گذشت، من هیچ مرخصی نداشتم، یکی از همکلاسی ها زنگ زد و گفت استاد فلانی سراغت را می گیرد که کجایی و یک جلسه هم نیامدی. با بغض و ناراحتی اولین چیزی که به ذهنم می رسید گفتم: "بگو پاش شکسته!" حالم از خودم بهم خورد.

دروغ بعدی به استاد بعدی شروع شد. دو روز بعد هم کلاسی ذکر شده زنگ زد و گفت استاد فلانی گفت: "اشکالی نداره تا پاش خوب نشده نیاد".کارم برای یک و ماه نیم حل شده بود. به دو استاد دیگر هم همین را گفتم و به همین ترتیب تا قبل از عید کلاس نرفتم. مانده بود بعد از عید. بعد از عید را چه می کردم، تا ابد که نمی توانستم بگویم پایم در گچ است. باید دروغ دیگری می گفتم. توی اتوبوس به سمت تهران که می رفتم چیزی به ذهنم رسید، یک چیز خطرناک و با ریسک بالا. بعد از کلاس رفتم پیش استاد و گفتم. دروغی را که ساخته بود گفتم. از خودم بدم می آمد اما مجبور بودم. مجبور بودم چون هیچ کس با حقیقت من کنار نیامد. مجبور بودم چون از گفتن حقیقت ضرر کردم. با همه ی این محبور بودن ها از خودم بدم آمد. اما گفتم. گفتم ازدواج کردم و همسرم منتقل شده به شهرستان دیگری و با درس خواندن مخالف است و اذیت می کند اگر خانه نباشم! چه دروغی، خودم هم داشتم باور می کردم. آن لحظه که این حرف را زدم و استاد با مهربانی پذیرفت و قبول کرد یک هفته در میان بیایم، حس آدمی را داشتم که بعد از چند سال ترک، دست به مواد زده...

حس بدی بود. حس فرو رفتن در لجن...

دقیقاً و بدون اغراق حس فرو رفتن در لجن بود. من آلوده شده بودم. آلوده ی دروغ. آلوده ی دروغی که کارم را راه می انداخت.

دروغم ابزار می خواست. یک حلقه در انگشت دوم دست چپ. از آن روز با حلقه رفتم دانشگاه. قبل از کلاس دستم می کردم و بعد از کلاس از دستم در می آوردم. خوشبختانه هیچ کدام از دوستانم به این مساله شک نکردند و بهانه می آوردم که انگشتر برای دست راستم تنگ است. اوایل فرودین ماه بود که رئیس تصادف کرد و اتفاقاً پایش هم شکست. تا دو ماه نیامد. من از جانشین تازه کارش مرخصی می گرفتم و یک هفته در میان خودم را سر کلاس ها آفتابی می کردم. رئیس خوب شد و برگشت. یک روز صدایم زد و آنقدر برای مرخصی هایی که حقم بود سرم داد زد که بعدش خودش هم از آن همه خشم پشیمان شد اما دیگر فایده ای نداشت. چیزی در من مرده بود. وقتی از اتاقش بیرون آمدم فقط به این فکر کردم که چرا برای درس خواندن باید انقدر سختی کشید، تقصیر من چه بوده است، چرا حق استفاده از مرخصی قانونی خودم را ندارم، چرا باید انقدر مجبور به دروغ گفتن شوم، چرا باید هدف خشم بی افسار یک آدم احمق باشم فقط به این علت که از حق قانونی خودم برای تحصیلم استفاده کرده ام؟...

حالم از همه چیز بهم خورد، هنوز هم حالم از همه چیز بهم می خورد. چند روز بعد رئیس صدایم زد و گفت ببخشمش. ایستادم و گفتم رفتار آن روزش هرگز از یادم نمی رود.

ترم دوم تمام شد. با دروغ، نه با دروغ های بزرگی که گفته بودم تمام شد.

ادامه دارد...

  • شن
به نام خدا

پست اثر پروانه ای را یک بار دیگر بخوانید. به نظرم ارتباط مستقیمی بین فصل پاییز و میل به نوشتن دوباره در من وجود دارد.

به نام خدا
  • شن

به نام خدا


اینکه تو پشت در همه کلاس ها منتظر من وامیستی و تکیه میدی به جعبه تقسیم برق طبقه سوم، باعث نمیشه بهت علاقه مند شم. دست خودم نیست، تو شبیه عاشقانه های من نیستی.

با تو نمی تونم برم اردوی جهادی.

بعید می دونم "من او" رو خونده باشی.

فکر نکنم به سرت بزنه یهویی پاشیم بریم مشهد.

شاید از نظرت عاقلانه نباشه آخر هفته ها بریم کهریزک.

اصلاً شاید نفهمی چرا من از یخچال ساید بای ساید بدم میاد.

نمی تونی درک کنی چرا فقط دویست تومن از تمام حقوق یه میلیون و خرده ایم رو برا خودم بر میدارم.

نمی تونی بفهمی چرا درگیر آدمایی مثل دکتر عمادی ام.

شاید ندونی چرا طلا دوست ندارم و از خرید بدم میاد.


به خاطر همه این ها دم در کلاس وانیستا.

  • شن
به نام خدا

این روزها به سرم زده درس و دانشگاه و کار دولتی و خانه زندگی ام را ول کنم و بروم برای همیشه اردوی جهادی...

چرا کسی صدای منو نمی شونه؟ اینجا یکی داره آتیش می گیره...

یکی اینجا فقط محض صداتو می خواد...



  • شن

به نام خدا


جمعه بیست و یک فروردین هزار و سیصد و نود و چهار من بیست و هفت ساله شدم. اعتراف می کنم هرگز گمان نمی کردم تا بیست و هفت سالگی ام هنوز تنها باشم. در برنامه ریزی که برای خودم کرده بودم در یکی از روزهای سال های سوم یا چهارم کارشناسی ام با یکی از هم دانشگاهی هایم ازدواج می کردم. موقع جشن فارغ التحصیلی ام زمانی که آن لباس سیاه بلند را می پوشیدم و آن کلاه مربعی شکل را روی سر می گذاشتم همسرم کنارم بود. اما تقدیر خداوند طبق برنامه ریزی من نبود. نه تنها در یکی ار روزهای سال سوم یا چهارم کارشناسی ام ازدواج نکردم بلکه در هیچ کدام از روزهای سه سال بعدش هم ازدواج نکردم. 21 ساله بودم که چیزی درون من متلاشی شد. متلاشی شدنش آزارم می داد. من شکسته شده بود.تکه های خودم درون خودم ریخته بود. مدت ها به خود شکسته ام نگاه می کردم. مات و ساکت. اولش نمی فهمیدم چه اتفاقی افتاده است. همه چیز (تقریباً همه چیز) بی مفهوم شده بود. شده بودم مثل آدمی که بعد از تصادف در بیمارستان به هوش آمده و نور مهتابی بالای سرش توی چشمش می زند و مدام از پرستار می پرسد "من کجام؟ چی شده؟" من خودم را تمام شده می دیدم. یک انسان تمام شده که فقط جسمش روی زمین در تحرک است. من هر روز به آن چیز متلاشی شده ی درونم نگاه می کردم و مدام می پرسیدم "چرا؟" و کسی جوابی برای من نداشت.

گفته بودم برای زندگی ام برنامه ریزی کرده بودم. موقع جشن فارغ التحصیلی ام زمانی که آن لباس سیاه بلند را می پوشیدم و آن کلاه مربعی شکل را روی سر می گذاشتم همسرم کنارم بود.سال چهارم در کنکور شرکت می کردم و وارد دوره کارشناسی ارشد می شدم. بعد در یک شرکت خصوصی مشغول کار می شدم و پول در می آوردم. بعد هم بچه دار می شدم و بچه هایم را بزرگ می کردم بی سر و صدا و مثل یک انسان معمولی. احتمالاً خانه ام را بزرگتر می کردم و ویلا می خریدم و شاید به سفرهای خارجی می رفتم. بچه هایم ازدواج می کردند و نوه دار می شدم و دست آخر می مردم.

سعی کردم دوباره آن چیز متلاشی شده درونم را بازسازی کنم. سخت بود. موارد زیادی بود که باید از نو می ساختم. شروع کردم. در یک شرکت خصوصی مشغول به کار شدم. برای کنکور ثبت نام کردم و برنامه ریزی جدیدی کردم که درست مثل برنامه ریزی سابقم بود و فقط زمان اجرای اهداف در آن با برنامه ریزی قبلی تفاوت داشت. در کنکور آزمایشی شرکت کردم. یک روز که در حال رفتن به سمت دانشگاه امیرکبیر برای شرکت در کنکور آزمایشی بودم، تابلو بزرگی در میدان فردوسی نصب شده بود، عکس یه جوان ریشو با یک پسربچه بود. جوان ریشو به من نگاه می کرد و نگاه پسربچه اش پر از خنده غمگینی بود که بغض می آورد. حتی عجله داشتنم هم مانع نشد که نوشته تابلو را نخوانم. "شهید هسته ای، مصطفی احمدی روشن". شهید هسته ای دیگر چه صیغه ای بود؟ آن بچه ی توی عکس پسرش بوده؟ رفتم و تمام جلسه به این فکر می کردم که زودتر برگردم خانه و از اینترنت "مصطفی احمدی روشن" را سرچ کنم...

و من از گل به انسان رسیده بودم. تمام شده بود، همه چیز تمام شده بود. من در دویدن برای ساختن زندگی تار عنکبوتی خودم، به سربالایی احمدی روشن رسیده بودم . همسرش دست نوشته هایش را خواند و من از جهل به دانایی رسیدم و من از عدم به وجود رسیدم و من به انسان رسیدم...من به معنای انسان رسیدم، به معنای عبد رسیدم، به آیه ی آخر علق رسیدم.

حالا اسم آن چیز متلاشی درونم را می دانستم. من آن "منیت" م را شناخته بودم. منیتی که خداوند تبارک بارها تلنگرش زده بود و من خودم را به نفهمیدن زدم. خداوند که خیره سری من را دید دست آخر ضربه آخر را زد و تمام "منیت" من را تکه تکه کرد. من روزها کنار "منیت" شکسته ام نشستم و زار زدم و خدا را راندم. مدام می پرسیدم چرا. تمام کلمات برایم بی معنا شده بود. مثل خوابگردها فقط روی زمین راه می رفتم. اعتراف می کنم خداوند برای بازگرداندن من به معنای انسان خطر بزرگی کرده بود.

ادامه دارد...(الان که دکمه ثبت را زدم دیدم این پست، 114 امین پست من است.)

  • شن

به نام خدا

اومده بود مرخصی بگیره، آقا مهدی یه نگاهی بهش کرد و گفت:
«میخوای بری ازدواج کنی؟»

گفت: «بله میخوام برم خواستگاری.»

– «خب بیا خواهر منو بگیر!»

– «جدی میگی آقا مهدی؟!»

– «آره، به خانواده ت بگو برن ببینن اگر پسندیدن بیا مرخصی بگیر برو!»

اون بنده خدا هم خوشحال دویده بود مخابرات تماس گرفته بود!

به خانواده ش گفته بود: «فرمانده ی لشکرمون گفته بیا خواهر منو بگیر، زود برید خواستگاریش خبرشو به من بدید!»

بچه های مخابرات مرده بودن از خنده!

پرسیده بود: «چرا می خندید؟ خودش گفت بیا خواستگاری خواهر من!»

گفته بودن: «بنده خدا آقا مهدی سه تا خواهر داره، دوتاشون ازدواج کردن ، یکیشونم یکی دوماهشه!»

از کتاب: ستاره ی دنباله دار

  • شن
به نام خدا

دانشگاه علم و صنعت کوفتی گیر به غیبت های مکررم داده و این ترم هم یکی از درس هایم حذف شد. محل کارم هم گیر به مرخصی های مکررم داده.این روزها دارم به انصراف از دانشگاه فکر می کنم...

کسی هست بگوید چه کنم؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
رضاً برضاک یا اله العاصیــــــــــــــــــــن
  • شن

به نام خدا


تو انگار کن عاشق همسرم بودم،

همسرم را از دست دادم.

فرزندی از او داشته ام، که تنها یادگاریش بود،

فرزندم را مرده به دنیا آوردم...


من حال همان مادر را دارم...

  • شن

به نام خدا

چندروز قبل زیرنویس شبکه نمایش نوشته بود شرلوک هولمز ساعت هشت هر شب پخش می شود. قبلاً شرلوک هولمز را دیده بودم (نسخه جدیدش را). کنار آمدن با قسمت آخرش برایم خیلی سخت بود. معمولاً پای تلویزیون گریه نمی کنم اما دفعه اولی که قسمت آخر سریال را دیدم گریه کردم. این بار هم یعنی دیشب وقتی دوباره قسمت آخر را دیدم دوباره گریه کردم. شرلوک در شرایطی قرار گرفت که باید طی یک دقیقه تصمیم می گرفت که یا خودش را از بالای ساختمان پرت کند یا اینکه دوستانش کشته می شدند آن هم در شرایطی که باید به بهترین دوستش می گفت که همه این ماجراها دروغ بود و شرلوک همه این جنایت ها را خودش طراحی کرده بوده. کل دیشب تا امروز با کسی حرف نزدم. البته به دو نفر از دوستانم پیامک زدم و احساسم را گفتم اما جواب های که دریافت کردم این بود: دیوانه شدی، بیکاری...

می دانید آن لحظه که شرلوک فهمید دوست پلیسش تا چند لحظه دیگر برای دستگیریش می آید، آن لحظه که شال گردنش را بست و منتظر شد، آن لحظه که فهمید موریارتی تمام زندگیش را نابود کرده، آن لحظه که بالای ساختمان بود و به دکتر واتسون می گفت که فریبش داده در حالی که اشک می ریخت و آن لحظه که پرید... می دانید من تک تک این لحظه ها را گریه کردم، نمی دانم نمی دانم چه چیزی در شرلوک بود که مرا وادار به بغض می کرد اما قطعاً به خاطر خبرحذف شدن درسم به خاطر غیبت های زیادم نبود چون بار اولی هم که فیلم را دیدم همین حس خفه کننده را داشتم و اشک ریختم...

در لحظات آخر فیلم دکتر واتسون بالای قبر شرلوک می آید و آخر حرف هایش می گوید "شرلوک لطفاً نمرده باش". من آن لحظه تمام بغض دکتر واتسون را می فهمیدم. می فهمیدم وقتی تمام وجودش خواهش بودن کسی می شود یعنی چه. وقتی تنهای تنهای تنها می شود و باید با غم نبودن رفقیش بقیه راه را طی کند یعنی چه...

می دانستم قسمت آخر سریال است اما بیست دقیقه جلوی تلویزیون نشسته بودم و زیرنویس برنامه را نگاه می کردم تا بنویسد سریال شرلوک فردا شب ساعت هشت. اما ننوشت و سخت بود برایم...

چیزی وجود دارد نه چیزهایی وجود دارد به نام حق، دوست داشتن، رویا، گریه و تناقض. من که از نگاه خیلی ها یک دختر مذهبی درس خوان سرسخت هستم، حق دارم در رویایم عاشق شخصیت یک فیلم شوم، حق دارم برایش گریه کنم، حق دارم همه چیزهایم را بگذارم و بخواهم بروم در یک روستای دورافتاده (حتی اگر اینترنت نداشته باشد)، حتی حق دارم بر خلاف عادتم که از احساساتم با کسی حرف نمی زنم گوشی را بردارم و پیامک بزنم که از سرنوشت شرلوک غمگینم...حق دارم. ببین حزن چیزی نیست که بتوانم کنترلش کنم، چیزی نیست که تایش کنم و بگذارمش توی کمد تا چشمم بهش نخورد. حزن می آید و خیلی جسورانه یک جای دنج از دلم را انتخاب می کند و همان جا می نشیند. من انسانم و مهم تر از آن دخترم...من از دلم حرف شنوی دارم. اصلاً می دانی چه شد که اسمم شد یک دانه شن؟ یک بار شنیدم که امام زمان شب پنج شنبه تا سحر روی سنگ های مسجدالاحرام سجده و گریه می کند تا خدا اجازه ظهور بدهد، هیچ کدام از چیزهایی که از ایشان شنیده بودم باعث علاقه من به ایشان نشد تا اینکه این حرف را شنیدم...ببین از حزن است که عشق متولد می شود. به من خرده نگیر که با یک فیلم گریه می کنم، مسخره ام نکن که وقتی ستوان کریمی را در حال دستبند زدن به یک بازداشتی می بینم بغض می کنم، تمام مذهب ما عشق است، هیچ چیر نتوانست علی(ع) را زمین بزند مگر خبر از دنیا رفتن محبوبش فاطمه(س). همان خبر که زانوهای علی(ع) را سست کرد و باعث شد علی(ع) از مسجد تا خانه اش چندبار به زمین خورد. مگر توی بچه مذهبی "من او" امیرخانی را سه با نخوانده ای؟ مگر تویی که من را متهم می کنی جوانمردی عاشقانه قیدار را نفمیدی؟ تو اگر فکر می کنی من مذهبیِ چادریِ نباید با یک فیلم گریه کنم از دین من چیزی نفهمیدی.


کسی لینک دانلود قسمت آخر سریال را اگر پیدا کرد اینجا برایم بگذارد.

  • شن

به نام خدا


دوست دارم همسر یک پزشک شوم، بعد با هم به یک روستای دورافتاده شمال برویم و در یک خانه کوچک چوبی زندگی کنیم. او درد مردم را کم کند و من برای بچه هایشان قصه بگویم و معلمشان بشوم. 

آروزی زیادی است؟...

  • شن
به نام خدا

صحبت از امور روزانه دادگستری است. من از اتاقم سر می رسم. صحبت شلاق زدن است. اول فکر می کنم شوخی است، بعد وکیل برایم توضیح می دهد که همین سه شنبه قاضی خودش یک مجرم را شلاق زد آن هم در اتاق بایگانی راکد...
و
من می اندیشم به شغل قاضی، به جرم آن گناهکار و اینکه چه شد که توی اتاق بایگانی راکد دادگستری یک شهر خیلی کوچک شلاق خورد...
حالت تهوع دارم، بدنم می لرزد، اتاق را ترک می کنم و زیر کولر گازی اتاق سرور زار می زنم...
  • شن

به نام خدا

.

.

.

.

.

.

.

.

.

اینکه حق نگاه کردنش را از خودت گرفته باشی، جرات مردانه ای می خواهد...

مرد شدنت مبارک.

  • شن

به نام خدا

یک ماه قبل از کنکور کارشناسی ارشد مطلع شدم دادگستری آزمون استخدامی برگزار می کند. یک نفر خانم هم برای دادگستری شهر خودم نیرو می خواست در رشته ای که من تحصیل کرده بودم. تاریخ برگزاری آزمون درست یک هفته قبل از کنکور بود.

سه هفته مانده به کنکور به صرافت افتادم در آزمون های آزمایشی شرکت کنم، به هر موسسه ای زنگ زدم یا مهلت ثبت نامشان تمام شده بود یا هزینه ای نجومی برای سه آزمون طلب می کردند چیزی بیشتر از صد و پنجاه هزارتومان. تصمیم گرفتم شرکت نکنم.

بعد از تجربه ی تلخ آزمون استخدامی ایرنا دیگر امیدی به این آرمون های استخدامی نداشتم. هزینه ثبت نام آزمون دادگستری کم بود، تصمیم گرفتم به جای آزمون آزمایشی موسسات کنکور، در آزمون دادگستری شرکت کنم. آزمون برگزار شد، اول آزمون دادگستری و دو هفته بعد هم آزمون ارشد.

اواخر اسفند ماه بود که نتایج آزمون دادگستری اعلام شد. من قبول شده بودم. اواخر اردیبشهت هم نتایج آزمون ارشد اعلام شد. من قبول شده بودم.

روند اداری دادگستری طی شد و من دوبار به مصاحبه دعوت شدم. در هر دو مصاحبه قبول شدم. آزمایشات پزشکی هم انجام شد و من از فیلترهای مسخره اداری با موفقیت رد شدم. گمان می کردم باید ابتدای مهرماه شروع به کار کنم و برای همین از بابت کلاس های دانشگاه نگران بودم و استرس داشتم. خیلی دعا کرده بودم که کارم و دانشگاه با هم تداخل پیدا نکند. اول مهر شد و خبری نشد. خوابگاه گرفتم و کلاس ها شروع شد. یکشنبه 25 آبان ماه هنوز استاد راهنما انتخاب نکرده بودم که از دادگستری تماس گرفتند و متاسفانه تاریخ شروع به کار را سه شنبه یعنی دو روز بعد اعلام کردند. با اساتید صحبت کرم و شرایطم را صادقانه بازگو کردم...هیچ کدامشان قبول نکردند و تنها حرفشان این بود که اگر نمی توانی سرکلاس حاضر شوی دانشگاه را رها کن...یا درس یا کار

بغض کردم، توی آسانسور طبقه چهارم دانشکده...اشک ریختم کنار مزار شهدای گمنام دانشکده...

نه درس و نه کار، هیچ کدامشان را نمی توانم رها کنم...به خصوص درس که این همه برایش زحمت کشیدم...از شنبه تا پایان روز سه شنبه کلاس دارم و امکان مرخصی گرفتن تا این میزان برایم میسر نیست.

کار این روزهایم اشک و آه و دعا و شب بیداری شده...نمی توانم چشم ببندم روی ذوق مادرم که خوشحال است کاردولتی نزدیک خانه مان پیدا کرده ام...نمی تواتم چشم ببندم روی سه سالی که درس خواندم...نمی توانم...نمی دانم چه کنم؟...

رهاب جان می شود بروی پیش خانم و دوباره برایم دعا کنی؟ دعا کنی دانشگاهم را با موفقیت تمام کنم، دعا کنی کارم را از دست ندهم؟ ها می شود رهاب جان؟...

 

  • شن

به نام خدا


یک اصل وجود دارد به نام اثر پروانه ای. بر طبق اصل اثر پروانه ای اگر در این طرف دنیا پروانه ای بال برند ممکن است در آن طرف دنیا طوفانی به پا شود. باور کردن این اصل خیلی هم سخت نیست وقتی تو این طرف کلاس پلک می زنی و آن طرف کلاس دنیای من بهم می ریزد. وقتی من دکمه بسته نشده آستین راست پیراهن مردانه ات و شکستگی دست چپت را دیدم و آن وقت دلم خواست تا کاش پسر بودم و دکمه آستین پیراهنت را می بستم، وقتی نوبت ارائه تو می افتد هفته بعد و تو کوله ات را می بندی و از کلاس می روی و من دیگر تا پایان کلاس نمی فهمم استاد چه می گوید، وقتی من حواسم پی نوشتنم باشد و تو حواست پی من و من حواسم پرت تو شود، وقتی دست گچ گرفته تو خورد به دسته ی صندلی و دست من درد گرفت، وقتی همه ی این ها بعد از شنیدن حرف هایی که به من زدی اتفاق افتاد، یعنی اثر پروانه ای.

می دانی اثر پروانه ای خیلی کارها می تواند بکند مثلاً تو انگار کن پدر یک دختر بیست و یک ساله تصمیم می گیرد برود پی زندگی جدیدش و بچه هایش را رها می کند. پدر می رود اما نه پدر فقط خودش نمی رود، پدر می رود، مهر و منطق مادر را هم با خودش می برد، معرفت برادر را هم. همه باورهای تو را هم با خودش می برد.

روزهای سخت می گذرند، دوباره کمر راست می کنی، هی به خودت می گویی فکر کن از اول هم نبوده است. هی خودت را دلداری می دهی تا اینکه یک روزی آن طرف کلاس یکی نگاهی می کند، حرفی می زند. تو نگاه می کنی و آرزو می کنی کاش هیچ وقت حرف نزده بود. چون می ترسی، می ترسی بعدها که فهمید تو پدری داری که نیست، مثل آدم های قبلی برود و پشت سرش را هم نگاه نکند...

می بینی اثر پروانه ای خیلی کارها می تواند بکند. این طرف دنیا یکی خوشی زیر دلش را می زند و آن وقت آن طرف دنیا دختری می ترسد از اینکه دلش بلرزد، چون شرم دارد از اینکه بگوید پدرم رفته...

اثر پروانه ای اثر خوبی نیست ولی هست.

داستانی که نوشتم و خواندید برداشتی آزاد از واقعیتی در بند بود.

  • شن

به نام خدا


چه فرقی می کند خوابگاه علم و صنعت باشم یا ته یک کوچه تاریک، وقتی تو نیستی...




اینجا هیچ چیز نیست که مرا پابند کند چه برسد به دلبند.





  • شن

به نام خدا


 دو یا سه سال پیش که برای کاری به تهران رفته بودم، ایستگاه مترو علم و صنعت پیاده شدم. غروب بود و غربت و خستگی و زمزمه ای که گفت: " کاش منم یه روز دانشجوی این دانشگاه شم. " قطار که آمد جلوی دیدم را گرفت و دیگر تابلوی آن طرف خط را ندیدم و زمزمه ذهنی ام فراموشم شد.

سال قبل مطهره دوست و هم اتاقی خوب دانشگاهم خبر داد که دانشگاه علم و صنعت قبول شده و باید برای ثبت نام برود و می خواهد سرراهش که از دامغان می آید مرا هم بردارد و با خودش ببرد که تنها نباشد. مطهره دوستم بود و به جد از خوشحالی اش خوشحال بودم. به دانشگاه که رسیدیم بغض گلویم را گرفت...مطهره کنکور نداده بود و وارد دوره مجازی بدون کنکور شده بود. آن زمان آنقدر وضع مالی ام بد بود که حتی کرایه ماشینم را هم نداشتم و خودم را مقایسه کردم با مطهره ایی که پول دارد و می تواند ادامه تحصیل بدهد. خدای من شاهد است که رضایت دادم به رضای خدا و لحظه ای شکایت نکردم که چرا پول ندارم. فقط به خودم نهیب زدم که اگر عرضه داری درس بخوان و بیا اینجا.

وارد دانشگاه که شدیم موقع برگشت مسیر را گم کردیم. از خانمی که مشخص بود دانشجو است مسیر را پرسیدیم و در حین پرسیدن مسیر رشته و مقطعش را هم سوال کردیم. گفت دانشجوی دکترا است. من پرسیدم: " چه طوری درس خوندی که دکتراتو اینجا می خونی؟ " با آرامش خاصی گفت: " شما تلاش کنید حتماً نتیجه شو می بینید. "

مطهره را ثبت نام کردیم و برگشتیم.

چند وقت بعد راهی مشهد شدم. با درد و بغض رفتم که بگویم آقا پناه آورده ام به خانه تان. بدون اینکه بدانم آن روز، روز زیارت مخصوصه امام رضا (ع) است راهی مشهد شده بودم...

بگذارید آن چه در آن سفر گذشت بین خودم و امام رئوف بماند.

امروز که این پست را می نویسم، نامم در ردیف پذیرفته شدگان دانشگاه علم و صنعت آمده است...

سه شنبه دوباره می روم ایستگاه علم و صنعت پیاده می شوم...

درست است که خوشحالم، اما خوشحال تر می شدم اگر دوست نزدیکم هم راهی دانشگاه می شد. دوستی که می دانم به واقع حقش خیلی بهتر از علم و و صنعت و شریف است حتی. دعا کنید برای اینکه سال بعد خبر قبولی اش را این جا بنویسم.

باید بدانم که دانشگاه و درس و شغل و ... برای من آقا نمی شود. باید بلرزم از اینکه هر روز صبح که بیدار می شوم و می دانم امامم غایب است، باید بدانم که امامم در میان ما نیست و مقصرش خود ماییم.

راستی کسی می گفت می دانید چرا اغلب دعاهای مربوط به امام زمان صبح خوانده می شود؟ برای اینکه از خواب غفلت بیدار شویم.

  • شن